تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

شیر مدت دار..

کمپوت ۲ عدد ..گیلاس..

شیر موز یک عدد کوچک..

شیرعسل یا ارده شیره..

ساندویچ هایدا ۲ عدد یکی با سس یکی بی سس..

صابون مایع..

نسکافه.............

پ.ن:بهش گفتم به نظرم خیلی وقت است که ان حس در من کشته شده است...

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:25  توسط fokhi  | 

میگفت خواب همان مرگ است ..در هر دو روح از بدن جدا میشود...اما وقتی به خواب میروی روح دوباره

به بدنت بر میگردد اما وقتی میمیری دیگر مراجعتی در کار نیست....

خواب کوتاه است ونهایتا ۶-۷ ساعت طول میکشد...اما مرگ طولانیست...

خواب معمولی بازگشت دارد  اما مرگ خوابیست که بازگشت ندارد....

خواب معمولی سطحیست اما مرگ عمیق است..

و........

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:18  توسط fokhi  | 

دیروز تو میدون تختی  رژه رفتیم.....

مقامات سان دیدند..شلوغ بود ..با شکوه بود...مردم کلی عکس گرفتن...

کیک و ساندیسم بهمون دادن..

اینجا میگفتن افتخاریه که نصیب هر کسی نمیشه..

 

پ.ن:این را نوشتم شاید بعد ها که اینجا را میخوانم خاطره ای باشد از این دوران...

عشق ها میمیرند

                       رنگ ها رنگ دگر میگیرند

                                              و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ

                                                                                      دست ناخورده به جا میماند..

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 16:0  توسط fokhi  | 

هر چی که بی ندیده       خدایش افریده


خورشید و ماه تابان       ستاره درخشان


این همه را به قدرت       خدا نموده خلقت

..و دیگر هیچ....

پ.ن:قطعه شعر فوق با لحنی لوس مهدکودکی ودر حد گروه سنی الف خوانده شود.

 

این بود انشای من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:15  توسط fokhi  | 

 

 مشت اول و دوم خیلی سنگین است٬ نه اینکه هوش و حواست به جاست٬ دیدن ضارب هم ضربه

 

را دردناک‌تر می‌کند. شاید با خیال انتقام آرام شوی! مشت سوم و چهارم را که می‌خوری٬ گیجی٬ ولی

 

باز دلت می‌خواهد بدانی چه کسی زد؟ دلیلش چه بود؟ با خیال قسمت و حکمت آرام می‌شوی. از ضربه

 

پنجم به بعد دیگر هیچ چیز مهم نیست٬ دیگر نمی‌خواهی بدانی چرا؟ کی؟... سکوت می‌کنی٬ غرق

 

می‌شوی توی خودت٬ به دنبال استحقاقت می‌گردی٬ چیزی درون تو باید پاسخگو باشد٬ گناهانت رامرور

 

 می‌کنی٬ اشتباهاتت را ... با هیچ خیالی آرام نمی‌شوی...(-)

 

 

پ.ن: این‌ها را گفتم که بدانی خیلی وقت است مشت ها دو رقمی شده...

 

 

 

این بود انشای من.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:55  توسط fokhi  | 

واقعا در عجب ام .. جدی برایتان مهم است نام خلیج فارس تو گوگل مپ خلیج عرب است یا خلیج چماق؟! .. هی! مملکت بوی پهن می دهد! شما نگران نام یه خلیج گوگولی اون پایین هستید؟! (1) .. چقدر عجیب هستیم ما ... همه چیزمان را برده اند و می برند، حالا به جهنم که نام خلیجمان را بگذارند خلیج هویج. به یه ور پدر جد خدابیامرزم. حالا هی دهن من رو باز کنید.انرژی برای  این آفلاین ها و کامنتا و میل های شر و ور که مد شده اند نکنید، حتی اگر زحمتش تنها یک کلیک باشد. 

(1)    نتیجه گیری اخلاقی:  از آنجا که طی 25 قرن تمدن –بلکه بیشتر- ایرانیان عزیز اصولا نگران چیزهای پایین شان بودند، هم اکنون نیز، خلیج چیز، که آن پایین است شدیدا مورد توجه پارسیان گشته و بسیار نگرانش هستیم. آقای گوگل! آقای نشنال جئوگرافیک! دست به پایین ما نزنید با زبون خوش. امضا.

