تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

پدر:ببین پسرم  عمل سربازی یک عملی است که تمامی ادمهای ذکور در کل دنیا در یک دوره ای از زندگی شان باید انجامش دهند!

من هم طبیعتا انجامش دادم وتو هم باید انجام بدهی شتری است که در خانه هر مذکری مینشیند....

پسر :یعنی انیشتین و نیوتن هم به سربازی رفته اند؟

پدر:نمیشناسمشان یعنی حداقل با من که همدوره نبوده اند...

 

 

این بود انشای من.
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 17:28  توسط fokhi  | 

با این شعر شاملو ارتباط خوبی بر قرار میکنم......

 

 

وارطان بهار خنده زد و ارغوان شکفت .

در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر،

 

دست از گمان بدار!

بودن به از نبود شدن خاصه در بهار......

 

وارطان سخن نگفت،

سرافراز،

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت.

 

 

 

وارطان! سخن بگو!

مرغ سکوت ،جوجه مرگی فجیع را

در اشیان به بیضه نشسته است.

 

 

 

وارطان سخن نگفت،

چو خورشید

از تیرگی بر امدو بر خون نشست و رفت........

 

وارطان سخن نگفت،

وارطان ستاره بود،

یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت.

 

 

 

وارطان سخن نگفت،

وارطان بنفشه بود،

گل داد و مژده داد:

                            "زمستان شکست"

                                                    و رفت..........

 

 

 

                                                                                                    احمد شاملو

 

 

این بود انشای من.

                          

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 22:53  توسط fokhi  | 

به یاد مهران :

 

صبح ها که از خواب پا میشدیم اول اون اهنگ مورد علاقشو میذاشت همیشه همون یه کاست تو ضبط

بود

 

یعنی فقط همون یه دونه رو داشتیم......

 

یه چایی دم میکردیم با کره و مربا......یه صبحونه ی ساده اما دلچسب.......

 

یه کم ورجه وورجه میکردیم ...اماده میشدیم میرفتیم دانشگاه.....

 

ساختمون مکانیک، برق، عمران....

 

سلف.......

 

کتابخونه........

 

تربیت بدنی، پینگ پنگ، تنیس، فوتبال، بدمینتون تو مصلی..

 

بعد....

 

خونه، درس، بگو و بخند........

 

شام، ساندویچی دم ترمینال...

 

پیاده روی لب دریا، دوچرخه سواری، خستگی و... خواب........

 

یادش بخیر.

 

امیدوارم هر جا هستی خوب و موفق باشی.

 

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 18:3  توسط fokhi  | 

به پیچیده ترین فلسفه زندگی برخورد کرده ام :

"الذین اذا اصابتهم مصیبة٬ قالوا انا لله و انا الیه راجعون"

و این یعنی شدیدترین نوع بودن در لحظه حال.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:49  توسط makhi 

داشتم به این فکر میکردم یاسین تو گوش خر خوندن چه صیغه ایه دیگه......

 

تو همین گیر و دار بودم که این شعرم از ذهنم گذشت:

 

                      "تا ریشه در اب است امید ثمری هست"

 

 

حالا اینکه این دو تا چه ربطی به هم دارن رو بازم باید فکر کنم..........

 

 

این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 19:34  توسط fokhi  | 

اسم من شروینه٬ روزا می رم مدرسه
عصرا سونا جکوزی٬ بعدش میام می خوابم
مامان بابام راضین٬ دیگه غمی ندارم

یادت هست برایم cd شوپن خریدی؟...
یادت هست اجرای آن قطعه از ویوالدی با ویولون که چقدر تحت تاثیرم گذاشته بود؟...
یادت هست "زرد و سرخ و ارغوانی" که مدام در شرکت repeat می شد؟...
یادت هست کنسرت ناظری ها و "مرا مگذار و مگذر"؟ یادت هست چقدر گریستیم؟...
یادت هست زخمه می زدیم با سه تار هامان که زخم دلمان فراموش شود؟ ...
یادت هست فال حافظ و شعرهای که می سرودیم؟ ...
یادت هست با چه مصیبتی سید علی صالحی را پیدا کردیم که ببینیم صدای شاعرمان چه رنگیست؟...
یادت هست می گفتیم انگشتهامان روی سیم های گیتارهامان چه غوغایی به پا خواهد کرد؟...
یادت هست "همنوا با بم" و اشک هایی که ریختیم؟...
یادت هست هنوز "بی تو به سر نمی شود" ؟ ...
یادت هست "این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی" .. ؟
یادت هست "دل دیوانه ام دیوانه تر شی" ؟ ...
یادت هست تا آلبوم های جدید می آمد پیش دستی می کردیم در خریدنش؟ .. یادت هست "جام تهی" را؟ ..
یادت هست گیتار لیلی افشار را ؟ ...

