«...رو اخترک من که به این کوچکی است، همينقدر که چند قدمی صندلیات را
جلو بکشی میتوانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی. يک روز، چهل و سه بار
غروب آفتاب را تماشا کردم!
خودت که میدانی وقتی آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چهقدر دلم گرفته بود...»
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 19:53  توسط makhi