تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

اتفاقي توي تلويزيون شوي Sibel Can رو ديدم.
تصميم گرفتم اين پست رو با افتخار تقديم كنم به سيبل جان جان، زني كه توي 40 سالگي با نهايت اقتدار بدنش رو نشون مي ده و به مخاطب مي گه: من هنوز همون قدر خوشگل و خوش هيكلم كه 20 سال پيش بودم.
حتي خيلي هم بهتر شده. آره. قابل توجه خانوماي ايراني كه يه زايمانو بهونه مي كنن واسه 50 سال پيرشدن و شكم آوردن و چروك آوردن. 3 تام بچه داره. خدايي ايول داري سيبل. لاو يو سيبل.

پ.ن: دوستان تذكر اخلاقي دادن عمل كرده، نه خير آقاجان! دوربين از بالا تا پايينشو زوم مي كنه هيچ نشونه اي از كشيدن پوست و اين حرفا نيست. ورزش مي كنه آقاجان! زحمت مي كشه كه بشكه نشه. بدنشو دوست داره. حالا هي بخور بخواب بگو عمل مي كنن. اصن عمل كرده! شمام برو عمل كن! والا به خدا!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:11  توسط makhi  | 

داشتم امروز با خودم فكر مي كردم اگر آدمها تصميماتشان را با انداختن سكه و كاملا تصادفي مي گرفتند، به دور از هر فلسفه و منطق، دنيا چقدر جاي قشنگ تري بود براي زندگي. چقدر بي استرس مي شديم ما آدم ها.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 15:46  توسط makhi  | 

مي گويد: تو مگر سكس هم مي كني؟!
مي خندم و مي گويم: مگر به نظر مي آيد چيزي كم دارم برايش؟!
سيگارش را روشن مي كند.
مي گويم: خيلي چيزها تو اين همه سال عوض مي شود. خيلي چيزها... اما.. بروي،... دلم برايت تنگ خواهد شد.
يك پك عميق مي زند: .. اوهوم.. تو عوض شده اي.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:5  توسط makhi 

از فردا خیلی چیزا عوض می شه.. اوهوم.. 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 20:47  توسط makhi 

البته بنده این مطلب رو هم در کنار تایید حرف های مخی عزیز به غیر از اون قسمت ۵ دقیقه سوار و سرنشین ماشین و اینا بگم که اون مطلب- البته نه به شکل بیان شده در پستهای قبل- در جواب سوال اقای عملیات بیان شد که کجا و کی گرفتنتون که بنده با شرح ماوقع سعی در جواب دادن سوالات مطرح شده به بهترین حالت ممکن نمودم که به نظر نتایج بدی هم نداشته است....در ضمن بنده ضمن تایید استرس روز و شب گذشته و مرور هزار باره افکاری در رابطه با سوال و جوابهای احتمالی و کسب امادگی برای حضور در میدان  یک تفاوت کوچکی بین ریلکس بودن و بند امدن زبان قائلم که البته این مطلب در رابطه با مخی عزیز اصلا صدق نمی کند.. مخی جان بابا ما حبس کشیدتیم بیشتر..:دی ای مخی قهرمان امشبو اینجا بمان....

حالا من سر کارم زیاد نمیتونم توضیح واضحات بدم ..منتظر گزارش های تکمیلی از زبان مخی و فخی باشید...با تشکر.

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 15:42  توسط fokhi  | 

هي ميخوام بي خيال شم نميشه كه!

بنده فقط اينو بگم خدمتتون و ديگه برم!

