تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

با این حال وقتی صبح نود سالگی ام در رخت خواب نازك اندام زنده بیدار شدم این فكر دلپذیر از خاطرم گذشت كه ای كاش زندگی چیزی نبود كه مثل رود گل آلود هراكلیت بگذرد بلكه فرصت نادری بود تا در ماهیتابه از این رو به آنرو شویم و  طرف دیگرمان هم تا نودسال دیگر سرخ میشد.

 

وقتی داشتم كتاب را می خواندم با جمله ای بدبینانه برخوردم كه نویسنده آن را به ژولیوس سزار نسبت داده بود: امكان ندارد كه آدمی عاقبت شبیه كسی نشود كه دیگران فكر می كنند او هست.

 

آهی كشید: می بینی؟ بعد از نیم قرن این اولین باریه كه تو رختخواب ملاقاتت نمی كنم. گفتم: آخه عوض شدیم.

 

از کتاب "دلبرک های غمگین من"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 0:0  توسط makhi 

  فاحشه ها همیشه برای من محترم بوده اند. فکر می کنم آنها روح بزرگی دارند. نمی دانم این حس ناشی از کار آنهاست یا غریب بودنشان. خیلی دوست داشتم  یک رفیق فاحشه داشتم.  یک رفیق صمیمی ها! همدیگر را می دیدیم و مثل همه ازش نمی پرسیدم چرا اینکاره شد. یا دنبال فلسفه و حس هاشان نمی رفتم. فقط یک رفیق نزدیک بود. که مثلا شب می رفتیم شام می خوردیم با هم و خیلی معمولی تعریف می کردیم امروز چه خبر؟! یا از این تیپ حرف های روزمره. او هم مثلا می گفت امروز فلان جا رفتم یا امشب حالش را ندارم یا چه می دانم از این دیالوگ های ساده. که نه پی اثبات دلیلی ست نه ریز ریز کردن و نقد زندگی و حس های کسی. خانه هم می رفتیم وقت و بی وقت. زنگ می زدیم. نگران می شدیم. مشورت می کردیم با هم. من به آنها اعتقاد عجیبی دارم. قسم می خورم بهترین دوستش می شدم.

از همین رو نمی فهمم کسانی که با فاحشه ها سکس دارند چطور این روح پیچیده و بزرگ را می پذیرند. اصلا توی کتم نمی رود. فاحشه ها قدیسه هایی هستند که تقدسشان را به روی کسی نمی آورند.

 

پ.ن : در رد حرف های من نوشته :

      هیچ وقت به او و به هیچکدام از پیشنهادهای وسوسه انگیز و بی شرمانه اش تن در نداده بودم، اما او اصولی را كه من به آنها اعتقاد داشتم قبول نداشت و با لبخندی موذیانه میگفت:  اخلاقیات هم بستگی به زمانه داره، خواهی دید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 23:55  توسط makhi 

ادم تو زندگی شیفت دیلیت نشه بابا خوااااااااااااااااااهر...........ریسایکل بین که خوبه بابا میشه ری استور کرد........

 

 

 

این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 14:14  توسط fokhi  | 

جبر این دنیا مس تعداد حروف الفبا میمونه که نه بیشتر میشه نه کمتر اما اختیارش مس این میمونه که دست خودته که با همین حروف محدود کلمه خوشبختی رو بنویسی یا بدبختی..........

 

 

این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 12:51  توسط fokhi  | 

کلی نوشتم. گفتم باز غر می زنی که اینها چیه نوشتی. همه را پاک کردم. اما کوفت خرااااااب ام. نمی دانی چه ها خوانده ام ..

فقط ... هیچ....

پ.ن:احساس فایلی را دارم که افتاده باشد تو Recycle Bin .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 3:7  توسط makhi 

دلم عین خر گرفته بود. این ۴۰۰ صفحه ای که عین خوره می افتد به جانم را هم باز برای بار هزارم خوانده ام و حسابی گیج و قاطی ام. سرم هم کوفت درد می کند. ساعت از ۱۲ شب هم گذشته. برایم sms می آید. یکی از بچه های کنه دانشگاه است که نوشته : "سلام محمد جان٬ بیداری؟" . و این درست همان چیزی ست که نیاز داشتم برای جر دادن. و تخلیه شدن ایضا.

