تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

ااااااا.. پسر اين كانتر اين پايين ريست شده...

اينا عمرامونه ها... 

پ.ن: به همين مناسبت به ليست شيريني هايي كه فخي بايد بده اضافه كنيد يا مناسبت مشخص شده رو آپگريد كنيد. مثلا ما 2 روز هزينه ويلاي كيش رو كه فخي جان متقبل شده بودند رو مي كنيم 3 روز با نهار و شام. بعضي دوستان هم بنده مطلعم رو "تاج محل" بوده نظرشون. الان بايد تجديد نظر كنن. يه بار ؟ اونم تاج محل؟! .. خيلي دل رحميد به خدا!

پ.ن2: خوبي فخي جان؟‌! :دي!!‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:7  توسط makhi  | 

و امسال تابستان هم علیرغم حضور پررنگ تکنولوژی در عرصه تولید وسایل کشتار جمعی حشرات از جمله راکتهای الکترونیکی سوزاندن حشرات،ورژن خانگی پشه کش های صنعتی موجود در قصابی ها ،انواع جدید قرص ها و بالاخره حشره کش های تولید شده با اخرین فرمولهای به دست امده در ازمایشگاهها همانند سالهای گذشته سوال اصلی مطرح شده در مجامع رسمی و غیر رسمی اینست که پشه ها روزها را کجا می گذرانند؟


پ.ن:تا خود صبح داشتم پشه می کشتم بازم تموم نشدن.


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:28  توسط fokhi  | 

چرا تو ايران "كارآگاه خصوصي" نداريم؟! .. يا هست من خبر ندارم؟ ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:46  توسط makhi  | 

تیک تاک این ساعت در بعضی از لحظات زندگی خیلی بلند می شود انقدر بلند که هی درون گوشت صدا می کند..هی یاد ادوری می کند که در این داستان زندگی اپیزود دیگری نیز در حال اتمام است..هی می گوید به یکی دیگر از ان ترنزیشن ها نزدیک می شوی..انجاهایی که نقشی کلیدی در ادامه داستان بازی می کنند..

 

پ.ن: عادت که می کنی به یه رویه ای برا تغییر دادنش باید یه سری از انواع خاص دلهره و اضطراب مخلوط با ترس رو تحمل کنی. 

پ.ن۲:اوه لرد هو مرسی آن آس.(هو به فتح "ه"و سکون "و")

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:59  توسط fokhi  | 

آقا الان يه كار باحال كردم!! :)) يه موز داشتم مي خوردم جيشم گرفت. رفتم تو دستشويي، پوست موزو انداختم تو سطل آشغال دستشويي، برگشتم تو اتاقم،  وايسادم جلو سطل آشغال اتاق، آماده ي جيش كردن! بعد يه خوده هنگ كردم، به اطراف نگه كردم ديدم انگار يه چيزي مشكل داره !! :))

پ.ن: توضيح اينكه از صبح تنها بودم، هييييشكي نيومد بگه زنده اي، مرده اي، بي غذا، بي ماشين... يه جا هم كه قاطي كردم اومدم پياده بزنم بيرون، اين فواده گفت تا نيم ساعت ديگه ميام پيشت، 3 ساعت و نيم بعد، كلافه از دستش كه مث هميشه منو كاشته و موبايل هم جواب نمي ده  زنگ زده مي گه خوابم برد! حالا تو سطل آشغال اتاقم مي شاشيدم خوب بود؟!!!!! .. هي مي گم يه كم مسئوليت داشته باش ! هي مي گم منو تنها نذارين جمعه ها!.. عجبا ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:24  توسط makhi  | 

می گه که:یه عمر بخور نون و تره...یه عمر نخور نون و کره.

                                                  ف.ن.ا.ت شاعر اواخر قرن بیست ویکم

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:39  توسط fokhi  | 


دوستان از من سوال مي كنند دستاورد سفر به جزيره چي بوده. بنده فقط به يه بيت شعر بسنده مي كنم. اونجا كه مي گه:

دافاي مو بلوند خيلي بهترن از مو مشكيا
پيش اونا با بنزم، پيش مشكيا من با پرشيا


پ.ن: تو فكر يه فتوبلاگم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:26  توسط makhi  | 

-اقا یه سر برو نمایشگا کتاب تیریپ بستنیو اینا..می گن تنوعیه برا خودش.