من یادم نیست... حالا من یادم نیست ...یادم نیست آنهمه آثار کلاسیک لعنتی را ...  شاهکارهای جدید را گوش می دهم ..  نانسی عجرم و دیاب و نی نای توی ضبط ماشین است ...شنیدی؟ .. "دیگه غمی ندارم" !!!!!! ................. ... تو اما باور نکن! .....

پ.ن: کدام لامصبی می گفت دو پیک کنیاک که بزنی همه چیز حل است؟!! ......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:49  توسط makhi 

From too much love of living,
From hope and fear set free,
We thank, with brief thanksgiving.
Whatever Gods may be,
That no life lives for ever,
That dead men rise up never,
That even the weariest river
Winds somewhere safe to sea...

That even the weariest river
Winds somewhere safe to sea...

That even the weariest river
Winds somewhere safe to sea...

رها از دل بستگی بس عظیم به زندگی٬
رها از امید و رها از بیم٬
با سخنی کوتاه سپاس می گزاریم.
خدایان را - هرکه می خواهند باشند- ٬
به این خاطر که هیچ عمری جاودان نیست٬
به این خاطر که مردگان هرگز بر نمی خیزند٬
به این خاطر که حتی خسته ترین رودخانه نیز
سرانجام به دریا می پیوندد.

پ.ن: خسته ترین رودخانه ... من خسته ترین رودخانه را دوست دارم .. آن خود من هستم ... خسته ترین رودخانه ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 3:28  توسط makhi 

 میگفت ادم سنش که از پنجاه گذشت اگه یه روز صبح بلند شد دید هیچ دردی تو بدنش نداره بدونه که مرده........

 

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 14:57  توسط fokhi  | 

تولدم است. باران می بارد. تو نیستی که کارهای عجیب غریب بکنی شب تولدم. تو در شوکی. من ساکتم. شب ساکت است. باران هم امشب ساکت است.
یکی بیاید امشب کمی  با من حرف بزند...

- ویسکی یا ودکا؟!
- هر کدوم تلخ تره.

پ.ن: وقتی هنوز کسی هست که نصفه شب sms بزند و تبریک بگوید، یعنی هنوز کارت تمام نشده. ممنون.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:56  توسط makhi 

می رسیم قزوین.

می گوید: دوستش ندارم این شهر را. هیچ خاطره خوبی ازش ندارم.
می گویم: دوستش دارم. چون هیچ خاطره ای ندارم ازش.

فردا کلاس داریم. بی حرف. بی همکلاس. بی پنجره . بی درس.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 0:5  توسط makhi 

گفتم:همین یه دفه..............

گفت:نه....

 گفتم: اخه........

گفت:نه-retorted-

گفتم: فک کنم الان دیگه نوبت منه..

 گفت:نه

 گفتم:ااااااااااااااه ه ه ه ه ه ه ه . . .

 

 

گفت:به نشونه ها اعتقاد داری؟

 گفتم:اره

 گفت:به نشونه ها احترام بذار

 گفتم:از این نشونه ها زیاد دیدم ولی.........

بازم گفت:به نشونه ها احترام بذار......

گفتم:باشه....بازم مس همیشه هر چی تو بگی.......

 

ورفتم......

 

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 15:53  توسط fokhi  | 

این قضیه اصلا عجیب نیست. که این بلاگ ۳ ماه کمتر است راه افتاده و جز ۴-۵ نفر دوستان که نه بلاگر هستند نه خواننده ی پروپاقرص ما٬ کس دیگری آدرس را ندارد. و بر حسب search یا 360 مراجعه کننده ای نداشته ایم و غیر از چند باری بقیه یک راست آدرس بلاگ را نوشته اند و اینجا را خوانده اند. این قضیه اصلا عجیب نیست که بلاگی با همچین توصیفاتی یک ماه گذشته ۵۳۰ نفر متفاوت بازدیدکننده داشته. و اصلا عجیب نیست که الان ما دو نفر نویسنده و ۴-۵ خواننده مان به طور متوسط روزی ۲۱ بازدید از این بلاگ داریم. این یعنی که هر کداممان دست کم روزی ۳ بار اینجا را خوانده ایم. و این اصلا در مورد ما عجیب نیست. خب حتما خوانده ایم.
این آمار را هم از آن کانتر کوچک پایین و سایت مورد نظرش در آوردم. که اصلا عجیب نیست.