 

 

پ.ن: من همانم که زمان دبیرستان بعد مدرسه با سهراب می رفتیم کتابخانه فیش برداری می کردیم از کتابها  دنبال این که بفهمیم چرا عقب ماندیم از دنیا. همان که داد سخن میداد از مام وطن. که جدی جدی می گفتم چو ایران نباشد تن من مباد. یک ناسیونالیست تمام عیار. حالا اما بهتان می گویم: مفاهیمی همچون "وطن" به لعنت خدا هم نمی ارزد. فقط محظ استثمار است و استعمار. محض این ساخته شده اند که کسی جایی جیبش را پر کند. حالا می خواهید باور نکنید تا خودتان بفهمید. خواهید فهمید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:47  توسط makhi 

می دانی چرا گیر داده ام "ایگوانا" می خواهم؟! .. می دانی چیش برام جذاب است؟! هوم؟! ...
هر چه با خودم بالا پایین کردم، دیدم خیلی  لطف خداست که موجودی باشی که ظاهرت چندش است و وحشتناک، اما در عوض آرام باشی و غذا میوه بخوری و ساعت ها آرام یک جا لم بدهی، تا اینکه برعکس، جزو آدمیان باشی با ظاهر اغواکننده و جذاب و مسخ کننده، اما درونت از هر هیولایی درنده تر باشی. اما توی فکر هایت به هر جانداری حمله کنی و جرش بدهی. خیلی بهتر است. خیلی.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:19  توسط makhi 

 معامله ی خوبی ست ... من دلم را می دهم دست شماها ، شما تکه تکه اش کنید.

دنیا جای کثیفی شده .. خیلی کثیف ..  دلم می خواهد برای کسی بنویسم .. برای کسی که نیست .. برای کسی که فردا نیاید بگوید این ها چه بود نوشتی .. اصلا هیچی نگوید.. اصلا .شاید. نخواند.
این نوشته مخاطب خاص ندارد. مخاطب عام هم ندارد. لعنت به هر کس یک کلمه از این واژه ها را به خودش بگیرد. (1)

می دانی ... من هم آستانه ای دارم. من هم به جایی می رسم، که می توانم بگویم "در آستانه ام" . جایی که بیایم تیتر بزنم: "همه چیز در مه می گذرد" ... این هم مربوط به هیچ کس و هیچ چیز نیست. همه ش خودم هستم و خودم و آنچه در من می گذرد. حالا . من . در . آستانه ام.

همه مان یک جور زندگی می کنیم. از آغاز هم "حوا" عشوه فروخت، آدم "سیب" کند. حالا هم داستان همین است. حالا پیچیده تر شده. وضع من هم ایضا.
معامله ی خوبی ست .. من می مانم و کارهایی که می گویی را انجام می دهم، تو خرج مرا می دهی .
معامله ی خوبی ست ... من زمان های بی کاری تو را پر می کنم و شام مهمانت می کنم، تو نوازشم می کنی.
معامله ی خوبی ست .. من کاری که به نظرم اشتباه است را می کنم و صادقانه حرف هایت را گوش می کنم، تو هم صادقانه حرف هایم را گوش می کنی. این واقعا هم بد نیست ..
خوب است .. من عشق نثارت می کنم، تو عشق نثارم می کنی. این هم پایاپای است.
خوب است .. من تو را می برم دکتر، تو  عشق و محبت می دهی به من. این یک مورد را هم تو بیشتر خرج می کنی.
من تحریکت می کنم درس بخوانی، تو برایم دوست دختر پیدا می کنی.
من به تو پروژه می دهم، تو از من در جمع تعریف می کنی.
من به به و چه چه می کنم از توانایی هایی که نداری، تو هم مرا سخت کوش و علاقه مند به تحقیق معرفی می کنی.

لعنتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت خدا به همه تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
لعنت به همه تان با این دنیای تخمی تان. حالم به هم می خورددددددددددددد. از خودم. و از همه شما.