تصور بفرماييد  صحنه ي يه اتاق رو يه آقاي ريشو لباس رو شلوار و اطلاعات و استرس و اطلاعاتي كه دوستان داده بودن كه سه طبقه زيرزمين اطلاعات و بازجويي و حتي اينكه موبايل فرمت كرديم و خونمون رو هم پاكسازي كنيم و  فكراي جورواجور و .. رو هم بهش بيفزاييد. بنده و فخي هم نشسته اونجا. يك آن ديدم ماشالله آقا فواد موتورش گرم شده و داره براي آقاي ستاد عمليات درفشاني مي كنه مسلسلي! و برا بار 50ام داره تعريف مي كنه كه چي شده. يعني ادامه داده بود آقاي ستاد عمليات يه عملياتي رومون انجام مي داد!  حالا من كه نمي تونستم به جناب مهندس فخي بگم يه دقيقه آروم بگير يارو يه نفس بگيره كه! با همون حال ريلكس -كه البت رو نرو فخي هم بود- اشاره كردم به پنجره و گفتم: "فواد جان اون گنجشكه رو ببين چه باحاله"! :)))))))))))))))))


پ.ن: البته عرض كردم كه.. از اين صحنه ها زياده.. دوستان دعوت كنند، دور همي مي گيم مي خنديم، باحاله. حالا فخي جان هم ميان از بنده مي نويسن :دي

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 14:14  توسط makhi  | 

والا دوستان هي زنگ مي زنن به ما كه چي شد و اينا. بنده فقط در همين حد خدمتتون عرض كنم كه اگرچه يكي دوساعت بيشتر اون تو نبوديم، اما برامون يه عمر خاطره ست. بعله ...

حالا اينجا كه نميشه كامل گفت چي گذشته به ما، دوستان مرحمت كنند يه دعوتي از ما به صرف شام يا شيريني بكنند، ما خدمت برسيم هم تعريف كنيم هم يه صله ارحامي بشه. به هرحال دورهميم ديگه.

فقط من اضافه كنم كه فخي اصن هم هي هي خاطر نشان نمي كرد كه "فقط 5 دقيقه بوده كه سوار ماشين شده بوده" و اينكه "سرنشيني" بيش نبوده كه ببريمش فوتبال. اونم به اصرار ما. والا! آخه يه چي هايي شايع كردند! فخي جان ما حبس كشيده تيم ! :دي

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 13:55  توسط makhi  | 

بدين وسيله به اطلاع ملت غيور مي رساند نظر به اينكه يكي از عناصر معلوم الحال و  "مُخِل" (از ريشه اخلال و اخلالگري) كه با اضافه كردن يك "ميم" جهت فريب اذهان عمومي، با نام كاربري "مخمل" مبادرت به نوشتن اراجيف در اين وبگاه مي كرد، روز گذشته توسط برادران غيور و جان بر كف دستگير و دوربين نازنين وي توقيف گرديد. در راستاي ابراز نگراني دوستان و خوانندگان فهيم، اين عنصر هنوز زنده و تا اواسط همين هفته آزاد مي باشد. بديهي ست بعد از اين مدت جهت ملاقات بايد به بند سياسي زندان اوين مراجعه فرماييد.

لازم به ذكر است زمان پخش اعترافات متهم و اقرار به داشتن رابطه هاي امم .. امم .. رابطه هاي چيز .. امم.. رابطه هايي كه نمي شه تو جمع مطرح كرد،‌ در رسانه ي ملي و لينك آن در يوتيوب، متعاقبا از همين وبگاه اعلام خواهد شد.


و من الله توفيق.

سباه باسداران شهر ري - قرارگاه ديلمان - بخش حفازت اتلاعات


پ.ن: نبوديد ببينيد اگه دو دقيقه بيشتر تو اون اتاق نگه مون داشته بودم فخي كلا آشنايي با من رو از بيخ انكار مي كرد! :دي امم .. خوبي فخي جان جان؟‌:دي

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 11:17  توسط makhi  | 

اين جمعه هم جمعه اي بود براي خودش ها .... پوووووووووف... 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:49  توسط makhi 

  بگذار همین ابتدا این را بگویم:این روزها همه چیز خوب پیش می رود..یعنی در ایده ال ترین حالتی که می توانست وجود داشته باشد حتی در جزئی ترین موارد،اما........... بنیان کار کمی می لنگد...

