تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
خوب است آدم عاشق ٍ "عاشق شدن" باشد. يعني اصلا ايده آل و آرماني اش همين است. اما .. اوهوم.. اما دارد.

امّايش آنجاست كه اگر بعد سالها، دوباره ديدي "بهانه" عاشق بودن ات را، همان طور چشم هات برق بزند. همان طور دلت غنج برود برايش. همان طور ضربان قلبت برود بالا. همان طور ... اوهوم.. همان طور، دقيقا همان طور عاشق ش باشي. مي شود اداي همه ي اين كارها را در بياوري و خودت هم حتي فريب بخوري.

اگر اين طور نشد، يا بهتر بگويم، اگر اين طور نتوانستي باشي،‌ يعني تو ته دل ات چيزي غير از عشق هم بوده. كه حالا كه عشق ات كمرنگ شده توي چشم مي زند. اين را فقط فقط خودت مي فهمي. اوهوم. يكي يك جا نوشته بود: "اگر مي خواهي مرا دوست داشته باشي، كم دوست بدار، اما عميق".


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 12:1  توسط makhi 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

  /**/   از امروز به بعد لباس های خدمت زیر پرچم اینجانب اعم از فصل ، خاکی و استتار در جبهه دیگری که همانا پاک کردن درب ها ،پنجره ها و کلا منازل دیگر هموطنان می باشد خدمت خواهند نمود.. باشد که مورد قبول درگاه حق قرار گرفته، باقیات صالحاتی باشد برای انان که رفتند و انان که ماندند....  لازم به ذکر است البسه مذکور بدون ارم و علائم ونام و نشان برای جلوگیری از ریا و خدای ناکرده خودستایی ایفای نقش می نمایند و هیچ گونه چشم داشتی نخواهند داشت ...دوام انها را از خداوند منان مسئلت داریم...با تشکر.   امضا:فخی


این بود انشای من.  

/*]]--> /*]]--> /*]]-->
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:52  توسط fokhi  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مي پرسد: جدي؟ يعني فرق كرده ام؟

مي گويم: فرق كه .. نه .. همان طوري هستي.

اما در اصل مي خواهم بهش بگويم: ديگر چشمانت برق نمي زنند. دست كم براي من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:5  توسط makhi 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
«...رو اخترک من که به این کوچکی است، همين‌قدر که چند قدمی صندلی‌ات را جلو بکشی می‌توانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی. يک روز، چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم! خودت که می‌دانی وقتی آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد. خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلم گرفته بود...»

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 19:53  توسط makhi 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

هي جوجه! اينقد بد باهام حرف نزن! يه بار هيچي نمي گم، دو بار هيچي نمي گم، يه دفعه تمام اين حس بدمو مي پاچم سر و صورتتا! زياد رو ادب من حساب نكن. آره.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 9:51  توسط makhi 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
غر ام مي ياد. مي فهمي؟ .. غرمه.. زيااااااااااد

اصن ببينم.. چرا يهو  تصميم گرفتن رو ديوارا طاقچه نذارن؟! مگه چش بود؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 19:42  توسط makhi 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

برای ع:

 

میدانی که می فهمم چقدر سخت است،چه حسی دارد...حسی شبیه کرختی ، گیجی ،بهت توام با غم...شاید هم کمی همراه با ترس..

مثل ان می ماند که تکیه گاهت را به یکباره بردارند تا پخش زمین شوی ..مثل ان می ماند که یک مشت توی فکت خورده باشد ..بی هوا..محکم..از نا کجا اباد..

اما مهم بلند شدنت قبل از اتمام شمارش معکوس است که نباید ببازی...که کارهای ناتمام زیاد داری..که زندگی صبر نمیکند برای شمارش های بیشتر..

 

 

می گه که:

چو از روی حکمت ببندد دری    ز رحمت گشاید در دیگری

 

 

این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 22:4  توسط fokhi  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بغض مي آيد مي نشيند روي گلو. دلم اندازه يك گنجشك مي شود. مي لرزد دل كوچكم. تر مي كند چشمهام را دلم. توي اين گيرودار با خودم فكر مي كنم براي تو بغض دارم يا براي دل خودم؟..

رفتن هميشه درد دارد. درد.. آنقدر كه لب بگزي و مبهوت به يك نقطه خيره شوي كه چه شد؟ كه مصيبت از كجا آوار شد روي سرت... يكي يك جا نوشته بود: آن كه مي رود يك درد دارد، آنكه مي ماند هزاااااااار درد.. اوهوم.. راست مي گفت..

خداوند همه شما را قرين رحمت و صبر كند. دستم به نوشتن نمي رود. گاهي وقت ها كاري غير از سكوت ممكن نيست. خودم را به ندانستن مي زنم و سكوت مي كنم. كاري جز سكوت ممكن نيست.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 13:2  توسط makhi  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
از دشمنان برم شکایت به دوستان        چون دوست دشمن است شکایت کجا برم

این روزا تهران از هر عصر جمعه ای مرده تره...


پ.ن:اقا میگم یادمون باشه  اس ام اسا وصل شد یه خبریم از اسکیلاچی بگیریمD:

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 17:2  توسط fokhi  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
با خودم قرار گذاشتم sms ها كه درست شد اوليشو بزنم به عليرضا كه :

"ali az Gianfranco Zola che khabar?!"  


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:57  توسط makhi  |