من یک دوست پیدا کرده ام. یک دوست باحالِ قوی! .. یک دوست بامزه که حرف هایم را می فهمد ولی فقط سر تکان می دهد.
انگیزه نوشتنم از او فقط این است که امروز طوری با ذوق و جدی داشت با یک در نوشابه بازی می کرد که لحظه ای یادم رفت کجای این نقشه ی کوفتی جغرافیایی ام. که فکر کردم کسی که جلویم است بالاترین درجات روشن بینی را دارد. چیزی تو مایه های یوگی های بزرگ که آدم سر از کارهای شدیدا ساده شان در نمی آورد.
این دوست من طوری رفتار می کند که انگار از آن بالا آمده پایین تا به تو توجه کند. که هر چقدر هم بگویی بی هدف از این مغازه به آن مغازه برویم – کاری که هر کس را تا سر حد فحش های رکیک عصبانی می کند – با آرامش عجیبی قبول کند و تازه تو را توی مغازه بکارد که لباس های خودش را ببیند.
دوست من خوب گوش می کند. می تواند اگر دلت خواست در مورد مسائل چرت و پرت حرف بزنی همراهیت کند بی آنکه یک ذره بی حوصلگی ببینی. و در عین حال گاهی جمله ای بگوید که میخکوب ات کند. جمله ای که آنقدر سنگین باشد که مجبور باشی چند بار بهش فکر کنی.
دوست من می تواند ناگهان از جا بپرد و یک آهنگ چرند را زیر لب بخواند و با تو برقصد. و می تواند یک خانم به تمام عیار باشد. آنقدر که کاملا حواست را جمع غذا خوردنت بکنی که متانت او را در رستوران خراب نکنی.
او بلد است بخندد. بلد است گریه کند. می تواند نازت کند و می تواند حالت را بگیرد. و این خیلی مهم است. کسی که هر کدام از اینها را نداشته باشد ناقص است.
این را نوشتم، که به رسم قدیم ها که وقتی کسی را دوست می داشتم از بودنش، تنها از "بودن" اش، تشکر کنم و خدایم را شکر کنم، از تو تشکر کنم. شاید تو آمده ای که من زیاد هم عوضی نشوم. کسی چه می داند. گرچه قول نمی دهم تو را عوضی نکنم!
دوست جونه! ازت ممنونم به خاطر اینهمه ساپورت من. گرچه این مدت یاد گرفتم تعریف نکنم از کسی، ولی هر کس یک مشخصه ای دارد. چشمهایت خیلی عجیب است. :)