حالم بد است .. حال من خیلی بد است.  دست کم، بی انصاف ها، وقتی دارم واقعا آن کارها را برایتان می کنم، یادم نیاورید که معامله است، یادم نیاورید که شما فیلم بازی می کنید. یعنی شما نمی توانید یک لحظه لذت ببرید از گرفتن حس های خوب بی چشم داشت؟! ... یا نه .. شاید هم من احمق اشتباه می کنم .. شاید شما دیگر باورتان نیست... من ام که باید این باور تخمی ام را عوض کنم .. که دارم می کنم .. چون دیگر توانم نیست ... تابم نیست که زور بزنم به خودم و همه دنیا اثبات کنم این دنیا جای گوگولی بگولی خوبی ست ...

دیشب خواب تو را دیدم. خواب دیدم برگشته ای .. خواب بودی وقتی آمدم ببینمت. بیدار شدی با صدای آمدنم .. لباس هایت سفید بود. تو لبخند زده بودی. من گریه می کردم. از آن گریه های تو. از آن ها که اجزاء صورت ات حرکت نمی کرد اما همین جوری اشک از چشم هات می آمد....
ساحره پورتوبلو! هاااه ... حالا دیگر؟ ... حالا دیگر لعنتی هاااااااااااااااااااااا؟! ... دست کم او آزاد بود هر جا می خواست برود ... هر جا می خواست. می شنوید؟! ..  دیر است برای تشبیه و تقدیر ... خیلی دیر ..  حداقل برای من.

معامله ی خوبی ست ... من باز هم اما دلم را می دهم دست شماها، خوب می دانم شما باز هم تکه تکه اش می کنید.

(1). گرفت هم به یه ورم.

 

پ.ن:

حوصله ی آب دیگه داشت سر میرفت
خودشو می ریخت تو پاشوره،
در می رفت.
انگار می خواست تو تاریکی
داد بکشه: « آهای زکی!
این حرفا، حرف اون کسونی ست که اگه
یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن،
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن ..
ماهی تو آب می چرخه و ستاره دس چین می کنه
اون وخ به خواب هرکی رفت
خوابشو از ستاره سنگین می کنه
می برت اش ، می برت اش
از توی این دنیای دل مرده ی چار دیواریا
نق نق نحس ساعتا،
خستگیا، بی کاریا،
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پرخوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی

دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا می ذاری
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرت
یه دسه قداره کش از جلوت میاد
دنیایی که هر جا می ری
صدای رادیوش میاد

می برت اش .. می برت اش ،
از توی این همبونه ی کرم و کثافت و مرض
به آبیای پاک و صاف آسمون می برت اش
به سادگی کهکشون می برت اش ... »

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:34  توسط makhi 

اسم من کامبیزه

                       روزا میرم مدرسه

                                              شبا سونا جکوزی

                                                                      مامانو بابا راضین.....

..ودیگر هیچ.

پ.ن:قطعه شعر فوق با لحن اوا خواهری خوانده شود.

این بود انشای من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:44  توسط fokhi  | 

امروز خبرم می خواستم بروم درس بخوانم. آدم که کف دستش را بو نکرده .. از کله صبح بیرون بودم. خواستم بیایم تاریخ بزنم و بنویسم:
"امروز هم عجب روزی بود واسه خودش!"

به قول ناصرالدین شاه شهید:"الحمدلله، همه چیزمان به همه چیزمان می آید"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:52  توسط makhi 

اصل لانه کبوتری:

هفت تا لونه داری هشت تا پرنده.. پس حتما تو یه لونه دو تا پرنده جا میگیرن....

حالا اینکه چرا سر کلاس نقشه کشی این اصل قدیمی و فراموش شده اومد تو

ذهنم خودمم نمیدونم.....

پ.ن:کاربردش برای اثبات چی بود؟؟؟؟؟

 

این بود انشای من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:31  توسط fokhi  | 

ساعت از 2 نیمه شب هم گذشته ... دستش را گذاشته روی پهلوش و از درد می پیچید به خودش .. گهگداری هم زیر لب می گوید : پدر سگ !

می گویم: یه سنگ ریزه امونتو بریده ها حاج دایی ..

یک سر تکان می دهد می گوید: می گه به مالت نناز که به یک شب بنده، به حالت نناز که به یک تب بنده

می گویم: ببین چی گفته! اون موقع! با اون بی امکاناتی !