پ.ن: باید دورم را از این روبان زردها بکشند و بزرگ بنویسند: "خطر گازگرفتگی. لطفا نزدیک نشوید"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 23:59  توسط makhi 

i'm on the horns of a dilemma                                                                                             

 

 

                     

please wait………                                                                                                               

 

 

 

این بود انشای من..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:43  توسط fokhi  | 

می گوید: هیچ فهمیدی دوره رفاقتمون 2 رقمی شد؟!
- فکر نمی کردم به این چیزا اهمیت بدی ..
- حالا که می بینی تو نمی دی.
- ....

 

پ.ن: بعضی چیزها هیچ وقت نمی شکنند، بعضی چیزها فقط یک بار می شکنند.

(می گوید: مثل تو.
می گویم: مثل من.)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 19:55  توسط makhi 

خالَه جان عزیزتر از جان! شما که از یه ID مسخره یاهو کمتر نیستی، می شه اول در بزنی بعد بیای تو؟! آدم تو خونه ش لخت می چرخه خب گه گاهی!!

حالا صبر کن! ... جالب ترم می شه!

 

پ.ن: چیه؟! چرا اینجوری نگاه می کنین؟ به مقدسات ام قسم لخت لخت که نه!
پ.ن: این "خالَه" ست٬ نه "خالِه" ی خودمون!  صاحبخانه مان است بَبَم جان !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 2:7  توسط makhi 

- من وقتی می گم "به جون تو نمی خونم" محاله اینکارو بکنم خره

- اگه جونی مونده باشه که قسم می زنی روش!

- اِ ..

- ...

-  بگذریم ... چی می گفتیم؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 2:17  توسط makhi 

باید بروم ...
ماندن جایز نیست.

وقتی چیزی مدام توی دلت فریاد می زند٬ وقتی وسوسه ای خودش را به در و دیوار سرت می کوبد٬ باید بروی رفیق. وقتی بالش ات٬ اتاق ات٬ کفش های ات٬ همه بوی رفتن می دهد٬ باید کوله ات را بندازی روی دوش ات و بروی. نمی شود ماند. دیگر ماندن و نماندن دست تو نیست.

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی من جا دارد بردارم٬
و به سمتی بروم

حرف دلگیری های ساده و اعصاب خوردی های گه گاه نیست رفیق ... من چیزیم نیست. فقط باید بروم. باید این وسوسه را طی کنم٬ فاصله را باید بگذرانم.
وقتی جمله هایت به جای نقطه به سه نقطه می رسد٬ باید خودت را در راه گم و گور کنی٬ و منتظر اتفاقی ناگاه بمانی. حتی اگر بدانی هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.

بالش من پر آواز پر چلچله هاست ...
بوی هجرت می آید ..

پ.ن: پی نوشت هم ندارد!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 23:50  توسط makhi 

می خواهم تنها به دریا بروم.
اگر هم غرق شدم کسی را صدا نکنم.

پ.ن:

همه ی من پشت سکوت خاکستری نگاهم خلاصه می شود.
می ماند موزیک و نوشتن و دوستانی که عکس هایشان چشمانم را خیس می کند.
برای من نه سنت مقدسی باقی مانده و نه سوالی با یک جواب مشخص.
من حرمت هیچ چیزی را نگه نمی دارم. نه آهنگ هایی که پشت گردنم را میلرزانند و نه لحظه های با تو بودن را.
بیشتر از هر چیزی دلم مسافرت میخواهد به جایی که تخت های سفید نرم داشته باشد.

به سرم می زند بروم و دیگر نیایم. چه هوس های غریبی برای گذشتن از خودم به سرم می زند. پاک خسته ام. پاک خسته.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:3  توسط makhi 

خیلی خوبه که ادم سورپریز بشه...مخصوصا وقتی که تو دورترین اعماق ذهنشم احتمالشو نداده باشه........

فقط میدونم حس خوبی داره خدا نصیبتون کنه.......

این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 13:18  توسط fokhi  | 

هیچ لزومی نداره ادم هر چیزیو تجربه کنه.......در واقع هیچ لزومی نداره ادم اونچه رو که بقیه تجربه کردن دوباره تجربه کنه پس این عقل رو خدا داده برای چی؟ها؟؟؟؟؟؟؟؟ولی من دارم یه چیزی که مطمینم بقیه تجربه کردن رو دو باره تجربه میکنم ..........چرا؟خوب نفهمیدم نتیجه تجربه ی اونا چی بود..............

 

 

این بود انشای من.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 9:43  توسط fokhi  | 

چند روزه (۱) انگار رفتم رو Screen Saver .. یکی روم کلیک کنه لطفاً.