میدانی... بحث ، بحث همان تقابل اندیشه و احساس است.. وقتی همین معدود  تصمیمات مهمی که در عمرت گرفته ای را با معیار های کاملا عقلایی وبدون ذره ای بازی دادن احساسات و انچه دل می خواسته است گرفته باشی-که این خود شاید جای اشکال داشته باشد-نمی توانی خودت را راضی کنی که درست سر یکی ازحساس ترینشان رو بگردانی و انچه دلت می خواهد را انجام دهی..مضاف بر اینکه انچه که دل می خواهد تضمینی برایش وجود ندارد..اما این یکی ، از انهاست که سخت می شود با او کنار امد ...نیستی جای من که مدام مقایسه کنی دو حالت پیش رو را و هی مزایای این را بر ان و معایب این را بر ان بسنجی و دوباره برعکس همین کار را انجام دهی و نتوانی خودت را راضی کنی که کدام ؟؟؟ این روز ها کما فی السابق مصلحت و اندیشه امپراطوری میکنند و دیکتاتوری ، ودل نیز جایی برای ارضای خود پیدا نمیکند...  

پ.ن:"دلم میخواهد"را سالها پیش کنار گذاشتیم ما...میدانی که..

پ.ن2:اینم بگم برای رفع ابهامات متن فوق:همه دعواها سر پوله...:دی  

این بود انشای من.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:8  توسط fokhi  | 

نه! حالا من متواضعم هيجي نمي گم، شماها نبايد يه زنگ بزنين روز "پدر" رو به من تبريك بگين؟! ... بابا احترامم خوب چيزيه به خدا ... 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 13:49  توسط makhi  | 

همچنان نقل است در باب تقواي او كه هيچ غذا نداشت و به نان جوي بسنده اندر مي كرد. گويند شبي از حدت بي اعتنايي به دنيا چنان ناني را خشك تناول كرد كه دندان وي بشكست. ملازمان را حيرت آمد و آن يكي كه بيشتر به وي مقرب بود پرسيد از باب حكمت اين واقعه و سخت مي لرزيد به جهت خوف و ثنا. نقل است كه وي را پاسخي گفت كه مريد  نعره ها زد و از حال برفت.

آمده است بعدها اظهر شد دندان هاي شيخ از بيخ خراب بود و اوستاد دندان ساز چنان فك وي را بسپوخت كه وي روزها به تضرع و زاري مشغول بود و شب ها پلك نمي زد از باب ايماني كه داشت.

چنان شد كه از نزديكان شيخ نقل كردند وي ديگر لب به نان جو نزد و هميشه خائف بود. در اين باب شاگردان مرثيه ها سرودند و ناله ها كردند. گويند شيخ تا روزگاراني به وقت ديدن نان جو زير لب اين را زمزمه مي كردند: مادر پياله .. عكس رخ يار ديده ايم.  و تاكيد داشت بر كلمات  نخست. والله اعلم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 17:14  توسط makhi 

خوب است آدم عاشق ٍ "عاشق شدن" باشد. يعني اصلا ايده آل و آرماني اش همين است. اما .. اوهوم.. اما دارد.

امّايش آنجاست كه اگر بعد سالها، دوباره ديدي "بهانه" عاشق بودن ات را، همان طور چشم هات برق بزند. همان طور دلت غنج برود برايش. همان طور ضربان قلبت برود بالا. همان طور ... اوهوم.. همان طور، دقيقا همان طور عاشق ش باشي. مي شود اداي همه ي اين كارها را در بياوري و خودت هم حتي فريب بخوري.

اگر اين طور نشد، يا بهتر بگويم، اگر اين طور نتوانستي باشي،‌ يعني تو ته دل ات چيزي غير از عشق هم بوده. كه حالا كه عشق ات كمرنگ شده توي چشم مي زند. اين را فقط فقط خودت مي فهمي. اوهوم. يكي يك جا نوشته بود: "اگر مي خواهي مرا دوست داشته باشي، كم دوست بدار، اما عميق".