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:29  توسط fokhi  | 

لحظات کمیابی هستند مثل دیدن اشکهای یک دختر برای پدر بیمارش که در ان لحظات دچار یک سری از حالات می شوی انگونه که ضربان قلبت دو برابر می شود وحس عجیبی از جنس تیر کشیدن اما غیر فیزیکی تمام احشایت را برای لحظاتی پر می کند ودر پی ان اشکهایت جاری می گردند و لطافت روح وخلوص عواطف و احساسات ٬خود را در اوج به معرض نمایش می گذارند ودر این اثنا به این قضیه پی می بری که روزگار هنوز انقدر ها هم که فکرش را می کردی قلبت را از صحنه حذف نکرده است..

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:48  توسط fokhi  | 

  خدايا! نمي دانم كدام طراح بارگاهت طرح "مونيكا بلوچي" را داد بهت. اما اين را مي دانم بايد از آن به بعد كلا خط توليدت را روي اين قالب مي بستي. دست كم هيكل خانم ها را اينجوري ادامه مي دادي. فكر مي كنم روي زمين كه همه راضي بودند. وقتي چيزي به حد اعلاي خودش مي رسد ديگر تنوع بي معناست. اينجا را در مديريت توليدت اشتباه كردي خدا جان. گرچه، هنوز هم دير نشده ها! از ما گفتن.

بعدالتحرير: دوستان تذكر دادن كه شنيدن كي بود مانند ديدن. بله، حرف حساب جواب نداره. بفرماييد.(اما اگه بلاگ فيل*تر شد خودتان جواب فخي را بديد! )

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:15  توسط makhi  | 

اپیزود سیزدرو برسون مهندس.

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 22:54  توسط fokhi  | 

بعضي روزها اين جوري اند ديگر .. هوا مي گيرد درست مثل عصر هاي جمعه ... آنقدر كه در اتاقت را ببندي و زانوهات را بغل كني و از پنجره چشم بدوزي به آسمان كه كي مي بارد ... گوش تيز كني براي آهنگي كه زياد معني اش را نمي فهمي اما عاشقانه ي توش را مي شنوي، شوري بغضش را حس مي كني...


پ.ن: كوچه لره سوساپ مي شم ............
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:26  توسط makhi  | 

این روزها بیان انچه که در درون می گذرد به خاطر تواتر و تلاطم اتفاقات و افکار مختلف سخت گشته است نقطه

پ.ن:دنبال کلمات و جملات مناسب می گردم ویرگول یک نفر بیاید درونم را به بیرونم منتقل کند نقطه

 

این بود انشای من نقطه

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:45  توسط fokhi  | 

به تاریخ همین ماه. بدون شرح. دو نقطه دی!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:21  توسط makhi  | 

وقتی کتابخونه ملی به گند کشیده می شود....

این روزها افراد مختلف برای کارهای مختلف تری پای به کتابخانه می گذارند:

-اومدیم یه قوری چایی بزنیم بریم از همه جا ارزون تره..

- با "م" قرار دارم..

-اومدیم دوست پسرخاله فلانی رو ببینیم...

-خونه حوصلم سررفته بود اومدم یه چرخی بزنم...

-اومدم لپ تاپ "ا" رو تعمیر کنم...

-اومدم" وردی که بره ها می خوانند"رو بخونم...

-اومدم اپیزود ۱۳ سیزن ۵ لاستو بگیرم..

-رد می شدم دیدم شلوغه اومدم تو...

و اهداف والاتری از این دست....

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:53  توسط fokhi  | 

آقا اين قضيه كه 60 مليون به كسي كه كليد دزديده شده قلب حسين تهي رو پيدا كنه جايزه مي دن جديه؟

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:22  توسط makhi  | 

"هر كه در اتاق خود يك تخته وايت برد نداشته باشد خر است."

                                                                          محمد (ك)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:29  توسط makhi  | 

مي گويد: مي دوني مهندس، دوستت دارم جمله مسخره اي شده. ديگه اون حرمتو نداره. مث قرص مي ندازن بالا. انگار كه يه وظيفه ست. شده يه دروغ مصلحتي.
بي آنكه رويم را بهش كنم جواب مي دهم: زندگي خودش يك دروغ بزرگه، از چي ناراحتي؟
مي گويد: آخه آدم مجبور مي شه اون دروغو تكرار كنه.
مي گويم: خيلي سال پيش پشت يك كتاب جمله اي خواندم كه يك فاحشه آن را نوشته بود. يادم مونده. "كلام سرشار از دروغ است". معني اش را كه پرسيدم گفت: يعني اين كه به هم مي گيم دوست دارم شر و وره،‌كسي كه واقعا يكيو دوست داره، سكوت مي كنه.

دراز مي كشد و خيره مي شود به سقف. با خودم فكر مي كنم گرچه معتقدم فاحشه ها رازها را مي دانند، اما آن فاحشه هم اشتباه مي كرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:27  توسط makhi  |