تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

از همین جا و از همین تریبون اعلام می کنم موبایلی که هیچ گاه پاسخ داده نمی شود بهتر است که درون جوی آب انداخته شود نقطه


پ.ن:چیزی که زیاده تلفن عمومیه تو سطح شهر برای زنگ زدن ویرگول از لحاظ اقتصادیم به صرفه تره نقطه

پ.ن2:والا!!

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 13:8  توسط fokhi  | 

فشششش ...فخی فخی پیتر به گوشم..فششششش

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:10  توسط fokhi  | 

در اینجا لازم می دانم که از مخی عزیز دوست و رفیق شفیق سالهای زندگی٬ هیوا ٬ کیوان که دلم برایش تنگ شده٬ امین موج عزیز و تمامی دوستان قدیمی و جدید ٬ آشنا و نا آشنا ..آنها که خاطرات مرده را زنده کردند و آنها که خاطرات فردا را ساختند تشکر کنم و نیز باتشکر دوباره از مخی ٬ الی ٬ آرز ٬دایی٬ آزی و مسعود که وسط خیابان- آنجا که نمی توان تصور کرد- انسان را غافلگیر می کنند تا تولدی به یاد ماندنی داشته باشد و با آرزوی موفقیت برای همه به این دو بیت بسنده می کنم باشد که چراغ راه آیندگان گردد:

گر بد می کنی تو ٬ مپندار کان بدی            گردون فرو گذارد و ایزد رها کند

قرض است کرده های بدت پیش روزگار        یک روز اگر ز عمر تو ماند ادا کند

پ.ن۰:لعنت بر پدر و مادر کسیکه ایران را مملکت گل و بلبل ساخت تا روز به روز مهاجرت ها بیشتر گردد و ما دلمان برای دوستانمان تنگ گردد.

پ.ن۱:لاو یو آل

پ.ن۲: لطفا به قطعه شعر فوق گیر ندهید ٬ فقط همین دم دستم بود.تمام.

این بود انشای من.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16:32  توسط fokhi  | 

فقط می خواستم این مطلبو یاد آور بشم که آقا جی آر ای رو فقط باید امتحانشو داد یعنی نمرش مهم نیست همینکه تو سوابقت باشه که امتحانشو دادی کفایت می کنه...

گود لاک

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:34  توسط fokhi  | 

ساعت 5 به مخی زنگ می زنم که برنامه چیه می گه 20 دقیقه دیگه خبر می دم....

هم اکنون چیزی بیش از 2 ساعت ونیم از ان زمان می گذرد اما کماکان خبری نیست...خواستم بگويم بعله ... ما با يه همچي آدمهاي آن تايم صفتي رفيق شيش هستيم..:دی

پ.ن:نمیدونم تو این بیست و اندی بهاری که از عمرمون گذشته کجا چه گناهی کردیم که این مخیو خدا گذاشت سر راه ما برای عذاب دادن ما...

یه دو نقطه دی بزرگ دیگه از اونا که کل صفحه مانیتورو می پوشونه...

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:38  توسط fokhi  | 

اینجوری که بوش میاد باید سوخته باشه...هممم؟

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:59  توسط fokhi  | 

ببین اصلا فکر نمی کردم کفتر بازی هنوزم اینقدر رو بورس باشه..


پ.ن 2:یعنی نمی شه یه دو کلمه حرف خصوصی بزنیم ما اینجا؟؟خوب بابا ناراحت نشین پسووردش               "اکبر آقا "ست.


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 6:36  توسط fokhi  | 

می گویی خاطراتت را هفته پیش سوزانده ای..نمیدانی خاکستری هم از خاطرات سوزانده هست که روزی گریبانگیرت می شود..باد می اوردشان ٬.. ایرزیستبل.. می دونی که...

                                                                   از دست نوشته های یک خاکستر گرفته

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:4  توسط fokhi  | 

نیستم مهندس می دونی که...

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:52  توسط fokhi  | 

یعنی یکی از بهترین تولیدات بشر این موتور سیکلته به جون خودم.

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:33  توسط fokhi  | 

خداوند این حال خراب را از خواهندگان حال خراب نگیراد.