به زور میان درد کلیه اش می خندد می گوید: اون موقع!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:22  توسط makhi 

عید من اینگونه سپری شد: عذاب وجدان پروژه های نکرده دانشگاه٬ بی کاری روزهای تعطیل.
حالا که روزهای تعطیلش تمام شد.  ماند تعطیلی پروژه های دانشگاه
و ایضا تعطیلی دانشجو بودن من شاید!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 2:28  توسط makhi 

..کنه پر خوبی را برای سکنی گزیدن انتخاب نکرده است وهم اکنون در میان امواج بر روی این پر سرگردان

است ...

در اصطلاحات فلسفی به این حادثه بن بست وجودی ودر جاهای دیگر بد بیاری گفته میشود....

 

پ.ن:لطف عالی مستدام.

 

این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 23:48  توسط fokhi  | 

سیزده بدر را دوست دارم چون در انروز کاهو سکنجبین میخوریم..

سیزده بدر را دوست دارم چون در انروز انقدر تخمه میشکنیم و اجیل میخوریم که خسته میشویم..

سیزده بدر را دوست دارم چون در انروز برنامه های لوس تلویزیون های اینوروانور را نگاه میکنیم و الکی میخندیم..

سیزده بدر را دوست دارم چون در انروز همه به اغوش طبیعت میروند و ما  جایی نمیرویم..

سیزده بدر را دوست دارم چون تا اخر شب هم بعلت شلوغی جایی نمیرویم و شام را زنگ میزنیم پیک بیاورد..

سیزده بدر را دوست دارم چون روز پایانی این تعطیلات کوفتی است..

سیزده بدر را دوست دارم چون امیدوارم روز اخری باشد که اداره جات تق و لقند ومن به پی گیری های اداری تا کنون بی سرانجامم میرسم..

سیزده بدر را دوست دارم چون اصلا اعتقاد ندارم که روز نحسی است..

سیزده بدر را دوست دارم چون دلیلی وجود ندارد که دوستش نداشته باشم..

 

سیزده بدر را دوست دارم.........

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 12:33  توسط fokhi  | 

میدونی اوایل فکر میکردم اونا تفاوت چندانی با هم ندارن و خصوصیاتشون یکیه یعنی تو رفتارا و مقایسه هایی که کرده بودیم به این نتیجه رسیده بودیم....

اما الان این فکرو نمیکنم....اونا یه شباهتایی به ظاهر با هم دارن مثلا هر دو تا یه دنده و لجبازن و تو پریودای زمانی تقریبا مشخصی میفتن رو مود گیر وگور.... اما تفاوتای بنیادینی بینشون وجود داره....

یکیشون بلده بعضی وقتا از خود گذشتگی کنه و غرورشم بذاره زیر پاش بلده فقط به فکر خودش نباشه و خوشبین باشه....

خدامو حسابی شکر میکنم.....واسه اون چیزایی که گرفته....واسه اون چیزایی که داده...

خداتو حسابی شکر کن....واسه اون چیزایی که گرفته...واسه اون چیزایی که داده...

پ.ن:البته باید بگم هر دوتاشون همون جایی قرار دارن که باید باشن فک کن اگه جاهاشون عوض میشد چی میشد؟

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 15:38  توسط fokhi  | 

این از خیلی وقت پیش مونده بود. دق کردم پستش نکردم. الان با توجه به پست قبلی و اینکه رو نرومه بی توضیح -و ایضا بی دلیل-  پستش می کنم. قابل توجه کسایی که تو تاریکی میان و می رن!

 

------ (12/4/2007 5:49:04 PM): To ham be ghole Un dokhtarak mano halAl kon . bA Enke midUnam mikhAy sar be tanam nabAshe . bA Enke midUnam azam motenaferi . hagh dAri . amA man dAram taghAse kAramo midam .

شاید یک روز فهمیدم چرا ... شاید یک روز یک جا خودت برایم گفتی چه گذشت ..    

 

پ.ن: البته قابل ذکر است که تقاصشو نداد. کلا راحت باشید! هیچیتون نمی شه!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:15  توسط makhi  | 

بدبختی من اینه که تا یه مهربونی کوچولو و یه بغض کوچولو میبینم
هر چی فحش و دری وری شنیدم 
پاک یادم می ره و باز همون جوری با محبت نگاهش می کنم و بغلش می کنم و  هوس می کنم براش کادو بخرم.
حالا بیام هی خودمو توجیه کنم که متولد آذرم و  خوش بینم و المو بلمو جیمبلم و گناه داره و ...
نمی شه که .. آخرش می شه اینی که الان شدم بعد ۲۴ سال!
اونم می شه اینی که الان شده بعد ۶۵ سال.

