تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

ساعت 5 به مخی زنگ می زنم که برنامه چیه می گه 20 دقیقه دیگه خبر می دم....

هم اکنون چیزی بیش از 2 ساعت ونیم از ان زمان می گذرد اما کماکان خبری نیست...خواستم بگويم بعله ... ما با يه همچي آدمهاي آن تايم صفتي رفيق شيش هستيم..:دی

پ.ن:نمیدونم تو این بیست و اندی بهاری که از عمرمون گذشته کجا چه گناهی کردیم که این مخیو خدا گذاشت سر راه ما برای عذاب دادن ما...

یه دو نقطه دی بزرگ دیگه از اونا که کل صفحه مانیتورو می پوشونه...

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:38  توسط fokhi  | 

قرار مي گذاريم فخي ساعت 8 از خواب بيدارم كند كه برويم. ساعت 9 با يه عده ديگر قرار داريم.

ساعت 8 و 20 دقيقه از خواب مي پرم.با بهت و استرس  زنگ مي زنم به فخ. تا بر مي دارد همچي با افتخار مي گويد: " بيداااااااارم!" ميگ پَ چرا بيدارم نكردي بريم پَ؟! يه حس مهربانيت و كذالك مي گيرد و در مي آيد كه : "خواستم بيشتر بخوابي"! همچي حق به جانب ها ..


خواستم بگويم بعله ... ما با يه همچي آدمهاي آن تايم صفتي رفيق شيش هستيم. اين care كردنتان مرا كشته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:38  توسط makhi  | 

دقيقا 5 شنبه ي دو هفته پيش ساعت 11 شب، با استرس به دايي گفتم:دايي! فردا 10 صبح بايد دو تا جا كارتي ببرم برا آتوسا، گير نياوردم امروز هر جا رفتم. فردام جمعه ست.. نمي دونم صبح اصن جايي بازه يا نه.. حالا پوستمو مي كنه ...

امرو  4 شنبه ي دو هفته بعد اون مكالمه، دايي اومده خونمون،  تا مياد تو مي گه: آقا راستي اينو بهت بدم. و دستشو مي كنه جيب كاپشنش و يه جا كارتي در مي ياره مي گيره جلو من.

بعله ... يه همچي آدم آن تايم صفتي ست دايي ما ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:32  توسط makhi  | 

تلفن رضا اسطوره و فرشيد بختك رو پيدا كردم. كسي نمي خواد؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:9  توسط makhi  | 

اینجوری که بوش میاد باید سوخته باشه...هممم؟

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:59  توسط fokhi  | 

دیشب یه مبل تو خیابون پیدا کردم. یه مبل دو نفره.
فک کن با چه خجالت و بدبختی ای آوردمش، به چه بدبختی ای شستمش، در حد استریل شستما. یعنی فَرادَما و اینا.

بعد حالا الان 2 ساعته گذاشته مش جلوم، هی نیگاش می کنم، می گم خب آخه خل و چل مبل دو نفره، تو این خونه ی خالی بی اثاث، تنها، به چه دردت می خورد که اینقد جون کندی؟..

بعد اصن فک کردم یه جورایی دل آدم می گیره ... خو مبله دو نفره ست، خو من تنهام خو.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:42  توسط makhi  | 

بوسه بر هر درد بی درمان دواست.        مخمل(ع)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:27  توسط makhi  | 

شكسپير: "خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد.
بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم. تو دیگری را.... دیگری مرا.... و همه ما تنهاییم."

پ.ن: آگاهان دو كلام هم حرف حساب در اين بلاگ را از نشانه هاي آخرالزمان مي دانند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:40  توسط makhi  | 

ببین اصلا فکر نمی کردم کفتر بازی هنوزم اینقدر رو بورس باشه..


پ.ن 2:یعنی نمی شه یه دو کلمه حرف خصوصی بزنیم ما اینجا؟؟خوب بابا ناراحت نشین پسووردش               "اکبر آقا "ست.


