تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

عاشورا بود .. عاشورای سال 86. و چه عاشورایی ...

حذف شد. بماند برای دل خودم.

پ.ن: دیگر نمی نویسم اینجا.. اینجا بماند برای فخی که بخوانمش.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 22:41  توسط makhi  | 

ساعت 3:30 بامداد ...دیوار جنوبی پادگان

 دما : منفی 10 درجه ....رطوبت :%40

 اییییست.....

 اییییییییییییییییییییییییست.....

-کیستی؟

-اشناست..

-اشنا کیست؟

-پاس بخش..

 -پیش...

 -ایییست..

سلاح گرم و سرد به زمین..

به چپ چپ.....به راست راست...عقب گرد...

-پیش به کلمه عبور....

اییسسست..

 -خروس..

-کاج..

-انجیل..

-درسته...برو سلاحتو بر دار.............ازاد....

پ.ن1:تمام متن بالا به غیر از سه کلمه عبور بسیار بلند وبا تمام انرژی بیان میگردد.

پ.ن2:فعلا جو گیرم....داره بهم حال میده....

پ.ن3:چیزی دیگه نمونده کمرش شیکسته فقط نوزده ماه مونده.

پ.ن4:میزان رطوبتو خودم حدس زدم.

 

 این بود انشای من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:40  توسط fokhi  | 

کنیاک ام تمام شد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 7:42  توسط makhi 

دو روز است که می خندم. می روم بیرون گریه می کنم. باز می آیم تو می خندم.

پ.ن: پوست کلفت شده ام ... پوست کلفت ها ... تو مایه های کرگدن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 7:41  توسط makhi 

میگوید: ممنون که اینقد خوبی ...

تا صبح فکر می کنم .. خوب؟ .. خوب؟! ... خوب! ......
انگار چیزی در من بود که روزی جایی کسی عاشقش بود .. حالا آن چیز شکسته ..  فرو ریخته ..
انگار چیزی در من بود .. که حالا نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 7:38  توسط makhi 

لعنت به حرف "پ" که یک بار این سر کیبرد است یک بار آن سر ...
لعنت به مایکروسافت و بلاگفا ..
 لعنت به زبان تخیلی پارسی!! ..
لعنت به من که باید فارسی تایپ کنم.
 لعنت به هوش مصنوعی ... لعنت به تشخیص واژه ..
 لعنت به بریدن های من .. لعنت به خبرهای بد .. لعنت به زمستان ..
 

پ.ن: توجه کرده بودی مدونا تو این آهنگه که من الکی دوستش دارم میگه Siesta ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 21:38  توسط makhi 

صورتمو می چسبونم به شیشه .. سرررررده .. سرد سرد .. ماشین ها بوق می زنن بوق می زنن بوق می زنن .... تمام خیابون تابلو بوق ممنوعه ..
دیشب حالم خوب بود٬ امشب بد .. دیشب گفتم زندگی شاید همین باشد فلانی٬ امشب دلم می خواد برم به این همراه اتاق بغلی هرچی بد و بیراه از دهنم در می یاد بگم که این موبایل کوفتیش راه به راه زنگ می خوره با صدای بلند . مرتیکه دیوس ِ عوضی ِ .. پووف .. بدو بیراه ها ! ...

با جون کندن و سیم کشی تونستم کانکت شم .. اینقد ذوق داشتم .. اما تا کانکت شدم دیدی چه زحمت بی خودی کشیدم .. که چی؟! حالا مثلا کانکت شدم .. چار تا بلاگو چک می کنم و چند تا آپ شده شو می خونمو مسنجرم که طبق معمول خبری نیستو یه سری هم به سایت کوفتی دانشگاهو بعدم بیام اینجا چرت بنویسم .. خب بدون کانکت شدن و این بلاگفای لعنتی هم می شد نوشت دیگه .. چه کرمی بود .. اعصابم خورده ها ..

