تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

نتیجه گروه درمانی امشب:من برونگرایم....تو درونگرایی...

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 22:51  توسط fokhi  | 

لم داده ايم روي صندلي هاي كنار استخر. چند دقيقه قبلش بعد از يك سوناي يك ربعه، پريده ايم توي حوضچه آب سرد و حالا فشارمان دستكاري شده و بگي نگي سرمان گيجكي مي رود و شديدا ريلكس ايم.
رو مي كند به من و مي گويد: مهندس سه تا حال رو تو دنيا با هيچ چيز عوض نمي شه كرد. يكي ش همينه. بي اينكه چشمهام رو باز كنم مي گويم: اون دو تاي ديگه ش چيه؟
همچين يك آهي از ته دل مي كشد مي گويد: دوميش ماساژ بعد ثكث، آخريشم گلاب به روتون ريدن بعد يه غذاي تپل.

با خودم جمع بندي ميكنم: دنيايم را نبايد با سرگيجه و ثكث و ريدن عوض كنم. اوه پسر ... چقدر زندگي هامان خاك تو سر شده ...

پ.ن: البته الان كه دارم فكر مي كنم ماساژه بايد باحال باشه ها :)))))

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 19:48  توسط makhi  | 

يعني شخصيت عروسكي همين دو تا فقط! پسرخاله، پنگول! من عاااچق اين پنگولم. يعني دوست دارم برم يه بار اونجا گااااازش بگيرم!حالمو خوب مي كنه حرف زدنش :دي!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 14:27  توسط makhi  | 

دلم فرار مي خواهد... دل هرزه ي من فرار مي خواهد. دل هرزه و بغض دارم اين روزها، فرار مي خواهد. نقطه ته خط.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 10:4  توسط makhi 

خانم ِ فاميل ِ مامانم اينا!

فلسفه كاربرد پيغامگير تلفن اينه كه بايد فرض بگيريم صاحبخونه نيست يا نمي خواد برداره و شما بايد زرتو بزني تا وقتي برگشت يا موقعيت مناسب شد بشنوه. حالا اگه خونه بود و دلش خواست، بر مي داره وقتي شما داري حرف مي زني. نهايتا شما يه بار بگو هستي خونه و صبر كن يه كمي و بعد ديگه زرتونو بفرماييد.

حالا 100 دفعه هي زنگ بزن بگو نيستي خونه؟ نيستي خونه؟ نيستي خونه؟ نيستي خونه؟. خب مرگ. هي بگو. تركيد مموري دستگاه.

ببينم شما فلسفه مي دوني چيه؟! اصن كاربرد مي دوني چيه؟! بردارم يه چيزي بهش بگمااااا ..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10:28  توسط makhi  | 

آدم است ديگر. بي هوا دمغ مي شود، پكر مي شد، دپ مي زند. زن و مرد ندارد كه. حالا چون ما مرد هستيم نبايد بي هوا، دست كم همان ماهي يك بار، دپ بزنيم بي بهانه؟! ..

داشتم آخرين شكلات چيچك نارگيلي طرح Bounty كه ا. و ك. آوردند را مي خوردم، ييهو به فكرم زد چقدر بدبختيم ما مردها! حتي حق نداريم دو سه روزي در ماه سگ باشيم الكي. جمعيت نسوان كه فرياد مظلوميت سيمون دوبوآري شان گوش عالم را كر كرده، مي توانند به يك بهانه محكمه پسند هر وقت عشقشان كشيد رفتارشان عوض شود. ما مردها چي؟.. تا كمي ساكتيم يا نيشمان بسته ست يا حوصله نداريم يا مثل هميشه نيستيم بايد يه دروغي ساخته باشيم براي توجيه اش. مخالف توجه كردن و نگران بودم و اينها نيستم اما زياديش هم سوهان مي شود براي اعصاب.

