این مهراد هم موجود جالبی ست ها! می آید کتابخانه می خوابد، می رود خانه کانکت می شود Statuse مسنجرش را می زند “Darsing” !! تا صبح!! به خدا ها!
بعد التحریر: خوب که نگاه بکنی می بینی کلا همه جالب هستند. ح. که دارد عکس های گل و گیاه می بیند توی لپ تاپش. ع. هم که طبق محاسبات من T/14400 (T بر حسب ثانیه) فقط سرش روی کتابش است. یعنی از هر 4 ساعت چیزی حدود حداکثر 1 ثانیه. بقیه اش بسته به حرکت دخترها جهت های مختلفی را نگاه می کند.خودم هم که تعریف از خود نباشه دارم پست می زنم!
توجه! توجه!شنوندگان عزیز! توجه فرمایید!!
اینجا. کتابخانه. است. کتابخانه ی . مللللللللللللی .
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 2:3  توسط makhi
مادرش او را خوب تربیت کرده است...خشت اول را محکم واستوار بنا نهاده ..
تعریف می کند اولین باری که در دوران کودکی در پی بازخواست انجام دادن کاری که نباید میکرد گفته بود"دلم می خواست،دوست داشتم"با چنان واکنش قاطعانه ای روبرو شده بود که تا ان لحظه از خاطرش بیرون نرفته..از انروز به بعد "دلم می خواهد"را کنار گذاشته بود...یا به عقلش رجوع میکرد یا حرف بزرگتر را گوش میداد..
این بود انشای من.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:41  توسط fokhi
|
می گویم به این می گویند Boddy Shot و توضیح می دهم که :
"تکيلا نوشيدن آداب دارد که یک روش آن مخصوص زن و شوهرها يا دوست دختر پسرهاست. اين کار را عموما در بار انجام ميدهند جلوي چشم همه! روي سينهء دختر خانوم کمي ليمو ميزنند تا تر شود. بعد به آن نمک ميمالند. بعد آقا پسر تکيلايش را بالا مياندازد و نمک را از روي سينهء دختر با زبانش برميدارد." و اضافه می کنم که بسته به نبوغ طرفین و مکان و زمان می توان خلاقیت های بسیاااااار جالبی هم به خرج داد.
یک نگاه می اندازد به من٬ همچین یک جوری که انگار حرفی را مزه مزه می کند بزند یا نزند سرش را تکان می دهد و آه می کشد.
پ.ن: تکیلا Olmeca را امتحان کنید. بادی شات زدن اش را هم ایضاً !!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 18:42  توسط makhi
داشتیم قلیان چاق می کردیم. گفتم رمز کار ، ذغال کم است و صبر زیاد. عجله کنی می سوزد.
پسرخوله (1) می گوید: مثل فیلم راز داوینچی.. دیدی؟
می گویم: نه! .. جریانش چیه راستی؟
می گه: در مورد مسیحه .. اون زنه کی بود خودش حامله شد؟! (2)
نگاهی به "شین سان" (3) می کنم. او هم می زند زیر خنده! همه می خندیم.
بعد مسخره بازی ها می گویم: حالا خب جریان فیلم چی بود؟
پسرخوله می گوید: در رابطه با یه پیرمرده بود!!
مجبورم می کند فکر کنم همان آلزایمر کذایی آمده سراغم. هی فکر می کنم: راز؟ قلیان؟ مریم باکره؟ مسیح؟ پیرمرد؟ ذغال؟ داوینچی؟ ... می بینم نه ! واقعا اینها ربطی به هم ندارند ..
می گویم: جون پسرخوله دیدی فیلمو؟!
می گه: آره بابا .. جریانش اینه که توی اون تابلوهه هستا، توی اون فقط مرد نیست، عکس یه زنه هم هست!
و اینگونه می فهمم نه بابا ! .. موضوع جدی تر از این حرفهاست! .. حالت خرابه ها پسرخوله!
پ.ن1: وقتی می گویم این را باید پستش کنم، "شین سان" می گوید آخرش هم بنویس برای همین ونگوگ گوشش را برید، که تکمیل شود. با تعجب می پرسم: مگه گوششو برید؟!
1. پسرخاله 2. تا اینجاش خودش یه پست بود! 3. "شین سان" اسم خاص است. حالا چه فرقی می کند کی؟ خواهر، برادر ، دوست، آشنا! فضولی؟!!
