تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

الساندرو: چه خبرا ؟

پیتر: وضعیتم؟ گه گیجه مطلق.

الساندرو: چرا زندگی تو هر چن وخ یه بار اینجوری می شه پسر؟

پیتر: به همو علتی که زنا هر چن وخ یه بار پریود می شن.

الساندرو: هومم.. پ فقط باث صب کرد...

پیتر: اوهوم.. فقط باث صب کرد...


(مردها نمی میرند - راسل رودریگز)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 2:39  توسط makhi  | 

تولد فخی است امروز ۱۵ آبان.

خوانندگان و دوستان راه دور و نزدیک٬ مسکوت و غیره: کامنت دونی باز است. تبریکات صمیمانه لطفا!

 

تبریک داوشی :)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:57  توسط makhi  | 

فخی یک آهنگ در ماشین می گذارد که خیلی چیزها ازش یاد می گیریم. از جمله اینکه:

تو غربت نمیشه زندگی کرد
تنها دیگه نمیتونم بمونم
یه دختر وطن خودم
می خوام ببرم اون ور دنیا
خاله دختره باید غذا ایرونی بلد باشه درست کنه
برام چلو کباب و فسنجون قرمه سبزی و بریون
بعده غذا بیاره واسم چایی قلیون
منم دوسش داشته باشم و بریزم به پاش صد ملیون


بهههله... حالا تنها که نمیشه رفت که هیچ، این امین فولادی هم که هی هی از موش و ملخ استرالیا می نویسد اصلا کلا دارم قید اپلای رو می زنم. والا به قرآن...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:31  توسط makhi  | 

نیمه شب است و این باران پاییزی بی وقفه می بارد. دل من بی وقفه هوایش پاییزی ست. چقدر دلم می خواست کلی بنویسم. اما نه حال دارم از تختم تکان بخورم و بروم دفترم را بیاورم یا تکه کاغذی حتی. نه می شود چیزهایی را که می خواهم اینجا بنویسم.

این می شود که بیایم اینجا، یک پست بی مفهوم برای بقیه بزنم. مالیات ندارد که. پست است دیگر.

نیمه شب است و باران بی وقفه می بارد. دلم پاییزی ست و تنگ.

ثبت شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:30  توسط makhi 

همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:33  توسط makhi  | 

رفتم هایلند قاطی این لینت ها و شکلات ها بچرخم، پشت من دم صندوق یه پسربچه به کا-ندوم ها اشاره کرد، گیر داد به باباش که: من از این آدامسا می خوام! من از این آدامسا می خوام!! حالا آقای پدر هم بدبخت مث لبو شده هی می گه بیا بریم از اون یکیاش می خرم برات، مگه پسره ول می کرد! :)) خو نمی شدم بگه اینا چی ان که!

خلاصه از بچه هه اصرار از پدره انکار!

من دیگه حساب کردم، داشتم میومد بیرون ، هنو اینا درگیر بودن باباهه داشت هرچی آدامس رو کانتر بود و براش بر می داشت که ول کنه اونم گیر داده بود.منم همچی اون کرم ذاتی م که دوستان می شناسن گل کرد. رو کردم به پسره، گفتم: عمو جون اینا آدامس نیستن که بابا جون نمی خره برات! :دی!!

آقای پدر و سایرین نگاهی با بهت به من انداختن و من فقط از بیرون می شنیدم که پسره با یه حس کشف ناشناخته ها گیر داده بود پس اینا چی ان؟! :دی


بهله ... یه همچی آدم استعداد کودک پروری هستیم ما...


پ.ن: کره خر از این مدل خفنای 4in1 هم برداشته بود! حالا از ظهر هی دارم با خودم حساب می کنم این 4 تا قابلیت چی بوده تو یه دونه... زمان ما اینا تک کاره بودا .. قدرتی خدا ..

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:38  توسط makhi  | 

خب می دانی ... هر چه نوشتم و پاک کردم، دیدم بهتر از این جمله ی ساده نمی تواند حس ام را بیان کند:

دل م تنگ ت است.


پ.ن: این خاصیت فاصله است. گرچه شاید توی همین شهر کوفتی هم بودی نمی دیدم ات، اما خب، حالا که می دانم کلی کیلومتر با اینجا فاصله داری، باعث می شود بیشتر هوایت را کنم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:17  توسط makhi  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:35  توسط makhi  | 

قرار مي گذاريم فخي ساعت 8 از خواب بيدارم كند كه برويم. ساعت 9 با يه عده ديگر قرار داريم.