پ.ن: آقاجون! خریت خودته! فرشید باش!
آقا من نشستم فک کردم٬ دیدم اون روند "عوضی شدن" فایده نداره! می لنگه یه جورایی. اونام که دنباله رو من شدن باید بیان آپدیت شن.
        زین پس به جای خط مشی "عوضی شدن" ، یه چی دیگه رو پیش می گیریم. هنوز عنوان مناسب پیدا نکردم. یه چی تو مایه های "دروغ" ٬ "بازیگر شدن" ، یه چی تو همین مایه ها. کلاساشم فقط خصوصی برگزار می شه!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 23:6  توسط makhi  | 

-پا شو یه حرکتی بکن اینقدر نیفت یه جا..

-خستم حالشو ندارم..

-چی کار کردی؟مگه کوه کندی؟تا لنگ ظهر هم که خواب بودی...پاشو...

-روحم خسته ست....

-مگه روحا چی کار میکنن؟کار میکنن؟

-نه.......ادم میترسونن....

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 12:17  توسط fokhi  | 

-..اقایون من خودم 13 تا عید رو تو منطقه به سال جدید تحویل دادم.......

 

تو دلم گفتم ببین تورو خدا روز اول عیدی ما رو یه لنگه پا وایسونده چه اراجیفی تحویلمون میده...جای

این حرفا یه مرخصی میدادی بریم سر خونه زندگیمون...به ما چه که تو 13 تا عید سر خونه زندگیت

نبودی...شرایط اون موقع با الان زمین تا اسمون فرق کرده..الان اینجا فقط داری وقت و انرژی ما رو حروم

میکنی...

 زدم به بغل دستیم همینایی رو که تو دلم گفتم واسه اونم به زبون اوردم.....یه تایید جانانه کردو چند تا

چیز دیگه هم روش گذاشت و با حرص تکرار کرد.....

 تازه فهمیدم که بقیه چه فحش و فضیحتایی دارن تو دلشون میدن.......

 

 

این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 9:20  توسط fokhi  | 

در طی این سالها این را فهمیده ام که دنیای ما سرشار از دروغ است. سرشارها ... پُرِ پُررررررررر ... برای همین ارزش ثانیه هایی را که  سر  بر شانه ی کسی که دروغ نمی گوید می گذاری و چشمهایت را می بندی و موزیک گوش می دهی خوب می دانم. خووووووووب .. آنقدر که حواسم را حسابی جمع کنم که از دستش ندهم. 
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 0:0  توسط makhi 

یک عزیز دلی٬ یک کتابی برا ما خریده ٬ که الان درست ۲ ساعته میخشیم! (با تلفظ /mikheshim/) !!

یه سوالش رو برا دوستان خواستم بنویسم بلکه تفکری کنن :

"اگر قرار باشد برای مراسم تشیع جنازه ات از یک مجری دعوت شود چه کسی را ترجیح می دهی؟"

 

پ.ن: همون جور که استحضار دارید فخی تازه اومده٬ یه ۵ دقیقه ای تو سکوت فکر کرد٬ با یه نگاه پرمعنی٬ خیلی آروم و جدی گفت: جواد خیابانی!!
حالا تو خود بخوان از این مجمل حدیث مفصل را! برای فخی دعا کنید!

پ.ن۲: شما چطور؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 14:34  توسط makhi  | 

چقدر یه خواب خوب میتونه روز ادمو بسازه...میدونی میتونه ادمو تو کل روز شارز نگه داره....بر عکس

میتونه ادمو تا اخر شب ببره تو فکر...از اون خوابای مبهم که مخ ادمو تیلیت میکنه که این چی بود من

دیدم....

دقت کردی برا هم ارزو میکنیم خوابای خوب ببینی........من که اصلا خودم بدون اینکه تا حالا بهش توجه

کرده بوده باشم وقتی دارم میخوابم ارزو میکنم یه خواب خوب ببینم،یه خواب که یه برداشت خوب ازش

داشته باشم ،یه خواب که یه نشونه خوب بهم بده........