اصلا مخاطبين قشنگ اين بلاگ! از اين به بعد به من گير بدهيد: چته؟! چرا ساكتي اينقدر؟ چرا تلخ مي نويسي، چرا كج راه مي روي، چرا راست راه مي روي؛  مي گويم پريودم. ديگر با خودتان است. والا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:20  توسط makhi  | 

چرا اینهمه فرق می‌کند تاریکی با تاریکی؟ ...

چرا تاریکی تهِ گور فرق می‌کند با تاریکی اتاق؟ ... فرق می‌کند با تاریکی تهِ چاه؟ ... فرق می‌کند با تاریکی زهدان؟...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:54  توسط makhi 

و خداوند لذتی به نام فضولی را آفرید..

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 18:43  توسط fokhi  | 

این نوشته مخاطب خاص هم دارد......

می دانی ...حس هایی که نسبت به اشیا و افراد دوروبرت داری سه نوعند...یا از همان دقایق اول بوجود امده اند و پایدار مانده اند...یا به مرور زمان بوجود امده اندو یا تغییر یافته ی یک حس اولیه بوجود امده اند...مثلا حس بد یا خوبی که الان به دانشگاهت داری روز اول نبوده است یعنی برداشتی نداشته ای که حس خاصی هم به تو دست بدهد ..منظورم اینست که این حس به مرور درونت بوجود امده با دلیل ،با مدرک،با خاطره ..اما بعضی حس ها از همان دقایق اول به وجود می ایند..مثلا میدانی که حس خوبی نسبت به فلان مجلسی که درونش هستی نداری ...یا مثلا حس خوبی نسبت به فلان ادم داری یا...

حال در گیر و دار این حس هایی که هر لحظه یک سریشان بوجود می ایند و یک سریشان از بین می روند و یک سریشان هم تغییر می کنند یک سری حس هایی هستند که در دسته حس های بوجود امده از دقیقه اول قرار می گیرند و تغییر هم نکرده اند اما تو دوست داری که انها را تغییر دهی...حالا این که دلیلش چه میتواند باشد هم کلی جای بحث دارد....این قضیه هم از دو حالت بیشتر خارج نیست...یکی اینکه اون حس خوب است و میخواهی عوضش کنی که در این حالت یا مرض داری یا با دلایل منطقی ای به این نتیجه رسیدی که عوضش کنی...ویا اینکه آن حس بداست که در آن صورت یک مقدار منطقی تر به نظر میرسد که دنبال عوض کردنش باشی...البته اصولا هیچ حسی تا خودش از بین نرود تو نمیتوانی کاری برای از بین رفتنش بکنی تو فقط می توانی ان را با یک سری حس های دیگر که هر لحظه در حال بوجود امدن هستند از خودت دور کنی تا زمان تغییر یا از بین رفتنش فرا برسد..یکی از راههای دور کردنش بهانه گرفتن است...دلیل های چرت و پرت برای کارهای چرت و پرت تر اوردن است...به قول "آ"اینا ااااااااااااا هممممش..(مکث)بهاننننننننسسسسسسسسس...

این ها را گفتم برای اینکه بدانی هر حرکتی که غیر مننطقی ممکن است به نظر بیاید اصولا میتواند کاملا منطقی باشد و براساس مصلحت تشخیص داده شده توسط خود فرد بهانه گیرنده صورت گرفته باشد و این فقط پوسته قضیه است که با یک بهانه شروع می شود و ادامه پیدا می کند اما ان چیزی که قضیه ازش اب می خورد اصلا هیچ ربطی به این بهانه هه ندارد اینجا هم باز مجبورم یک تقسیم بندی انجام بدهم ان هم اینست که این بهانه هه یا اگاهانست یعنی ادم خودش می داند که دارد بهانه میگیرد که به یک هدف خاص مثلا دور کردن یک حس خاص برسد یا نه خیلی وقت ها هم نا اگاهانست که اصلا طرف خودش نمیداند چه میخواهد فقط میداند که یک کمبودی و یک نا میزونی ای هست وبهانه میگیرد...که همه این ها به قول خودت بر می گردد به آن نا خود اگاه ادم که تمام دردسرها به خاطر آنست که ادم ناخوداگاه خودش را نمیشناسد...