ساعت 8 و 20 دقيقه از خواب مي پرم.با بهت و استرس  زنگ مي زنم به فخ. تا بر مي دارد همچي با افتخار مي گويد: " بيداااااااارم!" ميگ پَ چرا بيدارم نكردي بريم پَ؟! يه حس مهربانيت و كذالك مي گيرد و در مي آيد كه : "خواستم بيشتر بخوابي"! همچي حق به جانب ها ..


خواستم بگويم بعله ... ما با يه همچي آدمهاي آن تايم صفتي رفيق شيش هستيم. اين care كردنتان مرا كشته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:38  توسط makhi  | 

دقيقا 5 شنبه ي دو هفته پيش ساعت 11 شب، با استرس به دايي گفتم:دايي! فردا 10 صبح بايد دو تا جا كارتي ببرم برا آتوسا، گير نياوردم امروز هر جا رفتم. فردام جمعه ست.. نمي دونم صبح اصن جايي بازه يا نه.. حالا پوستمو مي كنه ...

امرو  4 شنبه ي دو هفته بعد اون مكالمه، دايي اومده خونمون،  تا مياد تو مي گه: آقا راستي اينو بهت بدم. و دستشو مي كنه جيب كاپشنش و يه جا كارتي در مي ياره مي گيره جلو من.

بعله ... يه همچي آدم آن تايم صفتي ست دايي ما ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:32  توسط makhi  | 

تلفن رضا اسطوره و فرشيد بختك رو پيدا كردم. كسي نمي خواد؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:9  توسط makhi  | 

دیشب یه مبل تو خیابون پیدا کردم. یه مبل دو نفره.
فک کن با چه خجالت و بدبختی ای آوردمش، به چه بدبختی ای شستمش، در حد استریل شستما. یعنی فَرادَما و اینا.

بعد حالا الان 2 ساعته گذاشته مش جلوم، هی نیگاش می کنم، می گم خب آخه خل و چل مبل دو نفره، تو این خونه ی خالی بی اثاث، تنها، به چه دردت می خورد که اینقد جون کندی؟..

بعد اصن فک کردم یه جورایی دل آدم می گیره ... خو مبله دو نفره ست، خو من تنهام خو.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:42  توسط makhi  | 

بوسه بر هر درد بی درمان دواست.        مخمل(ع)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:27  توسط makhi  | 

شكسپير: "خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد.
بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم. تو دیگری را.... دیگری مرا.... و همه ما تنهاییم."

پ.ن: آگاهان دو كلام هم حرف حساب در اين بلاگ را از نشانه هاي آخرالزمان مي دانند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:40  توسط makhi  | 

وقتی می رسم به ماشین صندلی جلو پره،  یه دختره عقب نشسته. می دونم وسط بشینم بیچاره می شم تا برسیم. تازه نمی تونم بخوابم هم. حالا باز همه پسر باشن، همه می خوابیم و ولو می شیم. چون دختر هس نمی شه که.. هی سر آدم می یفته، هی آدم باید حواسش باشه نمی دونم دستش نخوره پاش نخوره...از این دختر چسانام باشه که یه جوری می شینن و گارد می گیرن انگار آدم جذام داره...  صب می کنم، یه پسره می یاد، می ره وسط. منم همچین راضی و احساس فتح و اینا سرمو تکیه می دم به در که دو ساعت در آرامش بخوابم.


2 ساعت بعد، قزوین.

یعنی من کلافه. درست از دو ساعت پیش که این پسر کونشو گذاشت تو ماشین یه بند با این دختره ور زد. دیگه سرم داره می ترکه. کاش باز دو کلمه حرف حسابی می زدن با هم. عین آمار دو ساعت رو حول و حوش سکس و دادن و اینا حرف می زدن. کاش باز با همین ادبیات معمول حرف می زدن. از منظر فلسفه به این عمل مقدس نگاه می کردن. بحث می کردن، جدل می کردن.. آقا! جان من! نکن! خواهرم! نکن! می خوای بدی بده. چرا تن فرویدو تو قبر می لرزونی.. آخه تو که فرق فرویدو با ملاقه نمی دونی، هی هم فو-روید تلفظش می کنی، خب چه کرمیه اینقد زر مفت بزنین. همون اول راه یه شماره بده قرار بزارین برین هرکار می خواین بکنین خب. بابا مخ مارو ... لا اله الا الله...

