خوب است آدم عاشق ٍ "عاشق شدن" باشد. يعني اصلا ايده آل و آرماني اش همين است. اما .. اوهوم.. اما دارد.
امّايش آنجاست كه اگر بعد سالها، دوباره ديدي "بهانه" عاشق بودن ات را، همان طور چشم هات برق بزند. همان طور دلت غنج برود برايش. همان طور ضربان قلبت برود بالا. همان طور ... اوهوم.. همان طور، دقيقا همان طور عاشق ش باشي. مي شود اداي همه ي اين كارها را در بياوري و خودت هم حتي فريب بخوري.
اگر اين طور نشد، يا بهتر بگويم، اگر اين طور نتوانستي باشي، يعني تو ته دل ات چيزي غير از عشق هم بوده. كه حالا كه عشق ات كمرنگ شده توي چشم مي زند. اين را فقط فقط خودت مي فهمي. اوهوم. يكي يك جا نوشته بود: "اگر مي خواهي مرا دوست داشته باشي، كم دوست بدار، اما عميق".
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 12:1  توسط makhi
/**/
از
امروز به بعد لباس های خدمت زیر پرچم اینجانب اعم از فصل ، خاکی و استتار در جبهه
دیگری که همانا پاک کردن درب ها ،پنجره ها و کلا منازل دیگر هموطنان می باشد خدمت
خواهند نمود.. باشد که مورد قبول درگاه حق قرار گرفته، باقیات صالحاتی باشد برای انان
که رفتند و انان که ماندند....
لازم به ذکر است البسه مذکور بدون ارم و علائم ونام و
نشان برای جلوگیری از ریا و خدای ناکرده خودستایی ایفای نقش می نمایند و هیچ گونه چشم
داشتی نخواهند داشت ...دوام انها را از خداوند منان مسئلت داریم...با تشکر.
امضا:فخی
این بود انشای من.
/*]]-->
/*]]-->
/*]]-->
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:52  توسط fokhi
|
«...رو اخترک من که به این کوچکی است، همينقدر که چند قدمی صندلیات را
جلو بکشی میتوانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی. يک روز، چهل و سه بار
غروب آفتاب را تماشا کردم!
خودت که میدانی وقتی آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چهقدر دلم گرفته بود...»
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 19:53  توسط makhi
بغض مي آيد مي نشيند روي گلو. دلم اندازه يك گنجشك مي شود. مي
لرزد دل كوچكم. تر مي كند چشمهام را دلم. توي اين گيرودار با خودم فكر مي كنم براي
تو بغض دارم يا براي دل خودم؟..
رفتن هميشه درد دارد. درد.. آنقدر كه لب بگزي و مبهوت به يك
نقطه خيره شوي كه چه شد؟ كه مصيبت از كجا آوار شد روي سرت... يكي يك جا نوشته بود:
آن كه مي رود يك درد دارد، آنكه مي ماند هزاااااااار درد.. اوهوم.. راست مي گفت..
خداوند همه شما را قرين رحمت و صبر كند. دستم به نوشتن نمي
رود. گاهي وقت ها كاري غير از سكوت ممكن نيست. خودم را به ندانستن مي زنم و سكوت
مي كنم. كاري جز سكوت ممكن نيست.
+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 13:2  توسط makhi
|