پ.ن۱: یا چند هفته ست شاید. یا چند ماه حتی. به خدا ها ! 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 22:48  توسط makhi 

Virginia Fallon: You know, we're all whores, but only some of us get paid.
[Seeing that Miriam is a bit offended]
Virginia Fallon: ... I'm sorry. You didn't deserve that.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 21:21  توسط makhi 

من قیصر امین پور را نمی شناسم. اسم قیصر امین پور هنوز هم مرا یاد معلم ریاضی دوم دبیرستان ام می اندازد، آقای قیصری. قیصر امین پور را هیچ وقت ندیدم ولی همیشه فکر می کردم قیصر امین پور باید شبیه همان آقای قیصری باشد. کمی چاق و کلی مهربان. اصلا هم نمی خواهم به تصویری که ازاو در ذهنم دارم دست بزنم. منظورم از "او" آقای قیصری نیست، چون آقای قیصری را که دیده ام. منظورم همان قیصر امین پور است. مسلم است که آقای قیصری کمی چاق و کلی مهربان بود، وگرنه گفتم که قیصر امین پور را ندیده ام. آقای قیصری مدت کوتاهی معلم ما بود و دیگر هم هیچ خبری از او (1) ندارم. آقای قیصری یک بار روی تخته نوشت :

 

آنجا که عشق تمام می شود ، نام من آغاز می شود.

                                                                        قیصر امین پور

 

 (1)  "او" منظورم آقای قیصری ست نه قیصر امین پور.

پ.ن: آقای قیصری اضافه کرد: البته دوستان همه استاد هستند، اما نوادری که ایهام دارند، به حرف آخر کلمه "عشق" و اول "قیصر" توجه کنند. با خودم گفتم این توضیح آقای قیصری را بیاورم که ظرافت شعر قیصر امین پور را متوجه شوید.

پ.ن: من فکر کنم این روزها همه با کلی خاطره خوب برای قیصر امین پور دعا می کنند. خواندگان این مطلب لطفا برای  آقای قیصری دعا کنند.

پ.ن: تصور بنده اینست که دوستان شدیدا تحت تاثیر تکرار نام قیصر امین پور و آقای قیصری در متن قرار گرفته باشند ! حالا فهمیدید چرا یاد آقای قیصری می افتم؟! یا باز بگم؟!

پ.ن:  "قیصر" هم اسم عجیبی ست ها! چند بار به املایش شک  کردم ! چند بار هم خم شدم و از نزدیک نگاهش کردم. یه طوریه ! ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 13:49  توسط makhi 

تلاش و کوشش........شکست.............

تلاش و کوشش دوباره ..............شکست...............

کمک به همنوع سختی............ استقامت........شکست.......

.شروع دوباره .........ریسک .....شکست.......

امیدواری.......استقامت     تلاشو کوشش دوباره.........شکست........

.

.

.

.

.

.

دوباره امیدواری استقامت تلاش کوشش ریسک...............رهایی آزادی موفقیت.............

 

                                                                                             پاپیون

 

دی دی دی دی دی دی دیم    دی دی دی دی دی دی دی دیم دی دی دی دی دی دی دی دییییییییم دی دی .............ری ری ری ری ری ریم    ری ری ری ری ری ری ریم  ری ری ری ری ری ری ریییییییییم ری ری ری ری ری ری ری ری ری ری ریریریم(2)

دی دی دی ....................

 

                                                                                            آهنگ پاپیون

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 9:38  توسط fokhi  | 

- تو فکر می کنی این راه نجات ماست؟

- آره

- یعنی موفق می شیم؟

- ... فرقی هم نمی کنه

                                                          پاپیون – سکانس پایانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:51  توسط makhi 

عجب حسی دارد دیدن گریه ها وخنده های لحظات وصال و هجران در این فرودگاه کوچک....مخصوصا اگربه خاطر تعطیلی مغازه ها در نیمه شب برای خوردن قهوه یا چه میدانم ایس پک به انجا رفته باشی........میدانی .....در میان اکثر اینهایی که میروند واکثر انهایی که میایند یک حس مشترک وجود دارد...."حسرت"....اما انچه که انها را از هم متمایز میسازد وسبب میشود که ادم هایی موفق یا نا موفق لقب بگیرند نوع نگاه انها به این حس است که ایا از ان در جهت کم کردن حسرت های اینده استفاده میکنند یا در سوز ان میسوزند و حسرتی به حسرت های اینده شان اضافه میشود ..........حال انکه ما در میان کدامیک از این دو دسته قرار میگیریم به خودمان بر میگردد و کمک های او که اگر بخواهیم هیچ شکی در دزیغ نکردنش ندارم.....

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10:29  توسط fokhi  |