یعنی ای که تو این شانس! حالا وسط نشسته بودم از این دخترا بود فاصلم از 20 سانت کمتر می شد بوق می زد. حالا که خواستیم بخوابیم چیز از آب در اومد .. همین چیز ...

یعنی من دیگه به گورم بخندم از این احترامای شخمی بزارم به جامعه نسوان تو تاکسی و اینا.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:49  توسط makhi  | 

اسم همسرش. به فارسی.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:19  توسط makhi  | 

یک شب کنار زاهد و

یک شب کنار ساقی ام.


بهله ... یک همچی جور آدمی هستیم ما برای خودمان.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 21:1  توسط makhi 

خواندن و خواندن و خواندن که بلاگ زدن نمی خواهد... این همه بلاگ . اینهمه کتاب .. خیلی باکلاس باشی می روی گودری می شوی که لایک هم بزنی و شیر هم بکنی.

اول:  نوشتن اما نه. بلاگ نویسنده می خواهد آقا جان! می فهمی؟! ...
دیُم: من برا خودم هزار سوراخ شامل بلاگ و غیره دارم که بنویسم. اینجا را نمی نویسی باطلش کنیم برود پیش کاغذ سوخته های من! والا ... کفر آدم را در می آورد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:12  توسط makhi  | 

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم

که دل به دست کمان ابرویی ست کافرکیش ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:2  توسط makhi  | 

چند برگه اي را كه از آتش جان سالم به در بردند را در مي آورم. مال سال 74. با هم مي خوانيمشان. ريسه مي رويم از خنده. آنقدر كه نفسمان بند مي آيد.
ابراز از گذشته ها، مربوط به زمان حال است. مربوط به همان لحظه.
دوست دارم اين جمع را. جمعي كه مي شود توش غش كرد از خنده، يا هق هق زد. جمعي كه مي شود توش شارژ‍ بود يا دمغ ولو شد يه گوشه. فرقي نمي كند چگونه باشي. فقط كافي ست باشي. :)
در لحظه دوستتان دارم. همه تان را. تك تك تان را. :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:37  توسط makhi 

از مراسم هفت برگشته ایم که صحبت پیش می آید تولد "آ" است. شروع می کنیم تولد مبارک خواندن، جماعت سیاه پوش دست می زنند، اما زود لباس مشکی های هم را می بینند و ساکت می شوند.
با خودم فکر می کنم همممممیشه ی خدا جریانات ضد هم و اتفاقات متناقض،  در کنار هم، با هم، وجود دارند. تولد و مرگ. شادی و غم. فکر می کنم همممممیشه ی خدا یک سر دنیا روز است آنطرفش شب. فکر می کنم همیشه آدمهایی اند که فکر می کنند در اوج خوشبختی اند، و آدم هایی که برعکس. آدم هایی که شادند و برعکس.
بعد با خودم می گویم اگر در یک لحظه تمام آدم های دنیا، تماااامشان، یک حس مشترک داشته باشند، خدا چه کار می کند؟!

پ.ن: اوهوم... همه ی حس ها می گذرد. می دانم. جواب سوال هم احتمالا "هیچی" است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:45  توسط makhi  | 

مي داني دايي جان... مردن فقط به زمين نزديك تر شدن است.

حالا تو آرام مي گيري مي خوابي آنجا، سكوت آنجا حالت را جا مي آورد. خسته شدي بودي از اين همه هياهو توي اين دنياي نكبتي .. حالا كمي آرام مي گيري..

مي دانم ... مردن فقط به زمين نزديك تر شدن است دايي جان ..

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 20:25  توسط makhi  | 

می گم برم بخوابم دیگه، هان؟ :دی

مجبور بودم! می فهمی؟!.. فردا دخل ایییییییییییییییییییییییییین همه روز خاطرو رو می یارم. دل کندن ازشون خیلی سخت بود. واقعا دستم می لرزید وقتی داشتم می نداختمشون برن.. فک نمی کردم اینقدر وابسته شون باشم... آدم به چه چیزا که دل خوش نمی کنه... آدمه دیگه...