باشد که روزی همگان از ناخوداگاه خود خبر داشته باشند...آمین.

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:32  توسط fokhi  | 

1377

- خسته نباشي

- خسته نيستم، با پاك فوم پاك كردم.


10 سال بعد

+ آيا آخرين خبر را شنيده ايد؟
+ 1000000 دستگاه مرسدس بنز. 2000000 ويلا در هاوايي ...


پ.ن:  اين استعدادِ ذاتي و تاريخيِ طراحانِ تبليغاتِ رسانه مليِ ما نمي خواد ته بكشه يه دو تا تبليغ قابل تحمل بسازند؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 22:10  توسط makhi  | 

امروز بي هوا ياد دختري افتادم كه توي بلاگي مي نوشت. من مسحور نوشته هايش بودم. نشستم باز پست هاي قديمي اش را خواندم. ديدم حق داشتم. هنوز هم كه مي خوانمش ضربان قلبم بالا مي رود. اگر روزي جايي ببينم اش، بهش مي گويم كلمات ات از واقعي ترين چيزهايي بوده كه تا كنون دوست داشته ام. شايد هم محكم بغلش كنم و يك دور بچرخانمش تو هوا. اسمش "مائول" بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:38  توسط makhi 

فخي جان راستش نمي خواستم اين قضيه رو بر ملا كنم. اما حالا كه حرف سلمونيو زدي بايد بگم كه جات بسي خالي در اين نيمه شب كه قيافه منو ببيني!! :))

هي گفتي پايه ي از ته زدنم، هي گفتي، هي گفتي! اومدم خونه با اون موزره افتادم به جون موها و كم كم داشت خوشم ميومد و هي عمق قضيه رو بيشتر مي كردم (باز دوستان منحرف نگن اين چيه، منظورم اينه كه بيشتر كوتاه مي كردم) خلاااااااصه! تو همين حال و هواي كودكانه و سرخوشانه شديد، دلو زدم به دريا و گفتم بزا بزنم بره! اما از اونجا كه من هميشه سر بزنگاه خوش شانسيم گل مي كنه، باتري دستگاه تموم شد!! فك كن!! عين بنز كار مي كردااا! يهو پت پت كرد و وايساد آلميچرش!!‌ حالا چيه باتري؟ نيم قلمي!! :)) آقا با -ون لخت همه خونه رو تو تاريكي گشتم بگي يه دونه از اين باتري لاغرا پيدا كنم نكردم :)) هر چي گفتم خدايا جون مادرت! با اين قيافه نمي شه كه، يه طرف بلند يه طرف كوتاه! هرچي آيه و نذر و نياز بلد بودم  كردم بلكه يه دو دقيقه ديگه كار كنه لااقل ميزونش كنم ترم رو(به كسر ت و فتح راء)‌، ديدم خدا به هيچ جاش نيست بهش رودست زدم رفتم قيچيو آوردم! :))))‌

دردسرتون ندم!‌ در يك كلام ريدم به سرم!! :)))))  الان يك قيافه اي دارم هي مي رم جلو آيينه عين خل وضعا مي خندم ميام كنار باز مي رم جلو آينه مي خندم!

بگو بچه!‌ مرض داري؟! آخه چه كاريه نصف شب هوس كردي خودت موهاتو كوتا كني! د بگير بكپ آخه!‌ جالا بدبختي فردا از 7 صبح بايد بزنم بيرون!! آقا يكي خير امواتش دو تا باتري نيم قلوي آلكالاين بخره باسه ما بياره... واقعا اينجوري نمي شه رفت بيرون !


پ.ن: اما امشب يك درس ياد گرفتم. به قول يكي: سعي كن نريني، اما اگه ريدي ديگه بي خيالش شو، روش اسكي نكن كه پخش ش كني همه جا! بعععععععععععععله مهندس!!