خوابای خوب ببینین...

 

پ.ن:اینو نوشتم چون دیشب یه خواب خوب دیدم که نفهمیدم یعنی چی؟

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 9:2  توسط fokhi  | 

ثبت است بر جریده عالم دوام ما.........

 

این یعنی حضور من..رسیدم........

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 14:4  توسط fokhi  | 

ایام، ایام به به! چه بهار خوبی و صد سال "به" از این سال و ماچ و موچ و 5 هزار تومنی و نه به خدا همین الان چایی خوردیم و این حرفاست! به به!

به برادرزاده 6 ساله ام می گویم: اینقدر شیطونی نکن! مثل یک برادرزاده خوب بشین کنار من آروم.
می زند بلند زیر خنده! .. می گوید: برادرزاده ؟!!! (انگار بار اول است شنیده این کلمه را)
من هم تریپ آموزش برم می دارد.
- آره دیگه عمو جون، تو برادرزاده ی منی. یعنی دختر برادرمی.
یه کم قیافه اش را متفکر می کند.
+ برادرزاده که توش "برادر"ه .. تو "انگلیسی" معلومه دختر یا پسر. اینجوری که معلوم نمی شه من "دختر"م  ("انگلیسی" را با لهجه غلیظ مردم شریف محله منهتن تلفظ می کند)  و اینجوری نگام می کند :-؟
یه کم مکث میکنم.
- ممم ... خب .. راستشو بخوای .. معلوم نمیشه خب. حالا اون قندو بده عمو!

و توی دلم می گویم ریدم به این زبان که حالا این بچه بیاید من را  ضایع کند! ما از زبانمون هم باید بخوریم!


پ.ن: اصولا این کره خر از بچه گی من را خوب ضایع می کرد!
پ.ن: میگم زمان ما این امکانات نبودها تو 6 سالگی! بود؟! ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 14:24  توسط makhi  | 

برای نوید.

نوید جان، برای تو می نویسم. گرچه شاید تو هیچگاه اینجا را نخوانی. یا کسی چه می داند، شاید تو هم یکی از آنهایی باشی که کانتر کنار بلاگ را بالا می برد و بی صدا می آید و می رود.

سکوتم را شکستم چون دیگر وقتی نمانده .. نه .. راستش را بخواهی چون statuse جلوی IDات خیلی غمگینم کرد ... چیزی شبیه این بود : I need to get rid of these fuckin days  ...  انگار باز وقت رفتن است. این بار وقت رفتن تو. های رفیق دیرینه! ... چه ساده می روی ... چه غریب .. رفتن برای من هم سخت شده ... برای من که قید همه چیز را می زنم، چه رسد به تو که به همه چیز دل می بندی ...

قدیم ترها اینطور نبود .. اگر قرار بود بروی دلم هزار پاره می شد .. دلم می مرد .. آن قبل ترها اگر بود، برایت نامه ای می نوشتم. به خط گریه. که هر بار می خواندی اش زار می زدی .. از این بابت شانس آورده ای .. زمانه عوض شده رفیق .. روزگار غریبی ست .. یادم می آید آن زمان ها، دو هفته که رفتم سفر، توی فرودگاه برایم اشک ریختی .. یادم می آید آن زمان ها برایت نامه می نوشتم که دوست ات دارم. که تو رفیق منی. که تا آخر عمر برادری مان را نگه می داریم. آن قدیم ها اینطور نبود ..
خوب یادم هست آن سالها برایت چقدر نگران بودم که نکند کسی از سادگی ات سوءاستفاده کند .. که پای دختری که به زندگی ات باز می شد، خراب ات نکند، زخمه ای نزند بر دلت .. حساب کوچکترین ضرر و زیان تو را هم می کردم .. آنقدر نگران می شدم که انگار دارند معتادت می کنند! ... چه روزهایی! ... می رفتیم، می آمدیم، اتاق های همدیگر را از بر بودیم .. هر تغییر کوچکی را می فهمیدیم .. درست مثل اتاق خودمان. آن روزها همه چیز صمیمی بود، رویایی بود، همه برادر بودیم. قدیم تر ها اینطور نبود...