 پ.ن:خواهندگان:کسانی که می خواهند.

پ.ن۲:نگیراد:جهت ادبی کردن جمله به کار برده شده است.

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:12  توسط fokhi  | 

این پست جهت تست یه مسئله ای می باشد و هیچ گونه ارزش دیگری ندارد.تمام.

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 9:5  توسط fokhi  | 

من اگر بنشینم ، تو اگر بنشینی ، چه کسی برخیزد؟؟

اقا پاشو بریم بدمینتون ..

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 8:51  توسط fokhi  | 

اخه ادمم اینقد نچسب؟!یعنی یه دفه دیگه زنگ بزنی بگی کامپیوتر می خوام با کله می رم تو دیوار..

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 8:25  توسط fokhi  | 

یارو فک می کنه لوله هنگش خیلی پر آبه مرتیکه!!

پ.ن:به بهترین ترجمه از جمله فوق جوایز ارزنده ای تعلق می گیرد.

این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 7:57  توسط fokhi  | 

حدیث همان حدیث است:

خوابیدن زیر درختان به مدت ۲ ساعت در ساعات بعد از ظهر چیزی حدود ۴ ساعت از خواب شب می کاهد....:دی

پ.ن:"این بود انشای من" باقی می ماند.

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:25  توسط fokhi  | 

احتمال این می رود که "این بود انشای من"از پست های بعدی حذف گردد.


این بود انشای من.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 15:37  توسط fokhi  | 

با چنگ و دندان جلو رفتن را تجربه می کنیم این روزها..

می گه که:

از دشمنان برم شکایت به دوستان          چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:50  توسط fokhi  | 

اقا" جان ابروتزی " هم مرد...این فیبوناچی بالاخره کار دستش داد،بیس سی تا گلوله تو بدنش خالی کردن ..

ولی من نگران وضعیت "دکتر تنکردی" ام..


پ.ن:به قول "گ"این حس همزاد پنداری و درک با تمام_ وجود شخصیت های مختلف در موقعیت های مختلف ، که در فیلم به ادم دست می دهد،با هیچ کتابی به ادم دست نمیدهد.تمام.


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:7  توسط fokhi  | 

حدیث همان حدیث گوز است و شقیقه.

                                                                       فخی علیه السلام


این بود انشای من.

                                                          

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:35  توسط fokhi  | 

ببین یعنی خاک بر سر این رجا و دارو دستش....


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:29  توسط fokhi  | 

قرارمون ابو حیدر ساعت ۲ ( آنتی مریدیوم )

 

این بود انشای من .

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 0:55  توسط fokhi  | 

یک زمانهایی می شود که انچه را دلت می خواهد نمیکنی..البته یک زمانهایی هم می شود که انچه را دلت نمیخواهد میکنی..واینها تفاوتهای ریزی در حد یک "نون"با همدیگر دارند..میدانی که..

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 13:43  توسط fokhi  | 

- می گفت فلانی گفته که "تو مایکروسافت استخدام شدم...

گفتم اراجیف گفتن که کانتر نداره ..می گه همینطور..


پ.ن:داشتم فکر می کردم چقدر می تونه به بیل گیتس رشوه داده باشه تا استخدامش کنه؟هوم؟


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:40  توسط fokhi  | 

البته بنده این مطلب رو هم در کنار تایید حرف های مخی عزیز به غیر از اون قسمت ۵ دقیقه سوار و سرنشین ماشین و اینا بگم که اون مطلب- البته نه به شکل بیان شده در پستهای قبل- در جواب سوال اقای عملیات بیان شد که کجا و کی گرفتنتون که بنده با شرح ماوقع سعی در جواب دادن سوالات مطرح شده به بهترین حالت ممکن نمودم که به نظر نتایج بدی هم نداشته است....در ضمن بنده ضمن تایید استرس روز و شب گذشته و مرور هزار باره افکاری در رابطه با سوال و جوابهای احتمالی و کسب امادگی برای حضور در میدان  یک تفاوت کوچکی بین ریلکس بودن و بند امدن زبان قائلم که البته این مطلب در رابطه با مخی عزیز اصلا صدق نمی کند.. مخی جان بابا ما حبس کشیدتیم بیشتر..:دی ای مخی قهرمان امشبو اینجا بمان....