پ.ن2: آقا وجداني سلموني كار سختيه ها! :)))‌

مخمل 2 بامداد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 2:24  توسط makhi  | 

می گم این قضیه خاک یه چیزیو خوردن تا توش اوستا شدنم یه کم نامردیه ها...

یه نیم ساعت نشستیم تو ارایشگاه هرچی مشتری اومد واسه شاگرده خفن پر مو و پر پشت از این افغانیای مو زبر مو سفت بودن که ماشین تو کلشون گیر می کرد...بد بخت عرقش در اومده بود.اما هرچی مشتری اومد واسه اوسائه همه مس من کچل و کم مو بودن و پنج دقیقه ای هم کارشون تموم می شد...جالبیش  اینجا بود که ما ها تقریبا دو برابر اونا پول سلفیدیم....

 

پ.ن:البته شک ندارم شاگرده خودش نمیدونس داره خاک قضیه رو می خوره..

پ.ن۲:ببببعله..مهندس.

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 22:37  توسط fokhi  | 

در راستای یک سری فیدبک ها عمومی و خصوصی، بنده به یک حدیث بسنده می کنم:

حضرت فرمودند: "مستحب است کسانی که  ذهن منحرف و ناپاک دارند، متونی از قبیل پست قبلی را نخوانند. و اگر خواندند تنها نخوانند که ذهنشان به جاهای بد بد نرود. و اگر هم تنها خوانند و چیزی که می خواستند نبود توش، به نویسنده و متعلقاتش فحش نثار نکنند که عذابی بس بزرگ دارد. بروند روی خودشان کار کنند بلکه یه کم در سال جدید اصلاح شوند که تا یک نفر آمد از  شب و نور قرمز و تخت و التهاب به گوششان خواندند نروند توی حال و هوایی که نمی شود گفت. اصلاح کنند آقا. فرصت خوبی هم هست امسال که سال اصلاح الگوی "مصرف" است آقا. اصلاح کنید خودتان را."

البته حضرت گفتند "آقا"، ولی بیشتر به خانم ها نظر داشتند. کلا در همه موارد به خانم ها بیشتر نظر داشتند.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 14:29  توسط makhi  | 

 

نیمه شب است. بی خوابی زده به سرم. هر چه جابجا می شوم خوابم نمی برد. هر بار فکری ذهنم را مشغول می کند. بار آخر صدای تیک تیک ساعت اتاق عصبی ام می کند. بلند می شوم باطری اش را در می آورم. صبح زود باید بیدار شوم، اما مگر خوابم می برد؟ .. "او" هم بیدار است.

بر می گردم به تخت. حتی چشمانم را هم نمی توانم زیاد بسته نگه دارم. طوری عجیبی سر حال ام. "او" هم همینطور. گرچه، او کار همیشه اش است بی خوابی. بی اعتنا به من. اما امشب من هم بیدارم. امشب با هم بیداریم.

می فهمد خوابم نبرده. می آید توی اتاق. تاریک است. کمی نزدیک می شود. اما حتما فکر می کند شاید خواب باشم. برای همین می رود. همیشه همین بوده. می خواسته بیدار بمانم با او. من اما بی اعتنا خوابیده ام. همیشه او از من می خواست بیدار بمانم و نماندم. حالا امشب من انگار باید خواهش کنم نزدیک بیاید.

آرام می گویم: بیدارم. بیا. امشب تا صبح در کنارت خواهم ماند. بیا پیشم. در آستانه در اتاق بر می گردد. نگاهم می کند. لبخند معناداری می زند. می دانم. خوب می دانم. امشب باید تقاص شب هایی که می خواست با او سحر کنم و من خوابیدم را بدهم. می دانم چقدر رند است. حالا وقت تلافی ست. با خودم می گویم: باید درک ام کند که آن شب ها خسته بودم. حال هیچ کاری را نداشتم. مطلقا هیچ کاری. چه رسد به اینکه تا صبح عاشقانه دنبالش بدوم که شاید به بستر بروم(1). اصلا گور پدرش. یک جوری می خوابم.