پ.ن: حالا بعدش نم نم بریم تو کار عکس ها و بلاگا :دی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:50  توسط makhi  | 


پووف.. عجب یه ماهی بود اون ماه .. چقدر همه چیز عجیب بود.. با گذشت این همه سال، نه هنوز سر در آوردم که واقعا چی بود قضیه، نه حتی همون کارایی که خودم کردم رو می تونم هضم کنم ... عجب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:45  توسط makhi  | 

:)) طفلکا چقد استرس کشیدن اون شب :دی یادش به خیر ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:40  توسط makhi  | 

ببین کار دنیا رو خدایی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:38  توسط makhi  | 

این برای "م" است :))) نفر 15 ام شده بود از 20 نفر کلاس. حالا کجاست آقای داوودآبادی (مشاور پیش دانشگاهی مان) که ببیند همین بشر برای درس فازی اش 400 صفحه document درست کرده؟ :)) بنده خدا درست امیدوار بود خب :دی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:16  توسط makhi  | 

این پاسخ من به سوالات خانم روانشناس بود. زمانی که با ش بودم. :)



سوالات هم این بود:

10. یک دوست دختر/همسر دلخواه چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟

11. چه چیزش تو را جلب می کند؟

12. چه چیزش تو را دفع می کند؟

13. او تو را یاد چه کسی می اندازد؟

14. چه کارهایی انجام دهد خوشحال می شوی؟


پ.ن: فکر کن! "با مزه راه می رود و حرف می زند" ...

پ.ن2: "دوست دارم کلی توجه کند به من" !! خودشیفتگی را می بینی؟! خوب دوست داشتم خب!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:9  توسط makhi  | 

قا من امشب ول کن نیستم!!
ببین اینارو! رفته بودیم واسه کنکور تو یه خونه درس بخونیم. با مهراد و نوید. ببین چه جونی می کندیم :))) از 6 صبح تا 12 شب!! ای خدا! به خدا همین برنامه رو دست کم یک ماه دقیق  اجرا کردیم. شایدم بیشتر.
اون اولی ساعت کاریمونه. اون دومی قانون اساس مون :))

شیرها هم که چکه می کرده! :)))

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:55  توسط makhi  | 

توضیح واضحات: اغلب کسانی که اینجا را می خوانند، یا دست کم اغلب کسانی که من می دانم اینجا را می خوانند، در جریانند که می خواهم دفترهای خاطرات  و کاغذ برات های گذشته ام را بسوزانم. صرف نظر از کل روند جالب این داستان و برخوردهای مختلف آدمهای دور و برم، تصمیم گرفتم چند تایی را قبل منهدم کردن اینجا بگذارم. قطعا برای خیلی ها جالب است.

برای شروع، این فاکتور دومین و سومین کامپوتر من است! اولی را پیدا نکردم خب! اون پاینی دومی بوده که خریده اند ازم و بالایی سیستم جدید بوده. یادم نمی رود چقددددر سر آقای پدر را خوردم برای آن چند هرتز و چند گیگ اضافی.. یعنی 5 گیگ هارد سال 77 می فهمی یعنی چه؟! .. گیگ بخورد تو سرش، هارد اولیم 120 مگابایت بود . چقدر هم جا زیاد بود همیشه. پسر نوستوله هاااااااا...  حالا وایسین جالبترم میشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:41  توسط makhi  | 

مي بيني كار دنيا را؟... اينهمه گفتم برويم بهشت زهرا، نرفتيم، كسي نيامد باهام. حالا امروز صبح همه فاميل سياهپوش آمده اند خانه مان، ‌6 صبح بيدارم مي كنند كه برويم بهشت زهرا.

اوهوم.. گاهي دنيا خوب يادش مي ماند آرزوهاي كوچك را... من اما دوست نداشتم چشم مادر قرمز باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 8:39  توسط makhi 

بعد من دیروز رفتم پیش پروفسور فا-، در مورد پروژه و چک های بانکی و که جور شده و اینا، بعد از کلی ذوق می گه: "اصلا بعدش می شه با بانک صحبت کرد و کل پروسه ی چک رو مکانیزه کرد و یه خدمتی به نظام کرد."