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 12:1  توسط makhi 

  /**/   از امروز به بعد لباس های خدمت زیر پرچم اینجانب اعم از فصل ، خاکی و استتار در جبهه دیگری که همانا پاک کردن درب ها ،پنجره ها و کلا منازل دیگر هموطنان می باشد خدمت خواهند نمود.. باشد که مورد قبول درگاه حق قرار گرفته، باقیات صالحاتی باشد برای انان که رفتند و انان که ماندند....  لازم به ذکر است البسه مذکور بدون ارم و علائم ونام و نشان برای جلوگیری از ریا و خدای ناکرده خودستایی ایفای نقش می نمایند و هیچ گونه چشم داشتی نخواهند داشت ...دوام انها را از خداوند منان مسئلت داریم...با تشکر.   امضا:فخی


این بود انشای من.  

/*]]--> /*]]--> /*]]-->
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:52  توسط fokhi  | 

مي پرسد: جدي؟ يعني فرق كرده ام؟

مي گويم: فرق كه .. نه .. همان طوري هستي.

اما در اصل مي خواهم بهش بگويم: ديگر چشمانت برق نمي زنند. دست كم براي من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:5  توسط makhi 

«...رو اخترک من که به این کوچکی است، همين‌قدر که چند قدمی صندلی‌ات را جلو بکشی می‌توانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی. يک روز، چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم! خودت که می‌دانی وقتی آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد. خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلم گرفته بود...»

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 19:53  توسط makhi 

هي جوجه! اينقد بد باهام حرف نزن! يه بار هيچي نمي گم، دو بار هيچي نمي گم، يه دفعه تمام اين حس بدمو مي پاچم سر و صورتتا! زياد رو ادب من حساب نكن. آره.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 9:51  توسط makhi 

غر ام مي ياد. مي فهمي؟ .. غرمه.. زيااااااااااد

اصن ببينم.. چرا يهو  تصميم گرفتن رو ديوارا طاقچه نذارن؟! مگه چش بود؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 19:42  توسط makhi 

 

برای ع:

 

میدانی که می فهمم چقدر سخت است،چه حسی دارد...حسی شبیه کرختی ، گیجی ،بهت توام با غم...شاید هم کمی همراه با ترس..

مثل ان می ماند که تکیه گاهت را به یکباره بردارند تا پخش زمین شوی ..مثل ان می ماند که یک مشت توی فکت خورده باشد ..بی هوا..محکم..از نا کجا اباد..

اما مهم بلند شدنت قبل از اتمام شمارش معکوس است که نباید ببازی...که کارهای ناتمام زیاد داری..که زندگی صبر نمیکند برای شمارش های بیشتر..

 

 

می گه که:

چو از روی حکمت ببندد دری    ز رحمت گشاید در دیگری

 

 

این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 22:4  توسط fokhi  | 

بغض مي آيد مي نشيند روي گلو. دلم اندازه يك گنجشك مي شود. مي لرزد دل كوچكم. تر مي كند چشمهام را دلم. توي اين گيرودار با خودم فكر مي كنم براي تو بغض دارم يا براي دل خودم؟..

رفتن هميشه درد دارد. درد.. آنقدر كه لب بگزي و مبهوت به يك نقطه خيره شوي كه چه شد؟ كه مصيبت از كجا آوار شد روي سرت... يكي يك جا نوشته بود: آن كه مي رود يك درد دارد، آنكه مي ماند هزاااااااار درد.. اوهوم.. راست مي گفت..

خداوند همه شما را قرين رحمت و صبر كند. دستم به نوشتن نمي رود. گاهي وقت ها كاري غير از سكوت ممكن نيست. خودم را به ندانستن مي زنم و سكوت مي كنم. كاري جز سكوت ممكن نيست.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 13:2  توسط makhi  | 

از دشمنان برم شکایت به دوستان        چون دوست دشمن است شکایت کجا برم

این روزا تهران از هر عصر جمعه ای مرده تره...