تلاش برای خواب فایده ای که ندارد هیچ، او هم می داند امشب عجیب حواس ام کار می کند. می آید نزدیک و آهسته چیزی در گوش ام می گوید. گوش های من همیشه حساس بوده. مخصوصا به صدای جنس لطیف. همین که در گوش ام آهسته و نزدیک چیزی بگویند دیگر کنترل ام سخت می شود! اینجوری ام دیگر. چه می شود کرد... او هم خوب می داند. می آید و نزدیک گوشم چیزی می گوید از اتاق می دود بیرون. من هم مثلا خواب ام! از یه جاهایی(2) معلوم است نیستم دیگر!

نیم خیز می شوم روی تخت. ساعت از 3نیمه شب هم گذشته. کلافه شده ام. توی اتاق است. ملتمسانه می گویم: بیا بمک (فعل امر از مصدر مکیدن) برو! (3) باور کن همین را ازت می خواهم. اینطوری خوابم نمی برد.
اما اغواگرانه چرخی دورم می زند. انگار زیر لب می گوید: به همین راحتیییییی؟.. بخورم برم؟!(4) مگه من به این آسونیا امشب ولت می کنم تو روووووو! ...

 

راست می گوید. امشب از آن شب هایش است. هر چه من بی خیال اش می شوم او ول کن نیست. سعی می کنم سرم را به فکر های دیگر گرم کنم. حتی ملافه را می کشم روی سرم بلکه خیالش از سرم بیفتد. اما می آید می چسبد به ملافه و وسوسه ام می کند. در یک حرکت آنی می جهم و می دوم دنبالش. اما سرخوشانه فرار می کند از اتاق. حال این بازی ها را ندارم دیگر. می روم به تختم و داد می زنم: خودت بیا! بیام بگیرمت هر چی دیدی از چشم خودت دیدی هاااااااا!

چراغ بالای سرم را روشن می کنم. هالوژن های قرمز، رو تختی نارنجی، و این حس و حال امشب او، بی خوابی و سرحالی من، همه خبر از شبی پر التهاب می دهد. پر از التهاب، وسوسه و ... .
می بیند که آماده نشسته ام توی روشنایی. همه چراغ ها خاومش است و این روشنایی، تخت را وسوسه انگیز تر می کند. آرام می آید. دور تخت گشتی می زند. انگار نه انگار که ساعت 4 صبح است و من آماده نشسته ام برای او. ریلکس است توی این چیزها. خیلی ریلکس. یاد ضرب المثلی می افتم که می گفت توی دو جا باید پررو بود: اولیش تختخواب. دومیش اما یادم نمی آید.. کجا بود خدایا؟.. توی فکر دومین جایم که می نشیند آرام روی پام. لبخند می زنم. لبخندی شیطانی. پر از شهوت(5).

 

شتررررررررررررررررررررررررررررق!! پخش می شود روی پام. بال ش یه طرف، بدنه اش هم له شده کامل. زیاد خونی نخورده بود. واقعا احساس می کنم به ارگاسم رسیده ام از بس آرامم(6). آرام از اینکه دیگر وز وز لعنتی اش دم گوشم نیست که خواب ام را بر هم زند. دستمال را بر می دارم و پاک اش می کنم از روی پام(7). دیگر مزاحمتی نیست. می شود خوابید. آری، می شود خوابید.

.....
..........
....... ویزززززززززز ....!!!

..................

 

مخمل. 4:27 بامداد.

 

(1)    یعنی بکشم اش پدسگ را که بتوانم بروم بخوابم.

(2)    ظاهرا از حرارت بدن متوجه می شوند آدم خواب است یا بیدار

(3)    خون ام را بمک.(بمک مصدر فعل مکیدن!)