ضمنا برای همین ۳-۴ نفر خودمان هم توضیح بدهم این بلاگ هایی که لینک داده شده صرفا مطالبی هستند که شخص بنده خوانده ام و خوشم آمده. عموما نه میشناسمشان نه تضمین می کنم نوشته هاشان ژانر یا سن خاصی داشته باشند. عموما هم از سر اتفاق بهشان خورده ام. عموما هم من هر چرندی را نمی خوانم! (این برای تبلیغ بود بیشتر)

یک چیز باحال هم بگویم و خفه شم! در این سایته نمی دانم از کجا پیش بینی کرده امروز ۷۵ بازدید کننده داریم که بسی مایه خوشبختی ست! و این اصلا عجیب نیست. فکر کنم من به شخصه باید امروز احتمالا ۱۰-۱۵ بار به بلاگ سر بزنم.
ضمنا این مطلب را هم به مناسبت گذراندن مرز ۱۰۰۰ بازدید نوشتم و اصلا فکر نکردم که ممکن است برای این بلاگ و اهالی کوچکش این رقم در این مدت٬ کمی عجیب باشد.

پ.ن : عموما من به ماوراء الطبیعة  اعتقاد خاصی دارم!

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 13:13  توسط makhi 

ا

پیزود 1
می گویم: این زندگی های متفاوت اینقدر زیادند که دارم به این نتیجه می رسم ما اشتباه می کنیم.
شدیدا به اخلاقیات اعتقاد دارد. احساس می کنم با این حرف ها نا امیدش می کنم! مطمئنم سریع مخالفت می کند، اما می دانم بعدا به آن فکر خواهد کرد.
سریع می گوید: اصلا اینطور نیست. این دلیل نمی شود که اگر موارد اشتباه دیدیم خودمان خوب و بد یادمان برود. اگر اعتقاد باشد ...
و شروع می کند دلیل آوردن و بحث کردن که اگر کسی اعتقاد داشته باشد این کارها را نمی کند. طوری از  کلمه اعتقاد استفاده می کند که حس می کنم کلمه ی مرموزی ست.
با خودم فکر می کنم: اعتقاد؟! ... هااااااه ! ...
یاد اش می افتم .. دلم می گیرد. به روی خودم نمی آورم. سعی می کنم به حرف هایش گوش کنم.
به این دنیاهای متفاوت فکر می کنم.

اپیزود 2
ماه رمضان. تهران. بازار. رویروی مسجد ارگ. ساعت 2 نیمه شب. یک کوچه روشن  است. و پررررر از آدم و سرو صدا و زندگی. در همان شهری که ساعت 12 به بعد زندگی کردن قدغن است. اما این کوچه انگار که جایی خارج از این مرز است و خودمختار. آدمها می گویند و می خندند. یک تیپ بیشتر به چشم می خورد: موتور هندا، پیراهن مردانه روی شلوار، یقه بسته. اما از هر قشری نماینده ای هست. خیلی ها اصلا کاری به کار دعاهای شب های قدر و مسجد ندارند. آمده اند در آن کوچه تا ساندویچ فلافل بخورند. سرتاسر کوچه که ناشیانه لامپ کشی شده و چرخ های دستی با هرج و مرج بی نهایت فلافل می فروشند. یک قهوه خانه پردود هم باز است. این بن بست شهر به هیچ کجای دیگر این شهر خوابده و تاریک کاری ندارد. و آدم های آن هم. آنها هم هیچ ربطی به آدمهایی که ما در این شهر شلوغ می شناسیم ندارند. گرچه همان ها هستند که روزها جای فروشنده و دانشجو و مدیر و بقال و تعمیرکار و رهگذر با آنها سروکله می زنیم.
به این دنیاهای متفاوت فکر می کنم.