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 6:36  توسط fokhi  | 

وقتی می رسم به ماشین صندلی جلو پره،  یه دختره عقب نشسته. می دونم وسط بشینم بیچاره می شم تا برسیم. تازه نمی تونم بخوابم هم. حالا باز همه پسر باشن، همه می خوابیم و ولو می شیم. چون دختر هس نمی شه که.. هی سر آدم می یفته، هی آدم باید حواسش باشه نمی دونم دستش نخوره پاش نخوره...از این دختر چسانام باشه که یه جوری می شینن و گارد می گیرن انگار آدم جذام داره...  صب می کنم، یه پسره می یاد، می ره وسط. منم همچین راضی و احساس فتح و اینا سرمو تکیه می دم به در که دو ساعت در آرامش بخوابم.


2 ساعت بعد، قزوین.

یعنی من کلافه. درست از دو ساعت پیش که این پسر کونشو گذاشت تو ماشین یه بند با این دختره ور زد. دیگه سرم داره می ترکه. کاش باز دو کلمه حرف حسابی می زدن با هم. عین آمار دو ساعت رو حول و حوش سکس و دادن و اینا حرف می زدن. کاش باز با همین ادبیات معمول حرف می زدن. از منظر فلسفه به این عمل مقدس نگاه می کردن. بحث می کردن، جدل می کردن.. آقا! جان من! نکن! خواهرم! نکن! می خوای بدی بده. چرا تن فرویدو تو قبر می لرزونی.. آخه تو که فرق فرویدو با ملاقه نمی دونی، هی هم فو-روید تلفظش می کنی، خب چه کرمیه اینقد زر مفت بزنین. همون اول راه یه شماره بده قرار بزارین برین هرکار می خواین بکنین خب. بابا مخ مارو ... لا اله الا الله...

یعنی ای که تو این شانس! حالا وسط نشسته بودم از این دخترا بود فاصلم از 20 سانت کمتر می شد بوق می زد. حالا که خواستیم بخوابیم چیز از آب در اومد .. همین چیز ...

یعنی من دیگه به گورم بخندم از این احترامای شخمی بزارم به جامعه نسوان تو تاکسی و اینا.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:49  توسط makhi  | 

اسم همسرش. به فارسی.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:19  توسط makhi  | 

می گویی خاطراتت را هفته پیش سوزانده ای..نمیدانی خاکستری هم از خاطرات سوزانده هست که روزی گریبانگیرت می شود..باد می اوردشان ٬.. ایرزیستبل.. می دونی که...

                                                                   از دست نوشته های یک خاکستر گرفته

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:4  توسط fokhi  | 

یک شب کنار زاهد و

یک شب کنار ساقی ام.


بهله ... یک همچی جور آدمی هستیم ما برای خودمان.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 21:1  توسط makhi 

نیستم مهندس می دونی که...

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:52  توسط fokhi  | 

خواندن و خواندن و خواندن که بلاگ زدن نمی خواهد... این همه بلاگ . اینهمه کتاب .. خیلی باکلاس باشی می روی گودری می شوی که لایک هم بزنی و شیر هم بکنی.

اول:  نوشتن اما نه. بلاگ نویسنده می خواهد آقا جان! می فهمی؟! ...
دیُم: من برا خودم هزار سوراخ شامل بلاگ و غیره دارم که بنویسم. اینجا را نمی نویسی باطلش کنیم برود پیش کاغذ سوخته های من! والا ... کفر آدم را در می آورد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:12  توسط makhi  | 

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم

که دل به دست کمان ابرویی ست کافرکیش ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:2  توسط makhi  | 

چند برگه اي را كه از آتش جان سالم به در بردند را در مي آورم. مال سال 74. با هم مي خوانيمشان. ريسه مي رويم از خنده. آنقدر كه نفسمان بند مي آيد.
ابراز از گذشته ها، مربوط به زمان حال است. مربوط به همان لحظه.
دوست دارم اين جمع را. جمعي كه مي شود توش غش كرد از خنده، يا هق هق زد. جمعي كه مي شود توش شارژ‍ بود يا دمغ ولو شد يه گوشه. فرقي نمي كند چگونه باشي. فقط كافي ست باشي. :)
در لحظه دوستتان دارم. همه تان را. تك تك تان را. :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:37  توسط makhi 

از مراسم هفت برگشته ایم که صحبت پیش می آید تولد "آ" است. شروع می کنیم تولد مبارک خواندن، جماعت سیاه پوش دست می زنند، اما زود لباس مشکی های هم را می بینند و ساکت می شوند.
با خودم فکر می کنم همممممیشه ی خدا جریانات ضد هم و اتفاقات متناقض،  در کنار هم، با هم، وجود دارند. تولد و مرگ. شادی و غم. فکر می کنم همممممیشه ی خدا یک سر دنیا روز است آنطرفش شب. فکر می کنم همیشه آدمهایی اند که فکر می کنند در اوج خوشبختی اند، و آدم هایی که برعکس. آدم هایی که شادند و برعکس.
بعد با خودم می گویم اگر در یک لحظه تمام آدم های دنیا، تماااامشان، یک حس مشترک داشته باشند، خدا چه کار می کند؟!

