تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

ببین یعنی خاک بر سر این رجا و دارو دستش....


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:29  توسط fokhi  | 

قرارمون ابو حیدر ساعت ۲ ( آنتی مریدیوم )

 

این بود انشای من .

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 0:55  توسط fokhi  | 

یک زمانهایی می شود که انچه را دلت می خواهد نمیکنی..البته یک زمانهایی هم می شود که انچه را دلت نمیخواهد میکنی..واینها تفاوتهای ریزی در حد یک "نون"با همدیگر دارند..میدانی که..

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 13:43  توسط fokhi  | 

رفته ام توي يك خانه. تنها. با مقايسه از آن صحنه ي فيلم ماتريكس كه دو تا سيم به مخش وصل كردن و بعد گفت : I know Kongfu ، منم بيام بيرون بگم : I know GRE !!  ...


پ.ن:  دلم يك بغل مي خواهد كه ولو شوم توش و يادم برود چه جاني مي كنيم ما آدمها  براي اين مدرك و شغل و كوفت و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:44  توسط makhi  | 

april:    3noghte yani chi?

me:     yani: hadese ke azim bashad adam laaaaaal mishavad...

april:    ghashange ...

me:     ghashang? ... are .. ghashange ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:22  توسط makhi 

فوتبال را کنسل می کنم. می گوید: اون بدبختایی که خبر ندارن چی؟
می گویم: به قول دنا، دیگی که واسه من نمی جوشه، می خوام سر سگ توش بجوشه! به من چه..
می پرسد: دنا؟! ... دنا کیه ؟
یه کم فکر می کنم... با کلی تاخیر جواب می دهم: یکی که بعدا احتمال دادیم اصلن وجود خارجی نداشته. چه فرقی می کند حالا! اصلا به قول شلغم! شب چیکاره ای؟
می گوید: بیا. منتظرتم. حالت خراب است. بگو شب هم می مانی.

قطع که می کند، مسج می زنم: نمی آیم، می روم فوتبال.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 18:9  توسط makhi 

كار بد مصلحت آن به که مطلق نكنيم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 2:18  توسط makhi 

مي نشينيم پاي Wall-E ... يكي هي ساعت نگاه مي كند هي ساعت نگاه مي كند ... يكي نگران آنكه ساعت نگاه مي كند... يكي سيرابي مي خورد .. يكي تلفن حرف مي زند... من اما مي خواهم گريه كنم. مي خواهم wall-E را بغل كنم. ببوسم اش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 23:34  توسط makhi 

آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند. از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، میدوشندت! از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند! از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند!، اما آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 0:42  توسط makhi 

+ چه خبر؟
- چي بگم.. هيچي بابا ...
+‌ چي شده مگه؟
- آه ... هيچي... ول كن.. دست رو دلم نذار
+ مگه چي شه آخه؟
- پوووووففف...
+ آه مي كشي چرا؟  چي شده آخه؟ بگو به من.
- تو چي مي دوني ... چي مي دوني آخه ...
+ بريز بيرون. بگو چي شده..
- هييييييييي... اگر روزي برآيد از دلم آهي، بسوزد هفت دريا را ...
+ آخه چي شد؟ تخليه كن خودتو .. بگو به من ..
- نزار اين آه در بياد .. نزار سفره دلمو وا كنم .. ول كن اصلا ..
+ اصلا به تخمم بابا .. هي يه ساعته دارم مي گم چي شده چي شده! 
- امم.. خب نرو خب ..  الان مي گم!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 20:54  توسط makhi  | 