اپیزود 3
معرفی می کند: این یکی از بچه های همشهری ست. امشب اینجا می ماند.
قبلا دیده ام اش. سلام علیک می کنیم. حالم گرفته است اما سعی می کنم طوری رفتار کنم که به او برنخورد. از دوست دخترهایش می گوید. حتی باورم نمی شود.
Sms هایشان را نشان می دهد. و حتی فیلم و عکس. شوکه می شوم. با خودم می گویم: مگر امکان دارد؟ ..  یکی دوتا هم نیستند که به حساب استثنا بگذارم. نه لش و لوش اند نه مشکلی دارند. از دم هم خوشگل اند و خوش تیپ و فشن و اکثرا هم وضع مالی خوب. مگر می شود ....
به دنیاهای متفاوت فکر میکنم.

اپیزود 4
تنهایی پر هیاهو. جنگ جدی موش ها در دالان های فاضلاب. جنگ آدمهای آن کوچه سر بازار و بقیه شهر. جنگ خوب و بد، اعتقاد و شیطان. جنگ دخترهای شریفی که تو را التماس می کنند برای فقط سکس و چیزی که عشق نامش نهاده ایم. جنگ شعر و غزل با کامنت های نام های ناشناس. جنگ من با خودم.
به دنیای خودم که به چالش اش کشیده ام فکر می کنم.

 

 

پ.ن: بیدار شو .................

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 15:43  توسط makhi 

فک کنم توانایی الانم با دو سال پیشم هیچ فرقی نکرده باشه اخه یه سنگ بزرگ جلو خونمونه دو سال پیش نمیتونستم تکونش بدم الانم نمیتونم...............

 

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 12:57  توسط fokhi  | 

همچنانکه زنان مرحله به مرحله و با امتناع تدریجی٬ بالاخره جسم خود را تسلیم می کنند٬ مردان نیز به همان ترتیب٬ در این راه از روح خود مایه می گذارند.

Climats - andre maurois

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 0:40  توسط makhi 

امروز که بگذره ۲۵ روز تا اعزامم باقی مونده.....

 

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 16:5  توسط fokhi  | 

مخی جان.... گل بابا.. خوشگله پسر ....اگه من نمیخواستم این همه کلمه دو راهی رو تکرار  کنم که عنوان پستو "دوراهی های لعنتی" نمیذاشتم  پس تکرارش حتما یه دلیلی داشته وگر نه این اصول اولیه رو قبلا تو مکتب شما یاد گرفتیم بعدشم من گفتم جا دو راهی بذار امتحان نه بیشتر نه کمتر دیگه بعد از این همه بهار که از عمرت گذشته باید فرق دوراهی رو از راه  بدونی اصلا احتیاج به فک کردنم نداره .........یعنی راه رو بذار همون راه بمونه فقط دو راهی ها رو عوض کن خودتم در گیر مسایل پیچیده ی راه و نیم راه نکن......

 

"قرض" رو هم اعتراف میکنم که اصلا فک نکردم درست دارم مینویسم یا نه .....اینم یکی از اون دوراهیا بود که اصلا نفهمیدم دوراهیه............-منظورم دوراهی "قرض"و"غرض"ه-

 

پ.ن:اگه به استعدادای من اهمیت میدادین یه فیلسوف بزرگ میشدم.........بفرمااااااااااااااا........اینم من میگگگگگگگگگگگگگگگگگگمممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یه اعتراف دیگه هم میکنم اونم اینه که از معدود افرادی هستی که قشنگ بلدی چه جوری حرصمو در بیاری

 

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 12:8  توسط fokhi  | 

فخی جان طبق فرموده خودتون جای همه "دوراهی " ها گذاشتم  "امتحان" نتیجه را در ذیل مشاهده می کنید:

 

"این امتحان های لعنتی............

به نظرم میاد زندگیامون پر امتحانه. اکثر مواقع ....نه بهتره بگم همیشه سر امتحان قرار داری ولی بعضی از این امتحانا اصلا امتحان به نظر نمیان ...... امتحاننااااا ولی اونقد مشخصه کدوم راهو باید بری که حس سر امتحان بودن بهت دست نمیده البته راه مشخصه همیشه راه درسته نیست که کلی هم جای بحث داره ....بماند.قرضم اینه که سر امتحانا تو بیشتر مواقع یه راهیو چه درست چه غلط انتخاب میکنی ولی امان از اون روزایی که سر امتحان موندیو نمیدونی کدوم راهو باید بری اون موقس که میرسی به یه حسایی تو مایه های شیفت دیلیت خودمون...................

پ.ن:جای همه "امتحان"ها بذار "امتحان"میشه یه پست دیگه..........."