پ.ن: اوهوم... همه ی حس ها می گذرد. می دانم. جواب سوال هم احتمالا "هیچی" است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:45  توسط makhi  | 

مي داني دايي جان... مردن فقط به زمين نزديك تر شدن است.

حالا تو آرام مي گيري مي خوابي آنجا، سكوت آنجا حالت را جا مي آورد. خسته شدي بودي از اين همه هياهو توي اين دنياي نكبتي .. حالا كمي آرام مي گيري..

مي دانم ... مردن فقط به زمين نزديك تر شدن است دايي جان ..

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 20:25  توسط makhi  | 

می گم برم بخوابم دیگه، هان؟ :دی

مجبور بودم! می فهمی؟!.. فردا دخل ایییییییییییییییییییییییییین همه روز خاطرو رو می یارم. دل کندن ازشون خیلی سخت بود. واقعا دستم می لرزید وقتی داشتم می نداختمشون برن.. فک نمی کردم اینقدر وابسته شون باشم... آدم به چه چیزا که دل خوش نمی کنه... آدمه دیگه...


پ.ن: حالا بعدش نم نم بریم تو کار عکس ها و بلاگا :دی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:50  توسط makhi  | 


پووف.. عجب یه ماهی بود اون ماه .. چقدر همه چیز عجیب بود.. با گذشت این همه سال، نه هنوز سر در آوردم که واقعا چی بود قضیه، نه حتی همون کارایی که خودم کردم رو می تونم هضم کنم ... عجب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:45  توسط makhi  | 

:)) طفلکا چقد استرس کشیدن اون شب :دی یادش به خیر ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:40  توسط makhi  | 

ببین کار دنیا رو خدایی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:38  توسط makhi  | 

این برای "م" است :))) نفر 15 ام شده بود از 20 نفر کلاس. حالا کجاست آقای داوودآبادی (مشاور پیش دانشگاهی مان) که ببیند همین بشر برای درس فازی اش 400 صفحه document درست کرده؟ :)) بنده خدا درست امیدوار بود خب :دی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:16  توسط makhi  | 

این پاسخ من به سوالات خانم روانشناس بود. زمانی که با ش بودم. :)



سوالات هم این بود:

10. یک دوست دختر/همسر دلخواه چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟

11. چه چیزش تو را جلب می کند؟

12. چه چیزش تو را دفع می کند؟

13. او تو را یاد چه کسی می اندازد؟

14. چه کارهایی انجام دهد خوشحال می شوی؟


پ.ن: فکر کن! "با مزه راه می رود و حرف می زند" ...

پ.ن2: "دوست دارم کلی توجه کند به من" !! خودشیفتگی را می بینی؟! خوب دوست داشتم خب!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:9  توسط makhi  | 

قا من امشب ول کن نیستم!!
ببین اینارو! رفته بودیم واسه کنکور تو یه خونه درس بخونیم. با مهراد و نوید. ببین چه جونی می کندیم :))) از 6 صبح تا 12 شب!! ای خدا! به خدا همین برنامه رو دست کم یک ماه دقیق  اجرا کردیم. شایدم بیشتر.
اون اولی ساعت کاریمونه. اون دومی قانون اساس مون :))

شیرها هم که چکه می کرده! :)))

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:55  توسط makhi  | 

توضیح واضحات: اغلب کسانی که اینجا را می خوانند، یا دست کم اغلب کسانی که من می دانم اینجا را می خوانند، در جریانند که می خواهم دفترهای خاطرات  و کاغذ برات های گذشته ام را بسوزانم. صرف نظر از کل روند جالب این داستان و برخوردهای مختلف آدمهای دور و برم، تصمیم گرفتم چند تایی را قبل منهدم کردن اینجا بگذارم. قطعا برای خیلی ها جالب است.