این اتاقو دوس دارم .. حتی شاید بیشتر از اتاق خودم! .. تنها ایرادی که داره لبخندای مصنوعی پرستارا و "ممنونم"ِ مصنوعی تر ما و "خواهش می کنم" مصنوعی تر تر اوناست. وگرنه بقیه چیزاش خوبه. روزهای اول صدای سرفه ها هم بد بود که دیگه نیست.

پ.ن: کاش کتاب صالحی بود می دیدم صفحه ۴۳۴ اش چی نوشته.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 19:33  توسط makhi 

- ... آره٬ ولی آخه بعد اونهمه دنیای رمانتیک و عاشقی و فداکاری الان دارم تَرَک می خورم از این همه تناقض .. می فهمی چی می گم؟!
- می دونی .. تو بد train شدی . چیزیو که باید آخرسر یاد می گرفتی اول تجربه کردی.

پ.ن:  ( -حالا وایسا ! جالب ترم می شه!!.. )

 

اضافه شد: اینو قبلا نوشته بودم. تاریخش گذشته. اما به زور پستش می کنم که روی خودمو کم کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:42  توسط makhi 

- یعنی چی؟! این دیگه چه صیغه ایه؟!
- ببین! دوست معمولی مثل لاستیک زاپاسه. وقتی آدم به پیسی می خوره مثلا با دوست پسرش دعواش شده باشه٬ زنگ می زنه به اونا٬ می برنش بیرون٬ سرگرمش می کن
- ..... آها ... فهمیدم ... ممم .. عزیزم می شه برام چند تا دوست دختر معمولی پیدا کنی خودت؟
- من؟! ...

و بدین ترتیب  من عاشق تمام دختران روشن فکر و اروپایی این شهر کوفتی میشوم.

 

اضافه شد: تاریخش گذشت. پستش می کنم محض پررویی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:36  توسط makhi 

اتفاقا شما بامرام ترین آدم هایی هستید که من در زندگی ام دیدم. اگر زودتر پیداتان می کردم یا بیشتر پیداتان می کردم شاید الان خیلی حال بهتری داشتم. اندازه ی قلبم را با مهربانی هاتان میزان می کنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:27  توسط makhi 

 

گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد
بگو خوابش نمی گیرد به شب از دست عیاران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 12:6  توسط makhi 

عجب صدایی دارد ان قناری گوشه اشپز خانه صدایش تمام فضای خانه را پر میکند میگوید هر گاه خانه

شلوغ است بیشتر و بلند تر میخواند تایید میکنم و میگویم خوشحال است مهمان دارید...

انها مهمان داشتند وما بند وبساطمان را کول کرده ایم و سر از اینجا در اورده ایم یک کیس کامپیوتر که

قول تعمیرش را یک هفته ایست داده ام- کتاب- کوله -ساک لباس فردا صبح- کفش و بقیه اقلام مورد

نیاز.......

او ناراحت است از این شرایط و به قبرستان میرود  .........میگویند بهترین مکان براای ارامش است در این

حالات............قبول دارم...

در این جور مواقع کارش همین است.....من هم...

او مقابله میکند با این شرایط..........من هم...

ورزش میکند استخر میرود کار میکند وامید به اینده دارد............من هم.....

من به روی خودم نمیاورم ....او نه....

برف میبارد و برنامه هایم به هم خورده میمانم و استراحت میکنم تا صبح....

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 22:17  توسط fokhi  | 

تلویزیون برنامه گذاشته برای همدلی و همیاری در صرفه جویی مصرف انرژی و مخصوصا گاز. با تبحر خاصی هم هر چه اسم گنده می شناختیم از اول بچه گیمان به صورت فشرده مهمان برنامه شده. یاد تله تان ها و همیاری های حمید شب خیز می افتم!! به نظرم این ها هم اگه به جای رضازاده و کفاشیان و علیرضا دبیر  از شهره و سپیده و هنگامه و حتی کامران هومن خودمان دعوت کنند خیلی بیشتر صرفه جویی شود. حتی با توجه به اینکه رسانه ملی و دولتی است شاید بشود از چهره های جهانی تری مثل تام کروز و برد پیت و حتی با کمی تلاش و امید، نانسی عجرم و آنجلینا جولی با پوشش اسلامی هم استفاده کرد. اگر دستمان باز بود شاهد بعضی چهره ها مثلا جنیفر لوپز و هیفا  با استایل و لباس انتخابی خودشان بودیم که من خودم شخصا به شرفم گاز ساختمان را قطع می کردم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 16:31  توسط makhi 