 -------------------------------------------------------------------------------------

الف . نتیجه گیری اخلاقی :

1-  اصولا پیشنهاد های فخی را جدی نگیرید. چون همون طور که ملاحظه می کنید 2 ساعته نشستم دارم جاگذاری میکنم ،  پست جالبی هم  در نیومد که هیچ، فهمیدم پست خودشم چقدر مشکل داشته! (حالا وایسا! جالب ترم میشه!! )

2- تو نمی خوای چیزی رو که تو انشای دبستان یاد دادن رعایت کنی؟! یه متن 4 خطی ، 60 بار یه کلمه رو تکرار کردی؟!

3- یه مشکل بسیار حاد که پیش اومد این بود که جای کلمه  "راه" چی بنویسم؟ .. چون جا "دو راهی" نوشتیم "امتحان" ، شاید جای "راه" بشه نوشت "نیم امتحان" !! یا مثلا "کوئیز" !! می شه در مورد "یه راهی" و .. به اجماع رسید.
دوستان نظر دیگه ای دارن بگن!!

۳ پریم - ضمنا جمله پی نوشتتون کاملا بی مفهوم می شه!!

 

4- مهم ترین نتیجه  اینه ! (گفتم جالب ترم می شه! ) جون فواد! تو روت می شده الان تو چشم من نگاه کنی؟! "قرضم" ؟! نه!! جون هر چی مرده! "قرضم" ؟!! "قرض" اون وقت؟! تو چی فکر می کنی راجع به ما ؟! راجع به خواننده های محترم و فهیم و فکور  (و ایضا شهیدپرور ) این بلاگ؟  فکر می کنی ما گوسفندیم؟! یا یه کاکتوس یا گیاه اوکالیپتوسیم؟! یا مثلا صندلی نیلپر نوع 340 ایم؟! آره؟! چی فکر کردی واقعا؟! "غرض" ات چی بود از این حرکت؟!!! (۱)

(۱) :به این می گویند آموزش غیر مستقیم و بی ریا که در کتب دینی و معارفمان هم خیلی سفارش شده بود. می دانم همه هم یاد آن داستان امام حسن و وضو و .. افتادید و الان هم کلی شاد شدید بقیه مثل شما یاد آن افتادند. اصلا شادی ملیه! .. پوووووووووف!

 

ب . نتیجه گیری های فلسفی:

1- من بیسیار بیسیار حال می کنم با این اعتقادات تو و نگرش تو به دنیا. جهان بینیت تو چشم ام!!

 

ج . نتیجه گیری های اجتماعی :

1-  با این پست خواستم بگم می بینی چقدر راحت می شه یه نوشته، یه کتاب، یه اندیشه، یه تفکر، یه عمر تلاش،  یه روح یا یه انسان رو به فاک داد و به لجن کشید؟! به همین خوشمزگی! من شرط می بندم عمرا کسی به چیزی که تو گفتی توجه نکنه دیگه! برادر، زندگی پر است از این بازی ها. بستگی داره منو تو کدوم راه رو انتخاب کنیم از  این دوراهی!

2- کاش یکی لا اقل توجه می کرد در (الف) و (ب) از ضمیر "ها" اشتباه استفاده شده و جایی که "ها" اومده فقط یه مورد داریم، جایی هم که نیومده چند مورد! حالا که هیشکی دقت نکرده منم درستش نمی کنم! ( ایضا زندگی پر است از این بازی ها!)

 

این هم بود کرم من!

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 22:9  توسط makhi 

به نظرم میاد زندگیامون پر دو راهیه. اکثر مواقع ....نه بهتره بگم همیشه سر دو راهی قرار داری ولی بعضی از این دو راهیا اصلا دوراهی به نظر نمیان ......دو راهینااااا ولی اونقد مشخصه کدوم راهو باید بری که حس سر دو راهی بودن بهت دست نمیده البته راه مشخصه همیشه راه درسته نیست که کلی هم جای بحث داره ....بماند.قرضم اینه که سر دو راهیا تو بیشتر مواقع یه راهیو چه درست چه غلط انتخاب میکنی ولی امان از اون روزایی که سر دو راهی موندیو نمیدونی کدوم راهو باید بری اون موقس که میرسی به یه حسایی تو مایه های شیفت دیلیت خودمون...................

 

 

پ.ن:جای همه "دو راهی "ها بذار "امتحان"میشه یه پست دیگه...........

 

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 11:6  توسط fokhi  |