حالا من سر کارم زیاد نمیتونم توضیح واضحات بدم ..منتظر گزارش های تکمیلی از زبان مخی و فخی باشید...با تشکر.

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 15:42  توسط fokhi  | 

  بگذار همین ابتدا این را بگویم:این روزها همه چیز خوب پیش می رود..یعنی در ایده ال ترین حالتی که می توانست وجود داشته باشد حتی در جزئی ترین موارد،اما........... بنیان کار کمی می لنگد...

میدانی... بحث ، بحث همان تقابل اندیشه و احساس است.. وقتی همین معدود  تصمیمات مهمی که در عمرت گرفته ای را با معیار های کاملا عقلایی وبدون ذره ای بازی دادن احساسات و انچه دل می خواسته است گرفته باشی-که این خود شاید جای اشکال داشته باشد-نمی توانی خودت را راضی کنی که درست سر یکی ازحساس ترینشان رو بگردانی و انچه دلت می خواهد را انجام دهی..مضاف بر اینکه انچه که دل می خواهد تضمینی برایش وجود ندارد..اما این یکی ، از انهاست که سخت می شود با او کنار امد ...نیستی جای من که مدام مقایسه کنی دو حالت پیش رو را و هی مزایای این را بر ان و معایب این را بر ان بسنجی و دوباره برعکس همین کار را انجام دهی و نتوانی خودت را راضی کنی که کدام ؟؟؟ این روز ها کما فی السابق مصلحت و اندیشه امپراطوری میکنند و دیکتاتوری ، ودل نیز جایی برای ارضای خود پیدا نمیکند...  

پ.ن:"دلم میخواهد"را سالها پیش کنار گذاشتیم ما...میدانی که..

پ.ن2:اینم بگم برای رفع ابهامات متن فوق:همه دعواها سر پوله...:دی  

این بود انشای من.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:8  توسط fokhi  | 

  /**/   از امروز به بعد لباس های خدمت زیر پرچم اینجانب اعم از فصل ، خاکی و استتار در جبهه دیگری که همانا پاک کردن درب ها ،پنجره ها و کلا منازل دیگر هموطنان می باشد خدمت خواهند نمود.. باشد که مورد قبول درگاه حق قرار گرفته، باقیات صالحاتی باشد برای انان که رفتند و انان که ماندند....  لازم به ذکر است البسه مذکور بدون ارم و علائم ونام و نشان برای جلوگیری از ریا و خدای ناکرده خودستایی ایفای نقش می نمایند و هیچ گونه چشم داشتی نخواهند داشت ...دوام انها را از خداوند منان مسئلت داریم...با تشکر.   امضا:فخی


این بود انشای من.  

/*]]--> /*]]--> /*]]-->
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:52  توسط fokhi  | 

 

برای ع:

 

میدانی که می فهمم چقدر سخت است،چه حسی دارد...حسی شبیه کرختی ، گیجی ،بهت توام با غم...شاید هم کمی همراه با ترس..

مثل ان می ماند که تکیه گاهت را به یکباره بردارند تا پخش زمین شوی ..مثل ان می ماند که یک مشت توی فکت خورده باشد ..بی هوا..محکم..از نا کجا اباد..

اما مهم بلند شدنت قبل از اتمام شمارش معکوس است که نباید ببازی...که کارهای ناتمام زیاد داری..که زندگی صبر نمیکند برای شمارش های بیشتر..

 

 

می گه که:

چو از روی حکمت ببندد دری    ز رحمت گشاید در دیگری

 

 

این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 22:4  توسط fokhi  | 

از دشمنان برم شکایت به دوستان        چون دوست دشمن است شکایت کجا برم

این روزا تهران از هر عصر جمعه ای مرده تره...