می گوید: من دنبال کشف چیزهای جدید تو آدمها هستم.
می خندم می گویم: آن چیزی که تو دنبالش هستی را همه دارند فقط شکل و فرم و اندازه اش کمی فرق می کند.
کمی سکوت می کند. تپی گوشی را می گذارد. هنوز می خندم.
(باور کن او هم دارد آن ور هر هر می خندد! به خداها! )

 

پ.ن : تو هم اینجا را می خوانی؟! .. از وقتی فهمیدم اینقد خجالت کشیدم .. کلا اینقدرا هم بی ادب نیستم ها ..  ولی خب می دانی ... ادب به یه ورش! از اثرات "نووه چنتو" خواندن است! 

پ.ن: توجه کردی عین خر پست می زنم؟! .. فخی جان پیشنهاد می کنم برای از یاد نرفتن اسمت هر چند پست یکی به نام تو بزنم! آخرش هم می زنم این بود انشای من! اتفاقا توی دنیای مجازی جعل هویت به پشمکی آب خوردن است! - مثل دنیای واقعی!-  به خدا ها! می دانی که چه می گویم!

پ.ن: بیشین بینیم بابا حال نداری! من باحالم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:15  توسط makhi 

بهش گفتم خودت که دیدی.....شاهد باش.....

 

هیچی نگفت ، هیچ جوابی هم نداد..

 

ولی میدونم پیگیری میکنه ، ترتیب اثر میده...

 

من منتظر جوابش میمونم....معمولا خیلی منتظر نمیذاره........(البته بستگی داره خیلی رو چقدر معنی کنی)

 

منتظر جوابش هستم....

 

منتظر جوابش باش....

 

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 16:38  توسط fokhi  | 

یک بار یک جا نوشتم: تا بالای نامه هایت ننویسی مخاطبت کیست٬ نامه هایت به مقصد نمی رسد. جوابی هم نخواهی داشت. حالا هم همین است.

-بدون مخاطب-

پ.ن: دلم یک کاسه آش داغ می خواهد .. دلم رنگ پریدگی مادر نمی خواهد .. دلم کعبه می خواهد .. دلم تسبیح آبی که برای کسی آوردم و ماند برای دل خودم را می خواهد .. دلم تسبیح سیاه خودم را نمی خواهد .. دلم بام تهران می خواهد .. دلم یک رفیق می خواهد که الان مسج بزند من تا ۵ مین دیگه آنجام آماده باش .. دلم بوسه های ناشیانه نمی خواهد .. دلم بغض واقعی می خواهد .. دلم از خنده های زورکی بیزار است .. دلم یک خری را می خواهد در این مسنجر لعنتی که آنلاین باشد .. دلم سفر می خواهد٬ جاده می خواهد٬ دریا می خواهد ... آی چقدر دلم دریا می خواهد .. چقدر دریا می خواهد ..

پ.ن برای تو: مخاطب نوشته های من آبی بود. و از جنس صبح. برای من هنوز آبی هست. هنوز و همیشه. نه تو. تو پایت را میان کلمه های من نگذار دیگر. من تا هر زمان از او می نویسم  وگرنه آنقدر بلدم نوشتن را که اگر هم هوایی چشمهاش شدم ٬ با چند نقطه و خط تیره همه چیز را بگذارم و بگذرم.  می خواستم یک بار دیگر مخاطبت باشم٬ که شدم. جواب من اینست: ممنون. هنوز  و همیشه. این آخرین باری ست که از من می شنوی. گرچه قول نمی دهم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 2:30  توسط makhi 

تمام عمر برای دیگران گریست ... دیگرانی که برایش لبخند هم نزدند. این بار برای خودش اشک می ریخت ..

