اما زندگی همچنان ادامه دارد..
پ.ن:بچگی های توتو را بیشتر دوست داشتم...
پ.ن2:به قول این یارو دیشبیه.. اشتباه نکنین من بچه تهرونم....![]()
این بود انشای من.
مونولوگ های بی خوابی
اما زندگی همچنان ادامه دارد..
پ.ن:بچگی های توتو را بیشتر دوست داشتم...
پ.ن2:به قول این یارو دیشبیه.. اشتباه نکنین من بچه تهرونم....![]()
این بود انشای من.
پ.ن:این انا لوسیا هنوز خوب شخصیتشو برام رو نکرده ولی ندید داره ازش خوشم میاد..
این بود انشای من.
پ.ن:نمی گفتی بهتر بود...
این بود انشای من.
این بود انشای من.
کف قهوه خانه راخاک اره ریخته....اینطوری در قهوه خانه که راه میروی خود به خود کف زمین را برق می اندازی..کار هر شبش همین است...تو نخ قلیان دادنش هستم...سریع و با دقت ، انگار که دارد تردستی میکند...از شاگردانش بیشتر کار می کند..توتون هایش را برایش باز می کنم ودرون ظرف سفالی مخصوص این کار میریزم...خونسار است...درجه یک...از ان صادراتی ها...اینجا توتون میوه ای ندارد...میوه ای کشیدن اینجا نوعی فحش محسوب می شود.سوسول بازی است...من اینجا نیمرو می خورم....فقط نیمرو..با چای البته ..فصل به فصل چای می اورد..هر چند تا که بخواهی ..هر قدر که بنشینی..نیمرو خوردن تنها نیز نوعی بی احترامی محسوب می شود...اما برای ما فرق دارد...رفیق شده ایم با هم...
درد دل های همراه با خندیدنش و فحش دادن به زمین و زمانش جالب است...ترکی و فارسی قاطی...می گوید قلیان فروخته٬ 4 میلیون تراول گرفته دزدی از اب در امده...یک میلیارد از بانکی در رشت دزدیده اند 4 میلیونش رسیده به این بدبخت... در گیر دادگاه و دادگاه کشی است...از اقساط مهریه اش می گوید و دردسر های سر و کله زدن با کارگرهایش..همه گوش می دهیم..زمان میگذرد اینجا...مثل برق و باد...
اینجا قهوه خانه یونس است...از ان قهوه خانه قدیمی ها..از انها که پر پیرمرد است...از ان قهوه خانه ها که از هر دری چیزی می شنوی...
این بود انشای من.