می فهمی؟! می فهمی یعنی چی؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:4  توسط makhi  | 

پاييز خوب است. پاييز هميشه ي خدا فصل عجيبي بوده براي من. عجيب و دوست داشتني. اينطور هم نيست كه هميشه اول مهر برسد،نه. بي هوا مي آيد. از اواخر تابستان كه مي شود، معلوم نيست، يك روز، همين طور بي حواس، بو مي كشي و ميبيني پاييز رسيده. ريختن برگ و مهر، براي من، نشانه پاييز نيست. پاييز رنگ دارد، بو دارد، طعم دارد حتي. هواي پاييز طعم دارد به خدا. پاييز از آن فصل ها نيست كه توي تقويم بيايد و بعد سه ماه هم ورقش را بزني برود. پاييز مثل آن آدمهايي ست كه وقتي از پيشت مي روند، تا خداحافظي كردي و رفت، دوست داري باز زنگ بزني و حالش را بپرسي. يا چيزي را بهانه كني كه جامانده و برگرد. او هم مثلا انگار كه نخواهد دلت بشكند بگويد باز ميايم حالا. پيشت بماند. اوهوم.. پاييز همچين فصلي ست.
مي دانم. بند نمي شود. همين روزهاست كه چشم  باز كنم ببينم نيست ديگر. بي هوا مي رود. همان طور كه آمد. اينطور فصلي ست پاييز.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:17  توسط makhi 

معامله خوبي ست. من دلم را مي دهم به تو، تو پاره پاره اش كن.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:42  توسط makhi 

ببین! یه جایی هست تو فیلم کشته شدن ندا یکی داد می زنه : "دیوثا دیوثا"! من شدیدا باهاش موافقم. دیشب دوست داشتم تو سینما تکرارش کنم.

پ.ن: ببین! یعنی این سینمای ایرانو یه سری دیوث قبضه کردن! واقعا دیگه سینما نمی رم! یعنی دیگه داره بهم حس "تحقیر" دست میده با این فیلما. واقعا ها ...  پوووف... اسم فیلمه "تردید" بود. یعنی حاضر بودم 4 چنگولی رو 10 بار اسلوموشن می دیدم این فیلمو نمی دیدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 18:53  توسط makhi  | 

شكيرا مي رقصه، اين اراذل اوباش دور و بر مام مي رقصن. اسم جفتشم رقصه. 

پ.ن: فخي يادم بنداز اين ويديوش رو بهت نشون بدم ديگه خودت اون حركات جلف رو كه اسمش مي ذاري رقصيدن، بذاري كنار.

پ.ن2: ايضا روايت شده جاي كلمه "رقص"، كلمه "زندگي" هم همان معنا را ميرساند. اما خب، ويديو ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 16:40  توسط makhi  | 

میدونی ... دلم لکککککککککک زده واسه یه دست فوتبال پلی استیشن با مهراد و نوید. مهراد اینترشو برداره، نوید رئالشو، منم میلانمو. بعد کل کل شه که کی تک وایسه، کیا با هم.... آخرشم اگه باختیم بندازیم گردن یارمون یا اینکه چون تک وایسادیم.

Wowwwww پسر... چقددددددددددددددر دلم می خواد. چقدددددر باحال بود. دلم تنگ شد براشون یهو.. خاک بر سرشون.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 20:39  توسط makhi  | 

چقدددددددر سخته... فکرشم نمی تونی بکنی چقدددددددددددر برام سخته سوزوندن این همه دفتر خاطرات و نوشته .... انگار که می خوام یه عضومو خودم قطع کنم... پسر خیلی سخته.... پووووف...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:5  توسط makhi  | 

زن ها موجودات عجیبی هستند.

بی اعتنایی که می کنی بهشان، پر پر می زنند برایت.
عاشقشان که می شوی، پرپر می زنی براشان، بی اعتنایی می کنند بهت.

به خدا ها!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:2  توسط makhi  | 

لپ تاپ را روشن مي كنم، كتاب 1100 را باز مي كنم، Winamp را باز مي كنم و آهنگ مي گذارم، بلند مي شوم كل خانه را تي مي كشم و مي شورم. خيس عرق، بر مي گردم خانه خودمان نهار بخورم.


پ.ن: حالا مي فهمم چرا خانم هاي خانه دار گاهي مرض و وسواس تميز كردن و كلفت پارتي مي گيردشان.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:18  توسط makhi  | 

حديث: هر كس Eric Cartman را ببيند، و دوستش نداشته باشد، خر است.