یک روز نمی دانم چه شد .. می گویند آدم از هر چه بترسد سرش می آید، راست می گویند. من می ترسیدم تو را –برادرم را- از دست بدهم، از دست دادم. نمی دانم چه شد. تقصیر ما نبود برادر. مقصر ما نبودیم. ما هر چه می شد بکنیم کردیم. بد روزگار بود. هر چه من زورم را زدم که بگویم برادر، گم ات کرده ام. گم شدی. تو درگیر فتح قله هایت بودی. شاید تو زود بزرگ شدی. برای همین فهمیدی دوست و رفیق پشمک است. نه به این تندی، دست کم حاشیه است. من هنوز کودک بودم. هی صدات کردم. نشنیدی. یک روز چشم هایم را باز کردم، دیدم توی دفتر خاطراتم تیتر زده ام: "امروز دور یک دوست قدیمی و صمیمی را خط قرمز کشیدم. از خودم می ترسم." ... باور کن.. این را جدی می گویم، من واقعا از خودم ترسیده بودم.
گذشت .. من هم یاد گرفتم
Delete  کردن آدم ها را. به همین سادگی فشار دادن کلید Del . ... به همین خوشمزگی! .. من هم بزرگ شدم برادر. بعد چند سال هم که تو باز آمدی شروع کردی به ترمیم بافت های فرسوده، من دیگر خیلی بزرگ شده بودم. دیگر کار ما از تماس های گه گاهی و چه خبر و امروز کجایی و یه سری به ما بزن، گذشته بود رفیق، باور کن .. تو هرگز پیدایم نکردی برادر. روزگاری غریبی شده بود دیگر ....

حالا هم هیچ صحبت گلایه نیست .. باز با همه چیزهایی که پیش آمد، با اینکه تو روی هم داد زدیم، با اینکه کسی که در عالم نوجوانی فکر می کردم می توانم همه زندگی ام را بسپارم دستش، توی روی ام وایستاد و فحشم داد و قلبم را تکه تکه کرد، ولی باز دم رفتن اش، دل تنگش شده ام. می فهمی؟! ...  دلتنگ آن دوستی کودکانه بینمان. دلتنگ روزهای اول سال تحصیلی دبیرستان که دنبال دو تا صندلی خالی می گشتیم که کنار هم باشیم. دلتنگ درد و دل ها. دلتنگ خاطرات صمیمی. دلتنگ چند ماه اردوی درسی توی یک خانه بزرگ. دلتنگ حسودی هایی که وقتی با کس دیگری می پرید بهش می کردم. دلتنگ تمام روزهایی که می خواستمش و نبود. دلتنگ دغدغه هایش، تنبلی هایش، درس خواندن اش، سیاوش قمیشی خواندن اش . دلتنگ یک رفیق از جنس قدیم ها.

می دانی رفیق! قدیم ها اینطور نبود .. می روی. می دانم غربت شاعرت نکند، دانشمندت که می کند! .. گرچه سخت است، اما سقف اینجا هم برای تو کوتاه است. برو. قله ها را فتح کن. برگرد. بیا سر کلاس هایت، به یکی دو نسل بعد خودمان، یک نگاه عمیق با چشمهای سبز لجنی ات بکن، بگو قدیم ها اینطور نبود. بگو حیفِ ما که در قدیم ها جا ماندیم. سفرت به خیر.

پ.ن: بالاغیرتا از این استادها که معدل نمره کلاسشان پایین 12 است و  بالا منبر می روند و مخ آدم را می خوارانند نشو! همین که قد ات بلند است و کل تخته را از بالاترین نقطه سیاه می کنی کافی ست!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 1:39  توسط makhi  | 

"حتی اگر یک چیزی شما را، خون شما را هم به جوش آورد، مثلاً فرض کنید اهانت به رهبری کردند، باز هم باید صبر کنید. سکوت کنید. اگر عکس مرا هم پاره کردند، باید سکوت کنید."

مقام معظم رهبری - آن سالی که عکسشان را پاره کردند.

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:38  توسط makhi  | 

«این متن جدیدیه که آقای لوساژ فرستاد؟ روی زمین؟

جوابی نگرفت؛ مثل این بود که حوا از قابیل بپرسد آن بیل باغبانی نو و قشنگش نیست که بیرون زیر باران افتاده؟»

 

پ.ن: آقای سالینجر! "فرنی و زویی" شما ما را نمود!

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 14:8  توسط makhi  |