بمیرم برای بغض هایت .. برای اشک هایت ... زانو می زنم کنارش .. آرام سَرم را می گذارم روی دستش .. مثل قبله گاه .. مثل مُهر .. مثل خدا. گوش می دهم .. صدای نفس اش تمام گوشم را پر می کند .. ته نفس اش صدای گریه است .. صدای بغض است .. و صدای کابوس های من ... بمیرم برای نفس ات ..

خراااااااااااااب می شوم .. خاکستر می شوم .. با بغض اش اشک می ریزم ... سخخخخخخت ناتوانم . ناتوان .. اشک ام سُر می خورد می افتد پایین .. دستم را فرو می کنم توی موهاش .. می کشم روی گونه هاش .. به ظرافت سُر خوردن همان قطره .. بمیرم برای اشک هایت ...

دلم می خواهد چیزی بگویم .. هر چیزی .. هزار جمله می ماسد توی دهانم .. قدرت تکان دادن لب هایم را ندارم .. بالاخره می گویم : چقدر دماغت قشنگ است! .. و دست می گذارم روی دماغش ... با انگشتم طرح اش را می زنم .. انگشت را می گیرد می کشد زیر چشم هاش .. بیچاره می شوم .. آتش می گیرم .. هیچ چیز از من نمی ماند .. صدای افتادن اشک هام دو برابر می شود ... بعد از ماه ها اینطور اشک می ریزم .. چشم هاش قرمز است ... پف کرده ... می بوسم اش .. جان می گیرم از بویش ... نگاهم می کند ... می میرم از نگاهش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 1:16  توسط makhi 

از من اگه بپرسن می گم تو همونی . بقیه اند که عوض شدن . از دَم ها!
- تو هم جواب بده به یه ورم!
 (یا کمی مودبانه ترش مثلا) -

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 18:4  توسط makhi 

بچه یک ساله ی برادرم نشسته زیر صندلی و با دقت پایه های آن را نگاه می کند. گه گداری با نهایت احتیاط آن را لمس می کند و می خندد. هر چند وقت یک بار یک نگاهی هم به ما می اندازد که ببیند همراهی اش می کنیم یا نه .. یک ساعتی می شود میخ این صندلی شده .. نمی دانم .. شاید بچه ها چیزهایی می بینند که ما نمی بینیم ..

به برادرم می گویم: چه راحت بچه ها سرگرم یک چیز ساده می شوند .. نه؟ ..
می گوید: ما بزرگ تر ها هم همین طور.

با خودم فکر میکنم چقدر راست می گوید .. او باید یک پیر دِیر یا دست کم یک فیلسوف می شد ..

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 18:19  توسط makhi 

سلانه علیزاده آن وقت ها نوازش ام میکرد .. حالا می سوزاندم . فکر می کنم چند ماه دیگر ....

 

پ.ن: می گفت هر چه هست را بسوزان. هر چه که بماند و یادگاری بشود٬ آتش می شود و می سوزاند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 17:46  توسط makhi 

جان محمد دلت می آید؟ ... تو که خوب می دانی من هنوز تک تک کلمه هات را هر جا که دستم برسد می خوانم .. گله هم نکردم و نمی کنم که چرا از چشمان نامحرم من پوشاندی و می پوشانی... نه نازنین ... این نوشته مخاطب خاص دارد و آن مخاطب هم مثل همیشه تویی. دوست نداشتم دیگر جایی مخاطب ات قرار دهم که کلی آدم نامحرم تر از خودم چشمشان بیفتد و هر چه از دهنشان در می آید بار دل بی درمان من کنند .. اما .. چه باک .. آب که از سر گذشته و من دیگر "م" می شوم و تو "ش" .. با این فرق که همیشه تو "ش" من بودی و من "مخمل" تو ..  قصد ندارم از واقعه بنویسم .. من هیچ گاه این کار را نکرده ام .. آمدم فقط به رسم روزهای گذشته برایت بنویسم حالم خوب است و در دل بدانم تو باور نمی کنی .. آمدم فقط بنویسم تو هنوز همانی با همان کارهای مسخره ات که دل مرا می برد .. آمدم بنویسم هر چه این کلمات لعنتی ات را خرج من کنی من لام تا کام حرف نمی زنم که چقدر برایت نوشتم و پاک کردم .. که هرچه فحش دادم ات در دلم که لعنتی این ها چیست که نوشتی، لعنتی این سکوت بد موقع ات برای چه بود، لعنتی توی این فرار کوفتی ات تکلیف دل من چه می شود، لعنتی .. لعنتی .. لعنتی ... 