ن.ن1 (نتیجه نوشت!) : در دنیا دو دسته "شادذهن" وجود دارند. یک دسته کارشان را جار می زند و معروف می شوند. مثل نقاش ها و نویسنده ها و .. . یک دسته هم "شاد ذهنی" شان را در مجامع بزرگ ارائه نمی دهند و هیچی نمی شوند. بلا نسبت ما.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:59  توسط makhi
دراز کشیده ام روی تختم . کسی خانه نیست. عصبی ام. تقصیر خودم بود ... خودم در را باز کردم. خب او هم آمد تو. جوری آمد تو که انگار من دعوتش کردم. بدم می آید منت به سرم باشد. نگاهش که این را می گوید.
اپیزود 2
اول کمی تو اتاق پرسه زد .. بدم می آید کسی سرک بکشد به همه جای اتاقم .. اما شاید چیزی مصرف کرده بود .. حالش بد بود .. نتوانست زیاد بایستد .. ساکت است .. هیچ چیز نمی گوید ..
اپیزود 3
خوابیده .. به پشت .. پاهایش سمت من است.. هر از گاهی تکانی می خورد .. فکر می کنم به چه می اندیشد؟! .. هر چه تلاش می کنم سرم را به لپ تاپ گرم کنم نمی شود .. گاهی مدت ها زل می زنم بهش .. طوری وانمود می کند انگار من آنجا نیستم .. پاهاش را می گیرد هوا و انگار مرا مسخ می کند بی پدر .. می داند چطور فریبم دهد ...
اپیزود 4
به خودم می گویم می گیرم می خوابم . بهش دست هم نمی زنم. نگاهش هم حتی نمی کنم هرزه را .. این بهتر است.
اپیزود 5
لعنتی .. نمی شود .. هز از گاهی که جابجا می شود چیزی در دلم – یا پایین ترش- تکان می خورد .. "وسوسه" ... وسوسه رهایم نمی کند .. اینکه دیوانه وار بلند شوم و نزدیکش بروم ... شاید او هم همین را می خواد .. شاید هم نه .. غرورم مانع می شود ..
اپیزود 6
بدم می آید از اینکه بخواهم اندامش را اینجا، در جمع، توصیف کنم. گرچه هرزه ی پتیاره آبرویی ندارد، اما من هم کسی نیستم که در نوشته هایم بخواهم اینگونه کثیف بنویسم. فقط .. هنوز پاهایش را که به حرفه ای گری تمام ، چند متر جلوتر من، تکان می داد ، خوب یادم هستم ..
اپیزود 7
دیگرتحمل ام تمام می شود .. من هم یک مرد ام ! .. یک جایی دیگر طاقتم طاق می شود .. باید این را درک کنی .. بلند می شوم .. از کنارش به آرامی می گذرم .. نگاه ناجوری به من می کند .. می دانم چه می خواهد عوضی ..من هم داغ داغم .. مغزم دیگر کار نمی کند اینقدر که زیر چشمی حواسم بهش بود و نگاهش کردم ... حرکاتش را ، نگاه اغواگرش را، سکون اش را.. دیگر باید عمل کنم .. اما نه .. نباید دست بهش بزنم .. باید خودم را کنترل کنم ..
اپیزود 8
دیوانه می شوم .. در یک آن قید همه چیز را می زنم .. ناگهان مسیرم را عوض می کنمو به سمتش حمله ور می شوم .. هر چند منتظرش بود اما غافلگیر می شود کثافت ..
بعد از عمل ...
ریق اش شتک زده به زمین .. بوی فاضلاب می دهد .. کثافت لجن .. هنوز پاهای چندش اش را با آن شاخک های کریه اش تکان تکان می دهد .. رغبت نمی کنم حتی با دستمال برش دارم بندازم اش سطل آشغال .. دمپایی را مثل یک تکه نجاست پرت می کنم کنار در .. می خزم توی تختم .. وقت آرام خوابیدن است ... نمی گذاشت بی پدر راحت چشمم را هم بگذارم.
پ.ن: دونت ثینک درتی عزیزان!
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 4:21  توسط makhi
|
امروز با این ...فردا با اون...پس فردا با اون...پس اون فردا با این...دوباره فردای پس اون فردا با اون...پس فردای پس اون فردا با این....بعد یه کم استراحت.....
دوباره روز از نو روزی از نو.....
پ.ن:این هم نظریه ایست برای خودش...
