تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

بی خوابی زده به سرم. دارم حساب می کنم دلم برای چند نفر الان تنگ است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 2:5  توسط makhi 

آپادانا-مهناز.

به افشین می گویم بنداز از بغل اون شرکتمان برو ببینم اش.

می پیچد توی کوچه و می خندد که: همچی می گه شرکت هر کی ندونه فک می کنه مایکروسافت راه انداخته بودن.

زل زده ام به در ودیوار و لبخند می زنم. توی دلم می گویم مایکروسافت هم بودم، اینقدر رشد نمی کردم. اینقدر الان لبخند نمی زدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 2:3  توسط makhi 

16 آذره. حالا اخبار هیچی که تظاهرات ضد آمریکا و اینا. یه شبکه دوربین مخفی گذاشته که یه موتوری پیاده رو رو بسته، بعد مجری برای نتیجه گیری میگه: نذارین به حقوق فردی تجاوز بشه. در برابر حق شهروندیتون مسئول باشین.

یعنی اینا پررو ان یا نفهم؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:46  توسط makhi  | 

نوستالوژیک ترین جمله ای که هر سال و فقط سالی یک بار می شنوم، از مهراد است:

اگه از امروز که تولدته یه تخم بزاری و بشینی روش، 21 روز دیگه همزمان با من متولد می شه.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 11:18  توسط makhi  | 

"شقفتو بیهی هی هی هی هی هی هی هی ها ها ها ها ها ها ها ااا و عندهو روقیتی و تریاقیهی..."

آقا من موندم این تیکه از آهنگ سریال امام علی تو چه دستگاهی خونده شده.


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 18:36  توسط fokhi  | 

دوستانی که این تعطیلات کوفتی را مانده اند در تهران، توصیه من به شما اینست که امروز را بی وقفه آنلاین باشید و حسابی sms بزنید و با موبایل هاتان صحبت کنید، از فردا اینها را هم قطع می کنند و حسرتش به دلتان می ماند.

بعلاوه از آنجا که ارتباطات قطع می شود و بعد 16 آذر هم تضمینی به زنده/آزاد بودن ما نیست (چون امکانش هست با فخی بریم عکاسی :ی!) ، پذیرای تبریکات صمیمانه شما به صورت پیشاپیش هستیم. مچکرم!

باشد که رستگار شویم در این تعطیلات شخمی.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 11:59  توسط makhi  | 

تولد جناب آقای مخی را دیروز یازدهم آذر ماه با 4 روز تقدیم (منظورم متضاد تاخیره) با کمی چاشنی سورپریز و به قیمت سرما خوردن احتمالی ایشان برگزار نمودیم.تمام.

 

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 11:48  توسط fokhi  | 

بعد دایی جان آمده یک صندلی گذاشته نشسته جلو قفس، همچی با یه محبتی رو کرده به طوطی، می گوید: سلام کاکتوس! سلام کاکتوس!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 15:2  توسط makhi  | 

می دانی.."میم" های زیادی در زندگی من وجود داشته اند...

می شود زمانهایی  که دلم یکجا برای تمام آن "میم " ها تنگ می شود..

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 20:59  توسط fokhi  | 

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش

حذف شد.

پی نوشت: حذف شدم٬ حذف شدی٬ حذف شد٬ حذف شدیم٬ حذف شدید٬ حذف شدند.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:21  توسط makhi