جمله هام ناتمام است . و تو خوب می دانی یعنی چه.  ... پاک یادم رفت .. قرار بود بگویم ات چه می کنم .. چقدر سخت است ... اما تو می فهمی . توضیحی نیاز نیست .. کافی ست نگاهم کنی .. نه! .. کافیست تنها چند کلمه ای بخوانی ام .. که می خوانی .. من مطمئنم تو مرا می خوانی .. یادت هست می گفتی می نویسی برای کسی که نیست؟  و کسی نمی فهمد این را؟ .. جمله را ناتمام رها می کنم ..
در فضا ام! .. باور کن .. همه چیز همان است .. با این فرق که تو نیستی .. و خیلی چیزها نیست .. خوب می دانستم خیلی چیزها نخواهد بود ... همه ی مفاهیمی که از زندگی ام داشت را به چالش می کشم .. تحقیرشان می کنم .. همه ارزش هایم را به استهزا می برم .. "به یه ورم" را روزی هزار مرتبه تکرار می کنم ..  کاری که انگار تو هم می کنی ..  یکی گفت این اول ماجراست .. بعدش از خودت بد ات می آید ، می خواهی برگردی به آنچه بودی، خسته می شوی، می بری، می روی ، می آیی .. خندیدم .. گفتم بند ناف مرا با رفتن بریده اند رفیق ... رفتن .. همیشه رفتن ..  بگذریم ..

آمدم بنویسم اگر می خواهی جواب ندهی که کدام دیوسی دیوارهای رنگی ما را به گناه ناکرده مان سیاه کرد ، نده .. فقط بدان دل مخمل –ات- می شکند، کسی هم نیست که دل بی صاحبش را نوازش کند .. نیست ... همه آنهایی که الان دوروبرش هستند هم نوازش نمی دانند ... چه بسا که .. دل نمی دانند ... بی خیال ... سکوت تلخ است.. چه آن زمان ها چه الان .. سکوت کابوس من است و فریاد من و اشک های من ..  هنوز که هنوز است. هنوز و همیشه...  هیچ چیز برای من مهم نیست .. هیچ چیز جلوی ور زدن مدام مرا نمی گیرد ، الا این یک مورد .. این نفرت که تمام مرا در بر گرفته تنها می تواند وادار به سکوت و در آمدن از آن دنیای کوفتی مستی ام کند .. همان طور که جمله های الهام برای شکستن سکوت تو.

ف هم رفته .. دیگر کسی نیست نگران آوارگی های من باشد ..  آن طفلک هم کم درگیری دارد من می شوم قوز بالا قوزش .. به قول تو شیشکی یه مخمل عنق پر از غر و بهانه را دوست ندارد ... خب حقیقت است دیگر .. ندارد ... این یک نفر برای من مانده ، اگر بخواهم همین طور ادامه بدهم  او را هم از دست خواهم داد .. حالا هم که نیست اصلا .. با آن کله کچل اش ..

خسته ام ... خسته از هر چه که هست ... خسته از هر چه نوشته ام ... نمی دانم این را هم باید بگذارم در همان فایل و ببندم اش یا اصلا دیلیت اش کنم یا این که بگذارم اش بخوانی ... یا اینکه خودم را دیلیت کنم ... فکر کنم من هر وقت زر زده ام خراب کاری کرده ام تو هر وقت سکوت کرده ای .. هنوز هم همان است .. این نشان می دهد هنوز همان است .....