پ.ن:اقا میگم یادمون باشه  اس ام اسا وصل شد یه خبریم از اسکیلاچی بگیریمD:

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 17:2  توسط fokhi  | 

 می گفت اگه ندونی داری بازی می خوری بهتره یا اگه بدونی؟؟ منظورش این بود که این خودش یه پیشرفت محسوب می شه..

 

پ.ن:دیدی این پسر بچه های شیطونو که کنار باباشون میشینن هی  شیطونی می کنن باباهه هم هی تذکر می ده اما انگار نه انگار که باباهه اونجاسو کار خودشونو می کنن؟؟.....می خواستم بگم قیافه باباهه هم تو اون شرایط خیلی دیدنیه..همین.

 


این بود انشای من.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 21:31  توسط fokhi  | 

شاشیدن تو هر چی انتخابات و دموکراسیه رفت....


پ.ن:تا حالا اینقدر احساس نا امیدی نکرده بودم..


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 8:48  توسط fokhi  | 

انسان زمانی که حرصش می گیرد و کفرش بالا می اید به غیر از کوبیدن سر به دیوار ، پرت کردن خویش زیر تریلی و یا پریدن از برج چه کارهای دیگری می تواند انجام دهد که مثمر ثمر بوده  و جامعه انسانی را در معرض خطرات و انحرافات قرار ندهد؟


پ.ن:به مثمرثمر ترین جوابهای شما یک جایزه مثمرثمر تعلق می گیرد که با ان جایزه حال استمراری مثمرثمری بکنید.

 


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 0:59  توسط fokhi  | 

 تمرین دموکراسی می کنیم این روز ها..سخت است , خسته می کند ادم را..

 

پ.ن:اگه دستم بود بعد از رشته محبوب  روانشناسی که قراره"بعدا" سر فرصت شروع کنم بخونم ، جامعه شناسی هم می خوندم...

پ.ن2:امکان اینکه این" بعدا "هیچ گاه نیاید خیلی زیاد است.


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:47  توسط fokhi  | 

و اینگونه پس از عبور از پستی بلندی های تعویض مربی و در استانه فصل تابستان ونیز شروع مناظرات تلویزیونی نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری ونیز پس از گذشت یازده روز از نیامدن آن نامه کذایی با مضمون کسری خدمت عزیزان تحصیلکرده و گذشت سه روز از رفتن ح.  و همچنین با توجه به ازمایش اخیر موشکی کره شمالی کشور دوست و متحد ، و با یاداوری اینکه امریکا شیطان بزرگ است و ننگ به نیرنگ او،تیم ملی کشور عزیزمان ایران  همچنان در حال ریدن در میادین بین المللی است.

 


این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 18:15  توسط fokhi  | 

                                                                                                                                                                                                    . U’r right..one day we’ll cry  


پ.ن:مفهومی به اسم تناسخ یا چیزی مانند انرا از بیخ و بن قبول ندارم.گفتم محض اطلاع همین.


 این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 22:38  توسط fokhi  | 

این روزها فقط صبحانه را فدرا نمی خوریم...


پ.ن:در رابطه با پاسخ دادن به موج انتظارات دوستان در مورد شیرینی سربازی باید عرض کنم که نهایت بتونم دو سری فدرای یه وعده ای یا یک سری فدرای دو وعده ای در خدمتون باشم.

پ.ن2:با تشکر.


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 23:57  توسط fokhi  | 

و امسال تابستان هم علیرغم حضور پررنگ تکنولوژی در عرصه تولید وسایل کشتار جمعی حشرات از جمله راکتهای الکترونیکی سوزاندن حشرات،ورژن خانگی پشه کش های صنعتی موجود در قصابی ها ،انواع جدید قرص ها و بالاخره حشره کش های تولید شده با اخرین فرمولهای به دست امده در ازمایشگاهها همانند سالهای گذشته سوال اصلی مطرح شده در مجامع رسمی و غیر رسمی اینست که پشه ها روزها را کجا می گذرانند؟


پ.ن:تا خود صبح داشتم پشه می کشتم بازم تموم نشدن.