مادر مي گويد: نرو ... نگو الله اكبر.. مي گيرند، مي برند، نگو ...
دلم مي لرزد.. نكند  مادر تنها بماند...
مي گويد: تازه خطر ازت گذشته... تازه شناسنامه ات را پس داده اند ... بس كن...
دلم مي لرزد... به جرم هيچ، چند هفته ترساندنمان. به جرم هيچ.
مي گويد: هنوز خط ات كنترل است. اگر بروي بشوي يكي از همين ها كه رفتند و بر نگشتند ...
مي لرزد دلم. راست مي گويد: مي برند، مي كشند، يا نه، نمي كشند، برعكس: كاري مي كنند كه نتواني خودت را خلاص كني. مثل آن دختر، كه جيغ مي زند. اشك مي ريزد بي وقفه. آرام بخش مي خورد پشت آرام بخش. براي آن "دو روز" بازداشت.
مادر مي گويد: آخر براي چه چيزي؟ براي كه؟
دلم مي لرزد.  چه كسي ارزش اين همه خون دارد؟... نداها؟ سهراب ها؟ ابطحي ها؟ موسوي؟...
مي گويم: مادر.. آزادي مي ارزد. به خدا آزادي مي ارزد مادرم.

صداي الله اكبر مي آيد. تلويزيو اعترافات ابطحي را پخش مي كند. من اما... دلم، آرام است. به آزادي، مي ارزد.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 23:9  توسط makhi  | 

- می گفت فلانی گفته که "تو مایکروسافت استخدام شدم...

گفتم اراجیف گفتن که کانتر نداره ..می گه همینطور..


پ.ن:داشتم فکر می کردم چقدر می تونه به بیل گیتس رشوه داده باشه تا استخدامش کنه؟هوم؟


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:40  توسط fokhi  | 

امروز cd بازي Neverhood رو پسرخوله از تو آشغالا پيدا كرد. بعد حدود 15 سال باز ميخش شدم و نشستم پاش. البته يه جاش گير كردم. كسي خواست براش رايت كنم. خداست اين بازي.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:13  توسط makhi  | 

اين روزها حال و هوايم متفاوت است. روزهايم را در يك بي استرسي خاص سر مي كنم. يعني با اين ديدگاه زندگي مي كنم كه واقعا چه فرقي مي كند شرايطم چه ياشد؟ هوم؟گيرم توي ايده آل هايم غوطه ور باشم، واقعا تضميني دارم كه حالم خوب تر از ايني كه الان هستم باشد يا نه؟! ... مي خواهم بگويم چند وقتي است اينطور فكر مي كنم حال خوب و بد ما آدم ها چندان هم چسبيده ي سفت و سخت به شرايطمان نيست. ما آدم ها اين را مي دانيم، همه مان مي دانيم آرامش از درون زاده مي شود، اما راه به راه فراموشش مي كنيم. جان مي كنيم تا برسيم به نداشته هامان. اين است كه روزگارمان اينطور شده.

بچه كه بودم، يك كتابي داشتم كه صفحه ي اولش عكس پسر بچه اي بود و توضيحش كه : "اين منم." . هر صفحه كه ورق مي زدي انگار كه دوربين بالاتر برود خانه پسرك را نشان مي داد و شهر و كشور و تا كره زمين و كهكشان و تاااااااااااا اينكه همه چيز يك نقطه بود. اوهوم... همه ما، همه هويت عظيم و پيچيده ي ما، تنها نقطه اي ست. آن هم تازه در بستري از زمان عمرمان. زماني كه با همين ترتيب به لحظه اي مي ماند. حالا فكر كن آرزوهامان، خواسته هامان، قصرهايي كه در آينده براي خود مي سازيم، يا حسرت گذشته هامان، چقددددددر، چقدددددددر خنده دار است. دست كم من كه فكرش را مي كنم خنده ام مي گيرد. زندگي همين لحظه ست. همين حالا. نه ذره اي گذشته تر، نه ذره اي آينده تر. همين لحظه. همين جا. حتي فكرش را كه بكني مي گذرد. فقط زندگي اش كن لحظه را.

پ.ن: زمين در جنب اين افلاك مينا                      چو خشخاشي ست اندر قعر دريا
        تو خود را بين، كز اين خشخاش چندي         سزد گر بر غرور خود بخندي

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 0:14  توسط makhi 

يك جا خواندم: "براي ديگري شدن نه زماني طولاني لازم است و نه راهي دراز. فقط و فقط دردي عميق و بهت اي ناباور بين من و من"


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:44  توسط makhi