 

 

پ.ن: هفته ها فحش ات دادم و سر به دیوار کوبیدم که محض صدای لعنتی کدام الاغی دلت آرام می گرفت ...  روز جهانی دروغ را چند دقیقه بعد فهمیدم ، این را یک ماه بعد "د" گفت .. یکی طلب ات ...  اعتراف می کنم تا حالا اینطوری حرص نخورده بودم  و قاطی نکرده بودم ... یکی طلب ات .. توضیح اش را هم که خواندم هفته ها  .....................

پ.ن:  تو را به جان من قسم این اسم را عوض کن ..................

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:35  توسط makhi 

چند روزیه که یه جور دیگه خودمو معرفی میکنم:

 

"بسم الله الرحمن الرحیم من لیسانس وظیفه فواد نجفی تفنگدار ویژه گروه چهارم دسته دوم از یگان دوم گردان سوم از هنگ اول پادگان۰۱ نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران هستم."

 

 

 

 

 

 

این بود انشای من.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 15:32  توسط fokhi  | 

با تاخیر............

 

 

تو این چند وقت هر دفه رفتم پیشش یه چیزی گفته که تو ذهنم نقش بسته.........

 

این دفه گفت:

 

 

"مرد باید که در کشاکش دهر        سنگ زیرین اسیا باشد"

 

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 15:30  توسط fokhi  | 

می گویم: عجب دنیایی شده ها ... نه؟
خیلی جدی پاسخ می دهد : نه !!

و با این پاسخ تمام روان مرا به چالش می کشد ...

 

پ.ن: چقدر جایت در این روزهای لعنتی من خالیست .. روزهایی که هیچ خری حرف من لعنتی را نمی فهمد .. روزهایی که تو حرف هایم را نگفته می خواندی .... کجا رهایم کردی .. چقدر این آدمک ها پست و حقیرند برای شنیدن بعضی حرف ها ..  هر چند ٬ این منم که همیشه می بُرم و می روم .. این منم که بند ناف ام را با سفر بریده اند .. اه ... لعنت به این برف کوفتی که تکه تکه می آید می نشیند روی دل بی صاحاب من و آب می شود و چکه می کند روی تمام ثانیه هایی که می گذرد .. حال من خوب است.. خوووووووووب .. حس می کنم از آن کرم های ته بطری تکیلا هستم ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:46  توسط makhi 

تو دست از این کارهات برنمی داری دختر؟ ...

 

پ.ن: فخی نیست چقدر پست می زنم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:16  توسط makhi 

برداشت اول:

احتمالا جلسه آخر درس است. یکی که از کلاس ما نیست آمده برای ما چیزی ارائه می کند که درس ما نیست. ما هم نمی فهمیمم اصولا. دست کم قیافه هامان که این را می گوید. استاد محترم هم نشسته و گوش می دهد. انگار نه انگار که برای این کلاس یمخت(1)  ساعتی خدا تومان پول می گیرد. ما هم ایضا انگار نه انگار برای این کلاس یمخت (2) خدا تومان پول دادیم. همه راضی هستند. دیگه غمی ندارند. اما تو باور نکن!

برداشت دوم:

به طرز فجیع و شیکی در فضا به سر می برم. نه از چیزی خبر دارم نه دنیا به مخت(3) ام است.  اه! بی خیال بابا!
(این سکانس برداشت نشد.)

برداشت سوم:

فکر کن ... اینهمه سال در آرزویی  شبی و هیچ. چند هفته بگذرد و... تا صبح پلک نمی زنم و نگاه از سقف نمی دزدم از کار دنیا...  چقدر ما برای زندگی کوچکیم. تمام تلاش های ما برای رسیدن به چیزی که می خواهیم تنها بهانه ای برای دویدن است ... وگرنه تنها قرار است وقتی خسته شدیم و بریدیم ،از زیر پای کودکی که انتظارش را نداریم، چشمه ای بجوشد ...  چقدر ما برای زندگی کوچکیم.

برداشت آزاد:

می گفت : "هیچ جای خاک خدا غربت نیست. غربت توی دل بنده هاست."  چقدددددددددددددددددددددر غریبم من ...

