این بود انشای من.
مونولوگ های بی خوابی
این بود انشای من.
خوشیم در کنار هم....تلف میکنیم وقتمان را...در کنار هم..
این بود انشای من.
به این فکر می کنم که این جاده چه حرف های ناگفته ای در انتها دارد...
پ.ن:تا شب هی سردم شد هی گرمم شد...هوای ملس که می گن همینه؟؟
این بود انشای من.
این سگ عجب موجود باوفائیه.....وینسنتو
دیدی...تا وسطای دریا دنبال صاحابش رفت...حالا اگه گربه بود،انگار نه انگار همینطور
وای میساد تا بره...
پ.ن:لاست زده شده ایم این روزها....
این بود انشای من.
این بود انشای من.
بعضی وقت ها می شود که دوست داری یک توپ جلوی
پایت باشد و با تمام قدرت به ان شوت بزنی...توپ هم مسیر مستقیم و بی نقصی را در هوا طی کند و سه کنج دروازه جای
بگیرد....بعدش هم در مورد شادی کردن یا نکردن بعد از گل فکر کنی... وبارها صحنه را
در ذهن مرور نمایی..
این بود انشای من.
زنیکه احمق می گه زاینده رود باید یه دریاچه باشه...اخه یکی نیست بگه پس این رود ته کلمه رو واسه کی گذاشتن....
این بود انشای من.
تو بازی تنیس لحظاتی هست که توپ به لبه تور
برخورد میکنه و ارتفاع می گیره... ممکنه بیاد پایینو از تور رد بشه.....ممکنم هست
بیاد پایینو بیفته سمت زمین خودت...بردن و باختنت به همون لحظه بستگی داره...
پ.ن:وقتی دو تا فیلم پشت سر هم ببینی که تو جفتش
قاتلا تبرئه شدن...یعنی اون دو تا قاتلا شانس اوردن دیگه...
این بود انشای من.
…ia means diseas…..
عنوان ، نام یک بیماری در دهه اخیر است که در آن شخص به یکباره یا تدریجا از حالت طبیعی خارج شده ، گوشه گیر می شودو نوعی استرس خاص به وی دست می دهد....
از علائم فیزیکی ان می توان به اویزان شدن لپ ها ، لب ها، چشم ها، گوش ها و دماغ اشاره کرد و نوعی خمودگی خاص هم در نواحی کمر وکول پدیدار می گردد...
برای درمان ان پزشکان اشاره داشته اند که تنها خود شخص است که می تواند خود را از این ورطه خارج سازد...یکی از درمانهای موثر به توصیه دکتر جک شمارش ار یک تا پنج وسپس غلبه بر بیماری است....این بود انشای من.
اینجا عده ای جیبشان را پر پول می کنند و عده ای شکمشان را
سیر....
اینجا می گویند و می خندند و داد و فریاد می زنند و عربده...
مسیر بین ان ها را در عرض چند دقیقه می توانیم طی کنیم...اما
فاصله بین ان ها را نمی دانم....
پ.ن: زندگی جریان دارد اینجا...نصفه شب و سر صبح وظهر هم نمی شناسد...
اینجا بازار است ،ساعاتی پس از نیمه های شب...
یعنی من اگه سرباز صفر می شدم تا حالا یه کاری دست خودم
داده بودم....
ولی اگه چرخ روزگار یه جوری می چرخید و سرباز صفر می شدم
ترجیح می دادم سرباز آشپزخونه بشم...
پ.ن:یه 24 ساعتی رو با سربازای زحمتکش وباحال آشپزخونه
گذروندیم...
این بود انشای من.