حديث: هر كس بانو جوهانسن را ببيند و نخواهدش، برود خودش بميرد.

                                                                                    مخي(ك)

پ.ن: حالم خوب است ها!! عجيبه، نه؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:56  توسط makhi  | 

ها ها ها !! اونایی که می گفتن از بلاگفا کوچ کنیم و اینا، بلاگفا جونمون بهمون امکان نوشتن مطلب رمزدار داده!!! وردپرسیا می تونن اینجوری رمزدار بنویسن و اینا؟! اگه راست می گین بقیه متنو بخونین حالا!! :دی!!

پ.ن: دیدی این بی جنبه ها رو؟.. :))))


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 18:37  توسط makhi  | 

آدم ها که زیاد زیاد پست می زنند، یعنی حالشان خوب نیست. یعنی اصلا حالشان خوب نیست.


پ.ن: دلم می خواست برای "ش" یک متن بنویسم. باهاش حرف داشتم. پیغام دادم جواب نداد. اما حالا که دیدم اینجا را هنوز مصرانه می خواند، و هنوز از آن روزهاش دفاع می کند، و هنوز از آن روزها و آدمهاش می نویسد، بگویم بعد این همه سال، دوست داشتم بیاید و نقاط مبهم و پرسوال آن روزهایم را روشن کند برایم. بهش بگویم، آن نقاط برایم مهم بود و هست و تا زمانی که روشن نشود، به وجود دنا که هیچ، به وجود آن آدمی که از تو ساخته بودم برای خودم هم شک می کنم. به "وجود" خیلی چیزها شک می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:25  توسط makhi  | 

یکی یک جا نوشته بود: "مردها فقط دو بار منتظر یک زن می مانند."

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:38  توسط makhi  | 

قراره هر روز صبح، به محض اینکه چشمو باز می کنم، از خودم بپرسم برای چی می خوام از خواب بلند شم. یه کاری دارم یا شور زندگیه! هاه!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 10:59  توسط makhi  | 

بیدار می شوم صبح زود ... دست و صورتم را می شورم. مسواک می زنم. جیشم را می کنم. می گذارم آب جوش بیاید. نگاهم می افتد به تخته وایت برد ام. بر می گردم توی رختخواب. متکایم را بغل می کنم و می خوابم تا ظهر داغ شهریور.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:53  توسط makhi 

پدرسوخته ها معلوم نیست چه بلایی سر این مرغ های دودی آماده آورده اند که سینه اش هم دیگر چغر نیست. گرچه اگر ران خور باشی، سینه به هر حال سینه است و طعم ران را نمی دهد. ران یک لذت دیگری دارد لامصب.
من خودم یک ذره از یک ران تپل و ظریف را به هزار سینه هم نمی دهم. گرچه، در مورد آدم اینقدر ها هم سخت گیر نیستم.

                                                             تفکرات تنهایی - مخی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 16:12  توسط makhi  | 

رفته ام توي يك خانه. تنها. با مقايسه از آن صحنه ي فيلم ماتريكس كه دو تا سيم به مخش وصل كردن و بعد گفت : I know Kongfu ، منم بيام بيرون بگم : I know GRE !!  ...


پ.ن:  دلم يك بغل مي خواهد كه ولو شوم توش و يادم برود چه جاني مي كنيم ما آدمها  براي اين مدرك و شغل و كوفت و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:44  توسط makhi  | 

april:    3noghte yani chi?

me:     yani: hadese ke azim bashad adam laaaaaal mishavad...

april:    ghashange ...

me:     ghashang? ... are .. ghashange ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:22  توسط makhi 

فوتبال را کنسل می کنم. می گوید: اون بدبختایی که خبر ندارن چی؟
می گویم: به قول دنا، دیگی که واسه من نمی جوشه، می خوام سر سگ توش بجوشه! به من چه..
می پرسد: دنا؟! ... دنا کیه ؟
یه کم فکر می کنم... با کلی تاخیر جواب می دهم: یکی که بعدا احتمال دادیم اصلن وجود خارجی نداشته. چه فرقی می کند حالا! اصلا به قول شلغم! شب چیکاره ای؟
می گوید: بیا. منتظرتم. حالت خراب است. بگو شب هم می مانی.

قطع که می کند، مسج می زنم: نمی آیم، می روم فوتبال.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 18:9  توسط makhi 

مطالب قدیمی‌تر