برای ع:
میدانی که می فهمم چقدر سخت است،چه حسی دارد...حسی شبیه کرختی ، گیجی ،بهت توام با غم...شاید هم کمی همراه با ترس..
مثل ان می ماند که تکیه گاهت را به یکباره بردارند تا پخش زمین شوی ..مثل ان می ماند که یک مشت توی فکت خورده باشد ..بی هوا..محکم..از نا کجا اباد..
اما مهم بلند شدنت قبل از اتمام شمارش معکوس است که نباید ببازی...که کارهای ناتمام زیاد داری..که زندگی صبر نمیکند برای شمارش های بیشتر..
می گه که:
چو از روی حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری
این بود انشای من.
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 22:4  توسط fokhi
|