نتیجه گیری اخلاقی :

(4)

 

پ.ن:
(1) برعکس.
(2) همان.
(3) ایضاً.
(4) دل من که به اندازه یک ابر گرفته ست ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 1:46  توسط makhi 

من مرده ام!! سالها پیش از به دنیا آمدنم.. چه حس عجیبی دارد .. چیزی بیشتر از خودشیفتگی است اگر آدم اسم خودش را در اموات بهشت زهرا جستجو کند ... و چیزی بیشتر از خنده می ماسد روی صورت ات وقتی پیدا می شوی میان اموات ... چه عبارتی! : میان اموات پیدا شدم!! .. باور کنید راست می گویم ... شماره قطعه ام نحس است .. نام گورستانم مشخص نیست .. این یعنی آن دنیا هم آواره ام! .. کلا بند نمی شوم یک جا .. قبلا که گفته بودم! .. خب .. مثل اینکه باید چیز دیگری بگویم :

 بدین وسیله از تمامی دوستان و آشنایان دعوت به عمل می آورم که در شب سالگرد این مرحوم گردهمایی ترتیب داده و این مرحوم از دست رفته را خوشحال بگردانند. مراسم سالگرد طبق آمار سازمان بهشت زهرا پانزدهم بهمن ماه در قطعه 13 ردیف 59 شماره 5 برگزار خواهد شد. امید است تشریف فرمایی دوستان باعث تسلی خاطر بازماندگان باشد.

 پ.ن: به خداها! .. باور نمی کنید بروید اینجا اسمم را سرچ کنید.
 پ.ن.۲:
جهت شادي روح اموات و درگذشته ها فاتحه اي قرائت نماييد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 22:30  توسط makhi 

 

I'm still alive         

 

 

 

 

 