(4)    ایضا "خون" ام را بخورد برود.

(5)    شهوت خواب را عرض می کنم.

(6)    این ارگاسم همان ارگاسم است. در نقش مشبه به.

(7)    "او" را. پشه را.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 3:32  توسط makhi  | 

یعنی بهتر از این نمی شد برینن به اعصاب ملت.

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 19:52  توسط fokhi  | 

آقا به گاااااااااااااااااااااااااااااااارفيلد رفتم... گواهي نومچه و كارت ملي م رو توامان گم كردم :((((( حالا تو اين وضع فهميدم كارنامه IELTُS ام رو بايد خودم مي رفتم مي گرفتم. فكر ميكردم پستش مي كنن احمقا :(


پ.ن: اينقدر قاط زدم با عجله اومدم تو اتاقم رفتم پا كامپيوتر تو گوگل سرچ كردم "گواهي نامه" و "كارت ملي"! باورت مي شه؟! . بعد يه كم هم زل زدم به نتايج.. بعد تازه فهميدم اومده يودم تو اتاقم كه كشومو بريزم بيرون! اي خدااااا ...

پ.ن2: كشو هم كه نيست... كشوي آقاي گوفيه ...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 16:4  توسط makhi  | 

"ا" می گه چقدر 78 زود گذشت..

تایید می کنم...تو دلم می گم هیجان زیاد داشت.

یه سال پیش همین موقع از بروجرد اومدم واسه تعطیلات...

چقدر78 زود گذشت.

می گه که:...صحنه پیوسته به جاست         خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 11:46  توسط fokhi  | 

عرضم به حضورتون که برنامه هر ساله عید دیدنی های خاندان ما، این بوده که به صورت رندوم یک نفر سوژه می شد و همه جا در مورد او صحبت می شد. مثلا یک سال شیطونی های آ. در کودکی یک سال زن گرفتن یکی یک بار بزرگ شدن یکی یک بار از بیمارستان مرخص شدن یکی یک بار سفر یکی. خلاصه سوژه ثابت بود و غیر از تعارفات عید دیدنی ها، بقیه صحبت ها حول اون آدم می گشت. یک سال هم یادم هست که سوژه سیاسی بود همه متوجه شدند که اون سال متقاوت است یک چیزی!

اما امسال قضیه بالکل فرق داشت. امسال تریپ خلاصه ی قبل از فصل 5 لاست، گزیده ای از سوژه های قبلی و بازگویی آنها با علم به اینکه یک سالی اون آدم سوژه بوده انجام شد. حتمی امسال سیزن جدیدی خواهد بود. حتمی.

پ.ن: مرامی یکی نبود یه گربه پرشین پیدا کنه واسه ما؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 12:28  توسط makhi  | 

امسال پس از یه چند سال وقفه سنت حسنه دید و بازدید رو به تمام معنا دارم به معرصه ظهور می ذارم...یعنی منظورم اینه که حتی تمام فسیل های فامیل روکه من اونا رو یادم میاد ولی اونا منو یادشون نمی اد روهم رفتم دیدم تو این دو روزه..البته یه سری آدم رو هم دیدم که برای اولین بار بود می دیدمشون اونم افرادی با سنین تا ماکزیمم 4 سال بودن که پر واضح است که نشون دهنده اینه که یه  4 سالیه دیس کانکت بودم..یه نکته جالبی که به نظرم اومده اینه که ظاهرا تو این چند ساله سنت عیدی دادن تو خانوادمون بلکل منسوخ شده...خداییش دریغ از یه هزاری...

 

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 13:30  توسط fokhi  | 

آقا امروز یه چی رفته رو نرو ام! کسایی که عمرشون به ویندوز 3.1 می رسه یادشونه صدای اول و آخرش چی بود؟ یعنی یه صداییه تو مخم حدس می زنم مال اون باشه. این صدای start up الان xp خیلی جفنگه..

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 10:16  توسط makhi  |