این بود انشای من.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 15:37  توسط fokhi
|
خودم هم می دانم .. سر به هوا هستم .. این مدت که پاکت پی سی داشتم عادت کرده بودم کارهایم رایادداشت می کردم توش. اینطوری کمی، فقط کمی، کارهام سازماندهی می شد. گوشی ام را که فروختم، دیگر نه قلمی در کار بودنه یادداشتی. دوست اش داشتم، کارم را هم راه می انداخت. محض نو شدن فروختم اش. می دانستم می مانم بی گوشی، بی قلم، بی یادداشت. حالا دیگر یک هفته است نه کارهایم یادم می ماند، نه متن هایی که به ذهنم می رسد، نه شعرها، و از همه مهمتر، حساب کتابها و قرض هایی که توی روزمره پیش می آید. همین می شود که حس می کنم به بعضی ها که می رسم ، انگار منتظر چیزی هستند، بعد هم مستقیم یا غیر مستقیم حالیم می کنند که قرار بوده مثلا 40-50 تومن براشان بیاورم. من هم اینطوری نگاهشان می کنم! اینطوری: هان؟! این به کنار، بدترش اینست که بروی توی تختخواب ، همچین که چشمهات گرم شد تا به خواب مخملی فرو بروی، یهو یکی از آن یادداشت های گوشی قبلیت، درست همان طور که نوشته بودی، نمی دانم از کجایت برود توی مخت ، مثل فنر از جا بپری که : اووووووووه! نه پسر ! نه! .. و با اینکه می دانی چندم است کلافه و تند تند دنبال تقویمی چیزی بگردی که شاید زد و یک روز قبل ترش بودی! می فهمی ؟! خاک به دهن می فهمی یعنی چی؟!
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 3:1  توسط makhi
می گوید: بنویس برایم. بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد. می گویم: دلی که ندارم؟ می گوید: سخت نگیر فرصت ها می گذرند. می گویم: همه عمر دیر رسیدیم... می گوید: از خاطر بردی آن همه قول و غزل را؟ می گویم: یادت هست گفتی غزل هایت عاشقم کرده اند؟ می گوید: یعنی تمام؟ .. می گویم: ... می گوید: با دلت چه می کنی؟ می گویم: دلی که ندارم؟ .. می گوید: یادت رفت رنگ آبی را دوست می داشتی؟ می گویم: هر آنچه دوست می دارم برای تو. می گوید: خاطره ها ویران می کنند دقایق را. و آتش می زنند ثانیه ها را. می گویم: می شنوی؟ صدای اذان می آید. می گوید: دلت می آید؟ می گویم: دلی که ندارم؟ ...
پ.ن: یازده تیر هشتاد و شش. بی تصرف. بی تلخیص.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:43  توسط makhi
نیمه های شب است سیگارش همچنان روشن است و بادام زمینی های مرا میخورد...حمیرا و معین و مهستی میخوانند ..درست پشت سرش نشسته ام ومانند او زل زده ام به جاده...تمام رخش در اینه پیداست ،به چه فکر میکند؟ نمیدانم...حتما بد بختی هایی برای خودش دارد..
من اما به این فکر میکنم که چقدر با این جاده حال میکنم...چند وقت است که به این نتیجه رسیده ام ؟نمیدانم...از چای او برای خودم میریزم و باز هم به جاده زل میزنم..
موسیقی متن:همان حمیرا و معین و مهستی_ اقای راننده.
پ.ن:دلم باز هم جاده میخواهد...ترجیحا خودم راننده باشم..
این بود انشای من.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:36  توسط fokhi
|
زندگی هامان پر شده از خودخواهی. سرشار از خودخواهی. آنقدر که دیگر جایی نمانده حتی برای دوست داشتن خودمان. و من حالم به هم می خورد از خودم وقتی طوری ژست می گیری که انگار همه چیز را تنها تو می دانی و بدتر وقتی که سرت را تکان می دهی و نگاه تاسف بار به بقیه می کنی به خاطر نظراتشان.
ما آدم ها بدجوری برای خودمان کم گذاشتیم رفیق. بدجوری ..
پ.ن: کم هستند این روزها کسانی که وقتی حرف می زنند لازم باشد –حتی ذره ای- فکر کنی که دارند چه زری می زنند. خیلی کم.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 1:31  توسط makhi
و خواجه بزرگ رو به حسنک کرد و گفت: «خواجه چون می باشد و روزگار چگونه می گذارد؟»
گفت: «جای شکر است»
خواجه گفت: «دل شکسته نباید داشت که چنین حال ها مردان را پیش آید. فرمانبرداری باید نمود به هرچه خداوند فرماید که تا جان در تن است امید صد هزار راحت است و فرج است.»
...
و این افسانه ای است با بسیار عبرت...
