تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

بعضی وقت ها خوبست آدم ریشه مشکلات را در خودش جستجو کند و دست از پافشاری های کورکورانه بردارد....وکمی هم نیز پذیرای بدیهیاتی باشد باشد که با نشانه و بی نشانه خود را هویدا می سازند...

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 15:20  توسط fokhi  | 

راه می روم در دایره....بگو بخند میکنم با این و آن...شعر می خوانم با این و آن...

خوشیم در کنار هم....تلف میکنیم وقتمان را...در کنار هم..

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 15:11  توسط fokhi  | 

از تونل خارج می شویم..نور شدید آفتاب چشمانم را می بندد...

به این فکر می کنم که این جاده چه حرف های ناگفته ای در انتها دارد...

 

پ.ن:تا شب هی سردم شد هی گرمم شد...هوای ملس که می گن همینه؟؟

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 15:22  توسط fokhi  | 

این سگ عجب موجود باوفائیه.....وینسنتو دیدی...تا وسطای دریا دنبال صاحابش رفت...حالا اگه گربه بود،انگار نه انگار همینطور وای میساد تا بره...

 

پ.ن:لاست زده شده ایم این روزها....


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 17:15  توسط fokhi  | 

به نام خدا

بدینوسیله کم شدن دو ماه از خدمت مقدس سربازی که معادل 60 روز یا همان 1440 ساعت یا همان 86400 دقیقه یا همان 5184000 ثانیه از عمر شریف می باشد را به تمامی همرزمان،همکاران وهم رکابان عزیز تبریک میگویم آرزوی طول عمر شریف برای ان جنابان از خداوند منان مسئلت دارم...امیداست که در مدت باقیمانده کمال همکاری را در ارایه راهکارهای جدید در راستای نیل به اهداف پیچشی ما مبذول دارند وما را در این راه خطیر واین دریای طوفانی تنها نگذارند....باشد که رستگار شویم...


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 11:8  توسط fokhi  | 

عکس ها را همه من می گیرم...فیلمبرداری را هم خودم انجام می دهم.....

زوم می کنم روی عکس هایت...تو اینجا حضور داری می دانم....

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 15:11  توسط fokhi  | 

صحنه از بالا:


بعضی وقت ها می شود که دوست داری یک توپ جلوی پایت باشد و با تمام قدرت به ان شوت بزنی...توپ هم مسیر مستقیم و بی  نقصی را در هوا طی کند و سه کنج دروازه جای بگیرد....بعدش هم در مورد شادی کردن یا نکردن بعد از گل فکر کنی... وبارها صحنه را در ذهن مرور نمایی..

 


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 13:3  توسط fokhi  | 

زنیکه احمق می گه زاینده رود باید یه دریاچه باشه...اخه یکی نیست بگه پس این رود ته کلمه رو واسه کی گذاشتن....


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 18:38  توسط fokhi  | 

تو بازی تنیس لحظاتی هست که توپ به لبه تور برخورد میکنه و ارتفاع می گیره... ممکنه بیاد پایینو از تور رد بشه.....ممکنم هست بیاد پایینو بیفته سمت زمین خودت...بردن و باختنت به همون لحظه بستگی داره...

 یعنی یه جورایی باید شانس بیاری...

 

پ.ن:وقتی دو تا فیلم پشت سر هم ببینی که تو جفتش قاتلا تبرئه شدن...یعنی اون دو تا قاتلا شانس اوردن دیگه...

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 15:34  توسط fokhi  | 

…ia means diseas…..

  عنوان ، نام یک بیماری در دهه اخیر است که در آن شخص به یکباره یا تدریجا از حالت طبیعی خارج شده ، گوشه گیر می شودو نوعی استرس خاص به وی دست می دهد....

از علائم فیزیکی ان می توان به اویزان شدن لپ ها ، لب ها، چشم ها، گوش ها و دماغ اشاره کرد و نوعی خمودگی خاص هم در نواحی کمر وکول پدیدار می گردد...

برای درمان ان پزشکان اشاره داشته اند که تنها خود شخص است که می تواند خود را از این ورطه خارج سازد...یکی از درمانهای موثر به توصیه دکتر جک شمارش ار یک تا پنج وسپس غلبه بر بیماری است....


پ.ن:اخیرا نمونه هایی از خود سگ بینی های مزمن و حاد در برخی نواحی مشاهده شده که هنوز راه حلی برای انها ارائه نشده است....

پ.ن2: هم اکنون نیازمند یاری سبز شما هستیم...(از طرف مریض منظور)


این بود انشای من.


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 16:6  توسط fokhi  | 

اینجا عده ای جیبشان را پر پول می کنند و عده ای شکمشان را سیر....چند قدم انطرف ترعده ای عهد می خوانند و افتتاح می خوانند و جوشن و صحیفه..

اینجا می گویند و می خندند و داد و فریاد می زنند و عربده...چند قدم انطرف تر نجوا می کنند وگریه میکنند و طلب استغفار....

 

مسیر بین ان ها را در عرض چند دقیقه می توانیم طی کنیم...اما فاصله بین ان ها را نمی دانم....

پ.ن: زندگی جریان دارد اینجا...نصفه شب و سر صبح وظهر هم نمی شناسد...

    اینجا بازار است ،ساعاتی  پس از نیمه های شب...

 

این بود انشای من

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 14:37  توسط fokhi  | 

یعنی من اگه سرباز صفر می شدم تا حالا یه کاری دست خودم داده بودم....

ولی اگه چرخ روزگار یه جوری می چرخید و سرباز صفر می شدم ترجیح می دادم سرباز آشپزخونه بشم...

 

پ.ن:یه 24  ساعتی رو با سربازای زحمتکش وباحال آشپزخونه گذروندیم...

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:39  توسط fokhi  | 

...
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همت کن 

وبگو ماهی ها

حوضشان بی آب است....
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 15:33  توسط fokhi  |