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 19:56  توسط fokhi  | 

ساعت از 3 نیمه شب هم گذشته. اگر بخواهم به کلاسم برسم باید تا 2 ساعت دیگر حرکت کنم. لپ تاپ را بر می دارم. لپ تاپم جای مخمل را گرفته. پارس هم می کند. درست مثل الان. پارس می کند و با چشمهایش منتظر است تا بروم و با آن وقتم را بگذرانم. جای دفتر خاطراتم را هم گرفته. فکر کنم در علاقه مندی های 360 ام اسم لپ تاپم را باید اول بیاورم.
درست 12 ثانیه طول می کشد تا بالا بیاید. و برسد به صفحه ی همیشگی. و پسورد همیشگی. پسوردها هیچ وقت واقعا امنیتی را تامین نمی کنند. فقط برای آرام شدن دل ما آدم هاست. ما عادت داریم دلمان را به بعضی چیزها خوش کنیم. این بد هم نیست. پسورد من هنوز نام همان بازی دوران کودکی ست. با اینکه کوتاه نیست می توانم در کمتر از ثانیه تایپش کنم. 13 ثانیه می گذرد و صفحه ویندوز جلوم آماده است. من هیچ گاه به نحسی 13 معتقد نبوده ام ولی همیشه به آن احترام می گذارم.
نوشتن در فایل وردی که از "ش" یاد گرفتم. نمی دانم باید از او تشکر کنم یا گله. تشکر از مزایایی که نوشتن در فایل دارد یا گله از کنار گذاشتن قلم و دست خط و کاغذ سفید و دلخوری دفتر خاطرات. دفاتر خاطرات همیشه حسود اند.
"ف" فردا می رود. در زندگی ام هیچوقت بند نشدم یک جا و به یک کس. دلتنگی اما در سرشت من است. من هنوز یاد باباهای تمام مدرسه هایم، تمام بقال های محله هایی که زیسته ام ، و حتی آن پیرمردی که می نشست جلوی خانه کودکی ام و چیز نامرئی را در هوا زل می زد هستم و برایشان دلم تنگ می شود. آنقدر که شال و کلاه کنم و بروم همان جاها. آدم ها وقتی خیلی یک جا باشند، حتما در آن فضا جا می اندازند. ردی نامرئی که همیشه آن جا می ماند. هر کدام که بروند از آن جا، حتی برای مدتی کوتاه، دل من عجیب بی تاب می شود. "ش" که می رفت سفر تا برگردد، چیزی از من و دلم نمی ماند. حالا هم که "ف" می رود فکر می کنم باید همان طور بشود. ازش می پرسم: شنیدم تو آموزشی نهارها می فرستنت خونه، آره؟ .. اما در واقع منظورم اینست که دلم تنگ می شود. "م" هم که رفت رودهن سوالی مثل همین ازش پرسیدم. یا "ن" که کمی زود بزرگ شد.
عجیب این روزها دیوانه وار زندگی میکنم. برایم نه کلاس ها مهم است نه چیزی که گوش می کنم نه حرفهای چرتی که ردوبدل می کنم نه چیزی که می خوانم. این روزها 3 چیز به من آرامش می دهد: نوشتن، خوابیدن، الکل. دو تای اولی را قبلا هم داشتم، سومی هم مثل قبلی ها سیال است. درست از همان جنس.
- یادم باشد فردا برای پیرمرد کتاب فروش سر کوچه گل بخرم ببرم. –
حدود 3 ساعت دیگر پدر بیدار می شود. می بیند از ساعت رفتنم گذشته. می داند خواب نمانده ام. می داند اصلا ساعتی در کار نبوده. فرقی هم برایش نمی کند. ابتدا سوال همیشگی را می کند: مگه امروز کلاس نداری؟! و من با استعداد همیشگی این مواقع، جوابی می دهم که خودم بعدا یادم نمی آید. جوابی مطمئن و کاملا ساختگی و البته هر بار متفاوت. کلاس ندارم ، یا دیرتر برگزار می شود یا مهم نیست. این پاسخ تنها باید نشان دهد که من با آگاهی کامل حرف می زنم و بیدارم. من این استعداد خدادادی را دارم. انگار در خواب حرف می زنم. چون واقعا نمی دانم چه می گویم. یادم هم نمی ماند چه گفته ام. ولی همه فکر می کنند بیدارم. این موضوع را تنها "ش" و "مو" می فهمیدند. می فهمیدند و به هر ترفندی بود واقعا بیدارم می کردند. نمی دانم، شاید فقط کسی که واقعا عاشقم است و برعکس این را می فهمد. در این صورت پدر یا واقعا عاشقم نیست یا ترجیح می دهد به روی خودش نیاورد، چون همیشه بدون توجه به دلیل من، در مورد نرفتن کلاس و از دست دادن فرصت و امکانات و سایر معایب این بی بندوباری من حرف می زند و غرولند می کند. و این مسئله تا یکی دو روز بعد هم، بسته به شرایط پدر، ممکن است ادامه داشته باشد. بعد سخنرانی پدر، من تا 10-11 می خوابم و بعد زنگ می زنم به یکی از همکلاسی ها و او هم اصولا خبر بد می دهد که مثلا استاد کلی شاکی شد و از این حرفها. من هم کمی عذاب وجدان می گیرم. فقط کمی! . بعد هم مسئله تمام می شود و من از عذاب وجدان شدید اتاقم را تمیز می کنم یا رمان جدیدی را شروع می کنم به خواندن یا می روم و نیم ساعت با تمام انرژی می دوم. فکر می کنم احتمالا با آهنگ don’t pray papa ی مدونا. شاید هم اشتباه می کنم اسمش را ، به هر حال اولش اینست : life is a mystery , everyone stand alone, . نمی دانم چرا این آهنگ مرا به تحرک وا می دارد. شاید به این دلیل که مدونا یک روسپی بالفطره است و برای همین من به او و کارهایش احترام زیادی می گذارم.
این می شود فردای من. ولی پس فردا دیگه باید برم حتما کلاسهام را. یادم می آید دیروز، در مورد کلاس امروزم نیز همین جمله را گفته بودم! زندگی همین است. قطعا همین است. دیوانه وار . و کمی گستاخانه!
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 4:10  توسط makhi