پ.ن:اقا میگم یادمون باشه  اس ام اسا وصل شد یه خبریم از اسکیلاچی بگیریمD:

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 17:2  توسط fokhi  | 

با خودم قرار گذاشتم sms ها كه درست شد اوليشو بزنم به عليرضا كه :

"ali az Gianfranco Zola che khabar?!"  


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:57  توسط makhi  | 

"بی اسم است"

 

معلوم نیست هنوز
هنوز معلوم نیست این پرنده از کجا آمده است
چرا آمده است
اینجا کنار این بوته باد نشین بی ریشه چه می کند
یا دارد آهسته با دی ماه بی دانه چه می گوید؟
هیچ!
هیچ حرف خاصی از خواب آسمان با او نیست
فقط دارد آهسته به های و هوی باد می گوید:
من هم آشیانه ام را دوست می دارم

 

معلوم نیست هنوز
هنوز معلوم نیست این قاصدک خسته از کجا آمده است
چرا آمده است
اینجا میان سر انگشت این خار بی خیال چه می کند
یا دارد آهسته با باد نابلد چه می گوید؟
هیچ!
هیچ حرف خاصی از خواب خاطره با او نیست
فقط دارد آهسته به بیابان بی سوال می گوید:
من هم این خار مانده از پاییز مرده را دوست می دارم

 

معلوم نیست هنوز
هنوز معلوم نیست من از کجا آمده ام
چرا آمده ام
اینجای آزرده از آواز گریه چه می کنم
یا دارد آهسته با دی ماه بی دانه و
این باد نا بلد چه می گویم؟
هیچ!
هیچ حرف خاصی از خواب آسمان با من نیست
فقط دارم آهسته به آدمی به خاطره
یا به آسمان بلند می گویم:
من هم وطنم را دوست می دارم

 

«سید علی صالحی»

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:1  توسط makhi  | 

 دلم گرفته ...

می افتم روی تخت... لپ تاپ را بر می دارم از پایین تخت، بازش می کنم. گودر اعلام می کند 15 تا بلاگ نخوانده دارم. می خوانمشان. یکی .. دو تا.. سه تا ... ده تا... پس چرا تمام نمی شود .. چرا بغض توی کلمات این همه آدم که می خوانمشان تمام نمی شود خدا؟... به آخری نمی رسم.. می روم توی فکر .. به این فکر می کنم که اگر این قضایا سرکوب و تمام شود چه می شود. و برعکس اگر به نتیجه برسد، هر نتیجه ای، چه می شود. جای باتوم ها و زخم گلوله های که خوب نمی شود، می شود؟... لحظاتی که ترس وجودت را فرا گرفته بود و فرار می کردی از دست آن همه موتور سوار با قیافه هایی که توی فیلم ها دیده بودی، از یادت که نمی رود، می رود؟...

نه ... نه زخم ها خوب می شود. نه آنان که رفته اند بازمی گردند. نه کابوس هایی که در خیابان می بینی فراموشت می شود.

نه به خدا... بحث نا امیدی و امید نیست. حرف من حرف دریغ و حسرت است. افسوسی به بزرگی نام تمام کسانی که این روزها جانشان را بی بهانه گرفتند ازشان. خلاصشان کردند بی اجازه. در این کارزار کثیف سیاست، برایم هیچ کدام از طرفین دعوا مهم نیستند. غصه آنهایی را می خورم که کاری به کار کسی نداشتند. و روزی داشتند بی هوا قدم می زدند در خیابانشان که ناگهان تیری به گلویشان نشستند. ضربه ای به صورتشان نشست. هجومی وحشت به جان آرامشان انداخت. چه لحظه ای ست آن لحظه. فکرش را بکن! .. همین طور بی هوا سرت به سنگفرش های خیابان باشد و قدم بزنی. یا رفته باشی بیرون چیزی بخری یا هوایی بخوری. ناگهان سوزشی زیر گلویت حس کنی. داغ شوی. بیفتی زمین. جان بدهی. و نگاهت به دوربین رهگذری جا بماند. همین و تمام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:56  توسط makhi  |