برای شروع، این فاکتور دومین و سومین کامپوتر من است! اولی را پیدا نکردم خب! اون پاینی دومی بوده که خریده اند ازم و بالایی سیستم جدید بوده. یادم نمی رود چقددددر سر آقای پدر را خوردم برای آن چند هرتز و چند گیگ اضافی.. یعنی 5 گیگ هارد سال 77 می فهمی یعنی چه؟! .. گیگ بخورد تو سرش، هارد اولیم 120 مگابایت بود . چقدر هم جا زیاد بود همیشه. پسر نوستوله هاااااااا...  حالا وایسین جالبترم میشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:41  توسط makhi  | 

مي بيني كار دنيا را؟... اينهمه گفتم برويم بهشت زهرا، نرفتيم، كسي نيامد باهام. حالا امروز صبح همه فاميل سياهپوش آمده اند خانه مان، ‌6 صبح بيدارم مي كنند كه برويم بهشت زهرا.

اوهوم.. گاهي دنيا خوب يادش مي ماند آرزوهاي كوچك را... من اما دوست نداشتم چشم مادر قرمز باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 8:39  توسط makhi 

یعنی یکی از بهترین تولیدات بشر این موتور سیکلته به جون خودم.

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:33  توسط fokhi  | 

بعد من دیروز رفتم پیش پروفسور فا-، در مورد پروژه و چک های بانکی و که جور شده و اینا، بعد از کلی ذوق می گه: "اصلا بعدش می شه با بانک صحبت کرد و کل پروسه ی چک رو مکانیزه کرد و یه خدمتی به نظام کرد."

می فهمی؟! می فهمی یعنی چی؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:4  توسط makhi  | 

خداوند این حال خراب را از خواهندگان حال خراب نگیراد.

 پ.ن:خواهندگان:کسانی که می خواهند.

پ.ن۲:نگیراد:جهت ادبی کردن جمله به کار برده شده است.

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:12  توسط fokhi  | 

پاييز خوب است. پاييز هميشه ي خدا فصل عجيبي بوده براي من. عجيب و دوست داشتني. اينطور هم نيست كه هميشه اول مهر برسد،نه. بي هوا مي آيد. از اواخر تابستان كه مي شود، معلوم نيست، يك روز، همين طور بي حواس، بو مي كشي و ميبيني پاييز رسيده. ريختن برگ و مهر، براي من، نشانه پاييز نيست. پاييز رنگ دارد، بو دارد، طعم دارد حتي. هواي پاييز طعم دارد به خدا. پاييز از آن فصل ها نيست كه توي تقويم بيايد و بعد سه ماه هم ورقش را بزني برود. پاييز مثل آن آدمهايي ست كه وقتي از پيشت مي روند، تا خداحافظي كردي و رفت، دوست داري باز زنگ بزني و حالش را بپرسي. يا چيزي را بهانه كني كه جامانده و برگرد. او هم مثلا انگار كه نخواهد دلت بشكند بگويد باز ميايم حالا. پيشت بماند. اوهوم.. پاييز همچين فصلي ست.
مي دانم. بند نمي شود. همين روزهاست كه چشم  باز كنم ببينم نيست ديگر. بي هوا مي رود. همان طور كه آمد. اينطور فصلي ست پاييز.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:17  توسط makhi 

معامله خوبي ست. من دلم را مي دهم به تو، تو پاره پاره اش كن.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:42  توسط makhi 

ببین! یه جایی هست تو فیلم کشته شدن ندا یکی داد می زنه : "دیوثا دیوثا"! من شدیدا باهاش موافقم. دیشب دوست داشتم تو سینما تکرارش کنم.

پ.ن: ببین! یعنی این سینمای ایرانو یه سری دیوث قبضه کردن! واقعا دیگه سینما نمی رم! یعنی دیگه داره بهم حس "تحقیر" دست میده با این فیلما. واقعا ها ...  پوووف... اسم فیلمه "تردید" بود. یعنی حاضر بودم 4 چنگولی رو 10 بار اسلوموشن می دیدم این فیلمو نمی دیدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 18:53  توسط makhi  | 

این پست جهت تست یه مسئله ای می باشد و هیچ گونه ارزش دیگری ندارد.تمام.

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 9:5  توسط fokhi  |