و این همه اسباب منازعت و مکاوحت از بهر حطام دنیا به یک سوی نهادند...
احمق مردا که دل در این جهان بندد که نعمتی بدهد و زشت باز ستاند...
مکاوحت: جنگ و جدال
حطام: کنایه است از مال دنیا
پ.ن:تاریخ بیهقی را مرور میکنم...عجب زبانی داشتیم هاااااااااا...
این بود انشای من.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:33  توسط fokhi
|
می دانی رفیق! از من اگر بپرسی٬ می گویم بروجرد و کرمانشاه و همدان و قزوین اش فرقی نمی کند .. مهم اش این است که وقتی بالا سرت را نگاه کنی٬ آسمان اش ستاره داشته باشد. نه مثل آسمان کوفتی تهران. از من اگر بپرسی می گویم همه سفر٬ مسیرش است و راه. همه خوبی سفرمان٬ آزاد بودن در انتخاب مقصد بود و راه. نه دیدن تاریخ تخریب شده مان. بازار رفتن و توی مردم قدم زدن خیلی با ارزش تر است از دیدن بناهایی که روی نقشه ها مشخص شده. یادم بینداز زندگی سفر است. فرقی نمی کند کجا می رسی. یادم بینداز گاهی بالای سرم را نگاه کنم.
عاچق اینجوری سفر کردنم .. بی هدف .. با یه کوله .. دیوانه وار.
پ.ن: "خوشبختی اون چیزی نیس که کسی از بیرون ببینه، خوشبختی تو دل آدمه. دل که خوش باشه خوشبختی".
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 3:11  توسط makhi
|
قبل نوشت: این پست را محض احترام به تو می زنم که هم حرصت را در بیاورم که بیدار ماندم و کانکت شدم٬ هم اینکه ببینی گفتم صبر کن فردا شود حالم خوب می شود راست بود٬ هم محض خنداندن ات صبح که پا می شی و قطعا کانکت می شی.. هم اینکه بگویم تو واقعا بلدی با آدم های بدقلق چجوری برخورد کنی که هم حرصشان را در بیاوری هم خفه شان!
شاممان را کی می دهی حالا ؟!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 2:59  توسط makhi
|
این روزها بی ربط ترین آدمهایی که در زندگی ام وجود داشته اند هی می آیند رژه می روند جلوی چشم ام. در بی ربط ترین جاها. به خداها! ... آنقدر که هنگ می کنم و شک می کنم نکنه از اون بیماریها گرفتم که آدم اضافی می بینم تو زندگیم و خودم خبر ندارم!
فخی! نکنه تو هم یه توهم باشی پسر؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 21:51  توسط makhi
قرآن می آورد جلوم. باز می کند و دقیق می شود و چیزی جستجو می کند و برش می گرداند سمتم. نوشته: "... و شراب و قمار که در آن گناهی بس بزرگ است و منفعت هایی. که ضررهای آن بیشتر از منفعت های آن است و .. "
می گوید: بفرما! اینو که دیگه قبول داری!
می گویم: قرص ها هم ضررهاشان بیشتر از منفعت هاشان است. اما همیشه آن همه عوارض جانبیکه توی بروشورش هست را می خریو می خوری تا فقط از درد یک جا خلاص شوی. و اضافه می کنم : گناهش را هم حق خودش است و خودم. می بخشد.
هیچ وقت توی بحث هامان کوتاه نمی آییم. او از جواب ام شوکه می شود و شروع می کند به "نخیر نخیر" گفتن و رد کردن حرف من. او می گوید و من خرسند از جوابی که داده ام، همچنان چرت می زنم.
پ.ن: می بینی چقدر خدا منطقی ست؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:2  توسط makhi
ا:اره داری؟ ف:اره میخوای چیکار؟؟؟ ا:میخوام پایه های یه میزو ببرم..خیلی بلنده... ف:بذار بپرسم ببینم کی داره..
چند ساعت بعد در محل واقعه:
ف:بیا اینم اره..کو میز؟ ا:اوناهاش.. ف:اِاااا اینو که اگه پایه هاشو ببریم از هم میپاشه.. ا:نه خیلی جابجاش نمیکنیم.. روشم چیز سنگین نمیذاریم..
نیم ساعت بعد پس از کلی تلاش:
حالا یه چایی بریز بخوریم این پایه های میز با کفه و روئشو جمع کنیم بذاریم اون گوشه فردا میذاریم تو ماشین "م" میبریم میدیم یه نجار درستش کنه...غصه نخور...