تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

شكيرا مي رقصه، اين اراذل اوباش دور و بر مام مي رقصن. اسم جفتشم رقصه. 

پ.ن: فخي يادم بنداز اين ويديوش رو بهت نشون بدم ديگه خودت اون حركات جلف رو كه اسمش مي ذاري رقصيدن، بذاري كنار.

پ.ن2: ايضا روايت شده جاي كلمه "رقص"، كلمه "زندگي" هم همان معنا را ميرساند. اما خب، ويديو ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 16:40  توسط makhi  | 

من اگر بنشینم ، تو اگر بنشینی ، چه کسی برخیزد؟؟

اقا پاشو بریم بدمینتون ..

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 8:51  توسط fokhi  | 

اخه ادمم اینقد نچسب؟!یعنی یه دفه دیگه زنگ بزنی بگی کامپیوتر می خوام با کله می رم تو دیوار..

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 8:25  توسط fokhi  | 

یارو فک می کنه لوله هنگش خیلی پر آبه مرتیکه!!

پ.ن:به بهترین ترجمه از جمله فوق جوایز ارزنده ای تعلق می گیرد.

این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 7:57  توسط fokhi  | 

میدونی ... دلم لکککککککککک زده واسه یه دست فوتبال پلی استیشن با مهراد و نوید. مهراد اینترشو برداره، نوید رئالشو، منم میلانمو. بعد کل کل شه که کی تک وایسه، کیا با هم.... آخرشم اگه باختیم بندازیم گردن یارمون یا اینکه چون تک وایسادیم.

Wowwwww پسر... چقددددددددددددددر دلم می خواد. چقدددددر باحال بود. دلم تنگ شد براشون یهو.. خاک بر سرشون.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 20:39  توسط makhi  | 

چقدددددددر سخته... فکرشم نمی تونی بکنی چقدددددددددددر برام سخته سوزوندن این همه دفتر خاطرات و نوشته .... انگار که می خوام یه عضومو خودم قطع کنم... پسر خیلی سخته.... پووووف...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:5  توسط makhi  | 

زن ها موجودات عجیبی هستند.

بی اعتنایی که می کنی بهشان، پر پر می زنند برایت.
عاشقشان که می شوی، پرپر می زنی براشان، بی اعتنایی می کنند بهت.

به خدا ها!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:2  توسط makhi  | 

حدیث همان حدیث است:

خوابیدن زیر درختان به مدت ۲ ساعت در ساعات بعد از ظهر چیزی حدود ۴ ساعت از خواب شب می کاهد....:دی

پ.ن:"این بود انشای من" باقی می ماند.

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:25  توسط fokhi  | 

لپ تاپ را روشن مي كنم، كتاب 1100 را باز مي كنم، Winamp را باز مي كنم و آهنگ مي گذارم، بلند مي شوم كل خانه را تي مي كشم و مي شورم. خيس عرق، بر مي گردم خانه خودمان نهار بخورم.


پ.ن: حالا مي فهمم چرا خانم هاي خانه دار گاهي مرض و وسواس تميز كردن و كلفت پارتي مي گيردشان.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:18  توسط makhi  | 

احتمال این می رود که "این بود انشای من"از پست های بعدی حذف گردد.


این بود انشای من.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 15:37  توسط fokhi  | 

حديث: هر كس Eric Cartman را ببيند، و دوستش نداشته باشد، خر است.

حديث: هر كس بانو جوهانسن را ببيند و نخواهدش، برود خودش بميرد.

                                                                                    مخي(ك)

پ.ن: حالم خوب است ها!! عجيبه، نه؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:56  توسط makhi  | 

ها ها ها !! اونایی که می گفتن از بلاگفا کوچ کنیم و اینا، بلاگفا جونمون بهمون امکان نوشتن مطلب رمزدار داده!!! وردپرسیا می تونن اینجوری رمزدار بنویسن و اینا؟! اگه راست می گین بقیه متنو بخونین حالا!! :دی!!

پ.ن: دیدی این بی جنبه ها رو؟.. :))))


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 18:37  توسط makhi  | 

آدم ها که زیاد زیاد پست می زنند، یعنی حالشان خوب نیست. یعنی اصلا حالشان خوب نیست.


پ.ن: دلم می خواست برای "ش" یک متن بنویسم. باهاش حرف داشتم. پیغام دادم جواب نداد. اما حالا که دیدم اینجا را هنوز مصرانه می خواند، و هنوز از آن روزهاش دفاع می کند، و هنوز از آن روزها و آدمهاش می نویسد، بگویم بعد این همه سال، دوست داشتم بیاید و نقاط مبهم و پرسوال آن روزهایم را روشن کند برایم. بهش بگویم، آن نقاط برایم مهم بود و هست و تا زمانی که روشن نشود، به وجود دنا که هیچ، به وجود آن آدمی که از تو ساخته بودم برای خودم هم شک می کنم. به "وجود" خیلی چیزها شک می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:25  توسط makhi  | 

با چنگ و دندان جلو رفتن را تجربه می کنیم این روزها..

می گه که:

از دشمنان برم شکایت به دوستان          چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:50  توسط fokhi  | 

یکی یک جا نوشته بود: "مردها فقط دو بار منتظر یک زن می مانند."

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:38  توسط makhi  | 

قراره هر روز صبح، به محض اینکه چشمو باز می کنم، از خودم بپرسم برای چی می خوام از خواب بلند شم. یه کاری دارم یا شور زندگیه! هاه!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 10:59  توسط makhi  | 

اقا" جان ابروتزی " هم مرد...این فیبوناچی بالاخره کار دستش داد،بیس سی تا گلوله تو بدنش خالی کردن ..

ولی من نگران وضعیت "دکتر تنکردی" ام..


پ.ن:به قول "گ"این حس همزاد پنداری و درک با تمام_ وجود شخصیت های مختلف در موقعیت های مختلف ، که در فیلم به ادم دست می دهد،با هیچ کتابی به ادم دست نمیدهد.تمام.


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:7  توسط fokhi  | 

بیدار می شوم صبح زود ... دست و صورتم را می شورم. مسواک می زنم. جیشم را می کنم. می گذارم آب جوش بیاید. نگاهم می افتد به تخته وایت برد ام. بر می گردم توی رختخواب. متکایم را بغل می کنم و می خوابم تا ظهر داغ شهریور.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:53  توسط makhi 

پدرسوخته ها معلوم نیست چه بلایی سر این مرغ های دودی آماده آورده اند که سینه اش هم دیگر چغر نیست. گرچه اگر ران خور باشی، سینه به هر حال سینه است و طعم ران را نمی دهد. ران یک لذت دیگری دارد لامصب.
من خودم یک ذره از یک ران تپل و ظریف را به هزار سینه هم نمی دهم. گرچه، در مورد آدم اینقدر ها هم سخت گیر نیستم.

                                                             تفکرات تنهایی - مخی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 16:12  توسط makhi  | 

حدیث همان حدیث گوز است و شقیقه.

                                                                       فخی علیه السلام


این بود انشای من.

                                                          

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:35  توسط fokhi  |