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:28  توسط fokhi  | 

تیک تاک این ساعت در بعضی از لحظات زندگی خیلی بلند می شود انقدر بلند که هی درون گوشت صدا می کند..هی یاد ادوری می کند که در این داستان زندگی اپیزود دیگری نیز در حال اتمام است..هی می گوید به یکی دیگر از ان ترنزیشن ها نزدیک می شوی..انجاهایی که نقشی کلیدی در ادامه داستان بازی می کنند..

 

پ.ن: عادت که می کنی به یه رویه ای برا تغییر دادنش باید یه سری از انواع خاص دلهره و اضطراب مخلوط با ترس رو تحمل کنی. 

پ.ن۲:اوه لرد هو مرسی آن آس.(هو به فتح "ه"و سکون "و")

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:59  توسط fokhi  | 

می گه که:یه عمر بخور نون و تره...یه عمر نخور نون و کره.

                                                  ف.ن.ا.ت شاعر اواخر قرن بیست ویکم

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:39  توسط fokhi  | 

-اقا یه سر برو نمایشگا کتاب تیریپ بستنیو اینا..می گن تنوعیه برا خودش.

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:29  توسط fokhi  | 

لحظات کمیابی هستند مثل دیدن اشکهای یک دختر برای پدر بیمارش که در ان لحظات دچار یک سری از حالات می شوی انگونه که ضربان قلبت دو برابر می شود وحس عجیبی از جنس تیر کشیدن اما غیر فیزیکی تمام احشایت را برای لحظاتی پر می کند ودر پی ان اشکهایت جاری می گردند و لطافت روح وخلوص عواطف و احساسات ٬خود را در اوج به معرض نمایش می گذارند ودر این اثنا به این قضیه پی می بری که روزگار هنوز انقدر ها هم که فکرش را می کردی قلبت را از صحنه حذف نکرده است..

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:48  توسط fokhi  | 

اپیزود سیزدرو برسون مهندس.

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 22:54  توسط fokhi  | 

این روزها بیان انچه که در درون می گذرد به خاطر تواتر و تلاطم اتفاقات و افکار مختلف سخت گشته است نقطه

پ.ن:دنبال کلمات و جملات مناسب می گردم ویرگول یک نفر بیاید درونم را به بیرونم منتقل کند نقطه

 

این بود انشای من نقطه

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:45  توسط fokhi  | 

وقتی کتابخونه ملی به گند کشیده می شود....

این روزها افراد مختلف برای کارهای مختلف تری پای به کتابخانه می گذارند:

-اومدیم یه قوری چایی بزنیم بریم از همه جا ارزون تره..

- با "م" قرار دارم..

-اومدیم دوست پسرخاله فلانی رو ببینیم...

-خونه حوصلم سررفته بود اومدم یه چرخی بزنم...

-اومدم لپ تاپ "ا" رو تعمیر کنم...

-اومدم" وردی که بره ها می خوانند"رو بخونم...

-اومدم اپیزود ۱۳ سیزن ۵ لاستو بگیرم..

-رد می شدم دیدم شلوغه اومدم تو...

و اهداف والاتری از این دست....

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:53  توسط fokhi  | 

نتیجه گروه درمانی امشب:من برونگرایم....تو درونگرایی...

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 22:51  توسط fokhi  | 

و خداوند لذتی به نام فضولی را آفرید..

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 18:43  توسط fokhi  | 

این نوشته مخاطب خاص هم دارد......

می دانی ...حس هایی که نسبت به اشیا و افراد دوروبرت داری سه نوعند...یا از همان دقایق اول بوجود امده اند و پایدار مانده اند...یا به مرور زمان بوجود امده اندو یا تغییر یافته ی یک حس اولیه بوجود امده اند...مثلا حس بد یا خوبی که الان به دانشگاهت داری روز اول نبوده است یعنی برداشتی نداشته ای که حس خاصی هم به تو دست بدهد ..منظورم اینست که این حس به مرور درونت بوجود امده با دلیل ،با مدرک،با خاطره ..اما بعضی حس ها از همان دقایق اول به وجود می ایند..مثلا میدانی که حس خوبی نسبت به فلان مجلسی که درونش هستی نداری ...یا مثلا حس خوبی نسبت به فلان ادم داری یا...

