پ.ن: خواستم بگویم آدم به یک پرنده کوچک سیاه هم خو بگیرد کارش تمام است!
مونولوگ های بی خوابی
پ.ن: خواستم بگویم آدم به یک پرنده کوچک سیاه هم خو بگیرد کارش تمام است!
گاهی می شود آدم ها یادشان می رود که بوده اند یا هستند. تصمیم اینکه بوده اند یا هستند برایشان سخت می شود. می توانید تصور کنید؟ .. باید این مرز شکسته شود تا بشود زندگی کرد.
پ.ن:سعی کرده ام باشم. سعی می کنم.
پی نوشت: گاهی می ترسم از خودم... از اینکه انگار .. یا اینکه ... پوووووووف! ...
---
می دانی رفیق .. دلم می خواهد بنشینم این چند سال را از اول مرور کنم. یک مرور با همه جزئیات. نه اینکه ببینم چه شد و چه کردم.برعکس٬ ببینم چه بر سر من گذشت. اما می ترسم. می ترسم که هر چه ساخته بودم خراب شود روی سرم. هرچه بهانه و توجیه آوردم پوچ شود .. که به هر چه ایمان داشتم بت شود و بیفتد بشکند .. باور کن نمی خواهم جلب توجه کنم یا مرثیه بگویم .. من٬ فقط٬ دلم می لرزد. می ترسم حتی خدایم را بفروشم. آن وقت دیگر کسی نیست که به قول تو خودم را پرت کنم به دامنش. -یادت هست زیر پل ملاصدرا یادم دادی؟! - دعا کن این فتنه زود بگذرد. سخت ناتوانم.
پی نوشت اش : پست خصوصی ممنوع! این بار اول و آخر به جان بچه ام.
راستی! انیشتن می گوید : عشق مثل یک ساعت شنی ست. همان طور که قلب ات را پر می کند مغزت را خالی می کند. به خداها!
پ.ن۱:حالا که قراره سواری بدی به کسی سواری بده که ارزش سواری دادن رو داشته باشه.
واقعا اینطوریه یا خودمو دارم خر میکنم؟![]()
این بود انشای من.
توضیح: نویسنده هیچ مسئولیتی در قبال مارک های نامبرده ندارد و هرگونه ارتباط خود را با این مبحث به شدت رد می کند. همه می دونن نویسنده خیلیم بچه ی مثبتیه! چیه؟ چرا باز اینجوری نگا می کنین؟!
این بود انشای من.
بهتر است دست هایت را باز کنی ویک نفس عمیق بکشی. و سعی کنی هرچه گذشته است را نه فراموش٬ که به آن بی اعتنا بشوی. نتیجه اش می شود این که بروی درو داف بازی یا بچسبی به درس یا سایر کارها که بقیه آدم ها می کنند. دست کم از آن حس مالیخویایی که احاطه ات کرده بود بهتر است.
پ.ن: سعی بر اینست خزعبلات بنویسم که مایه ی تفرج خاطر شود گرچه اگر از دستمان در رفت مایه تفکر خاطر هم شد اشکالی ندارد .. مثل این پست!
پ.ن : من فدای این تایپ فارسیت بشم!! فقط یه سوال فلسفی برام کپیش اومد که چرا اینقد اینتر زدی وسط جمله هات؟! ![]()
بالاخره بعد از مدت ها که تو ذهنمون بود یه بلاگ بزنیم دیشب بعد از کلی
بحث و تبادل نظر با جناب مخمل خان و بعد از کلی سکوت و تفکر برای پیدا
کردن اسمی با مسما -که بعدا دربارش توضیح میدم- و پس از سرچ های
متوالی در گوگل عزیز به خاطر نبودن یک دیکشنری در دسترس و نیز جهت
پیدا کردن لوگوی مناسب رسیدیم به اینجا که میبینین........چنان تلاش و
جدیتی در این امر به خرج دادیم که انگار بلاگ خفن پر خوانندس اون
قدر جو گیر شده بودیم که تا مرز استفاده از کانتر و تعداد بازدید کننده ها
واستفاده از یه سری کد و برنامه پشت قضیه و حتی دات کام کردن پیج تو
همین اول کارم پیش رفتیم...آقا جوونیم دیگه شررو شور داریم بگذریم..
ببین این کلمه سی یس تا یعنی خواب نیمروز حالا این که چه ارتباطی بین
اسم و عنوان بلاگ هست و توجیحات مسخره ای که برا خودمون کردیم بماند
الان حسشو ندارم خسته شدم پدرم در اومد فارسی نوشتم خدا پدر این
فینگیلیشو بیامرزه .....
نه نه نه نه اصرار نکن بعدا میگم شایدم جناب مخمل گفتن براتون...
در مورد این جناب مخملم کلی حرف دارم که اونم بعدا میگم.
ما رفتیم . تا بعد..
این بود انشای من.