حال در گیر و دار این حس هایی که هر لحظه یک سریشان بوجود می ایند و یک سریشان از بین می روند و یک سریشان هم تغییر می کنند یک سری حس هایی هستند که در دسته حس های بوجود امده از دقیقه اول قرار می گیرند و تغییر هم نکرده اند اما تو دوست داری که انها را تغییر دهی...حالا این که دلیلش چه میتواند باشد هم کلی جای بحث دارد....این قضیه هم از دو حالت بیشتر خارج نیست...یکی اینکه اون حس خوب است و میخواهی عوضش کنی که در این حالت یا مرض داری یا با دلایل منطقی ای به این نتیجه رسیدی که عوضش کنی...ویا اینکه آن حس بداست که در آن صورت یک مقدار منطقی تر به نظر میرسد که دنبال عوض کردنش باشی...البته اصولا هیچ حسی تا خودش از بین نرود تو نمیتوانی کاری برای از بین رفتنش بکنی تو فقط می توانی ان را با یک سری حس های دیگر که هر لحظه در حال بوجود امدن هستند از خودت دور کنی تا زمان تغییر یا از بین رفتنش فرا برسد..یکی از راههای دور کردنش بهانه گرفتن است...دلیل های چرت و پرت برای کارهای چرت و پرت تر اوردن است...به قول "آ"اینا ااااااااااااا هممممش..(مکث)بهاننننننننسسسسسسسسس...

این ها را گفتم برای اینکه بدانی هر حرکتی که غیر مننطقی ممکن است به نظر بیاید اصولا میتواند کاملا منطقی باشد و براساس مصلحت تشخیص داده شده توسط خود فرد بهانه گیرنده صورت گرفته باشد و این فقط پوسته قضیه است که با یک بهانه شروع می شود و ادامه پیدا می کند اما ان چیزی که قضیه ازش اب می خورد اصلا هیچ ربطی به این بهانه هه ندارد اینجا هم باز مجبورم یک تقسیم بندی انجام بدهم ان هم اینست که این بهانه هه یا اگاهانست یعنی ادم خودش می داند که دارد بهانه میگیرد که به یک هدف خاص مثلا دور کردن یک حس خاص برسد یا نه خیلی وقت ها هم نا اگاهانست که اصلا طرف خودش نمیداند چه میخواهد فقط میداند که یک کمبودی و یک نا میزونی ای هست وبهانه میگیرد...که همه این ها به قول خودت بر می گردد به آن نا خود اگاه ادم که تمام دردسرها به خاطر آنست که ادم ناخوداگاه خودش را نمیشناسد...

باشد که روزی همگان از ناخوداگاه خود خبر داشته باشند...آمین.

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:32  توسط fokhi  | 

می گم این قضیه خاک یه چیزیو خوردن تا توش اوستا شدنم یه کم نامردیه ها...

یه نیم ساعت نشستیم تو ارایشگاه هرچی مشتری اومد واسه شاگرده خفن پر مو و پر پشت از این افغانیای مو زبر مو سفت بودن که ماشین تو کلشون گیر می کرد...بد بخت عرقش در اومده بود.اما هرچی مشتری اومد واسه اوسائه همه مس من کچل و کم مو بودن و پنج دقیقه ای هم کارشون تموم می شد...جالبیش  اینجا بود که ما ها تقریبا دو برابر اونا پول سلفیدیم....

 

پ.ن:البته شک ندارم شاگرده خودش نمیدونس داره خاک قضیه رو می خوره..

پ.ن۲:ببببعله..مهندس.

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 22:37  توسط fokhi  | 

یعنی بهتر از این نمی شد برینن به اعصاب ملت.

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 19:52  توسط fokhi  | 

"ا" می گه چقدر 78 زود گذشت..

تایید می کنم...تو دلم می گم هیجان زیاد داشت.

یه سال پیش همین موقع از بروجرد اومدم واسه تعطیلات...

چقدر78 زود گذشت.

می گه که:...صحنه پیوسته به جاست         خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 11:46  توسط fokhi  | 

مطالب قدیمی‌تر